کاشکی یکم مهمان خوابم می شدی
باعث بهبودی حال خرابم می شدی
زندگی مثل بیابان است و من هم گمشده
ذوق می کردم اگر حتی سرابم می شدی
گر هزاران بار دیگر زنگی قسمت شود
مطمئنم خودت تک انتخابم می شدی
با خیالت زندگی کردن چه طعمی می دهد
کاش می ماندی به پیشم عشق نابم میشدی
این چنین فردی یقین در زنگی نعمت است
با حضورت باعث دفع عذابم میشدی
تاریکے بکام🌝
گفتمش دل میخری؟! پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم رُبود
تا به خود، من آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود