eitaa logo
𝐂𝐀𝐅𝐄 𝐒𝐈𝐍𝐆𝐄𝐑•ِ نفورتب
457 دنبال‌کننده
1هزار عکس
553 ویدیو
23 فایل
Majid Razavi • NAVAN • HAMIM چنل دیگه ام: https://eitaa.com/taghirambede من؟ @Hana_razavi
مشاهده در ایتا
دانلود
3۰۰تاییمون مبارکعععععع🥹🥹🎉🎉🎉🎉🫀 بمونید برامون
خوشگلا ادامه جایزه ها داره میاد صبر پیشه کنید
# خاطره‌ای در میان مه ### فصل اول: رنگ‌های لرزان اتاق پر از بوی رنگ روغن و قهوه‌ی سرد شده بود. «نیلا» با انگشتانی که کمی می‌لرزید، قلم‌مو را روی بوم می‌کشید. او نقاش بود؛ زنی که می‌توانست در تاریک‌ترین شب‌ها، رنگِ امید را در کادر نگه دارد. اما در چشم‌های او، چیزی بود که حتی با پررنگ‌ترین رنگ‌ها هم نمی‌شد پوشاند: یک سایه‌ی خاکستریِ بی‌صدا. «آرش» از در وارد شد. صدای قدم‌هایش روی کف‌پوش چوبی، تنها موسیقیِ آن لحظه بود. او نوازنده‌ی ویولن بود؛ مردی که فکر می‌کرد موسیقی می‌تواند هر دردی را درمان کند. وقتی به نیلا رسید، بدون حرف، پشت سرش ایستاد و دست‌هایش را روی شانه‌های لرزان او گذاشت. «باز هم داری می‌کشی، نیلا؟» آرش با صدایی که مثل برخوردِ یک برگ خشک روی زمین بود، پرسید. نیلا بر نگشت. فقط لبخندی زد که بیشتر شبیه به یک ناله‌ی بی‌صدا بود. «می‌خوام قبل از اینکه همه‌چیز خاکستر بشه، رنگ‌ها رو ثبت کنم، آرش.» ### فصل دوم: غریبه‌ای در آینه همه چیز از یک شب بارانی شروع شد. نیلا در میانه یک نقاشی، ناگهان قلم‌مو را رها کرد. او به آرش خیره شد، اما نگاهش آن نگاهِ گرم و آشنا نبود. نگاهش مثل یک پنجره‌ی خالی، سرد و بی‌روح بود. او پرسید: «شما... شما کی هستید؟» دنیا برای آرش در آن لحظه متوقف شد. صدای برخوردِ قلبش را در گوش‌هایش می‌شنید. نیلا دچار یک بیماری نادر و پیش‌رونده‌ی عصبی شده بود؛ بیماری‌ای که مثل یک مهِ غلیظ، خاطرات را یکی پس از دیگری می‌بلعید. او ابتدا نامِ دوستانش را فراموش کرد، سپس آدرس خانه‌ها را، و حالا... او داشت آرش را فراموش می‌کرد. روزهای بعد، برای آرش تبدیل شد به یک جهنمِ آرام. او هر روز تلاش می‌کرد با موسیقی، راهی به قلب نیلا پیدا کند. ویولن را برمی‌داشت و ملودی‌های قدیمی که در دوران خوشی‌شان می‌نواختند را اجرا می‌کرد. گاهی، برای یک لحظه‌ی کوتاه، در چشمان نیلا برقی می‌دید؛ برقی که می‌گفت: *«من اینجا هستم، اما نمی‌توانم پیدایت کنم.»* ### فصل سوم: آخرین شبِ رنگ‌ها ماه ها گذشت. نیلا دیگر نمی‌توانست نقاشی کند. دست‌هایش دیگر فرمان نمی‌بردند و حافظه‌اش به قطعاتی کوچک و تکه‌تکه از گذشته تبدیل شده بود. او حالا فقط در اتاق نشسته بود و به پنجره خیره می‌شد، مثل یک مجسمه‌ی مرمری که در انتظار شکستن است.
یک شب، آرش تصمیم گرفت آخرین کنسرت خصوصی‌شان را برگزار کند. او تمام اتاق را با شمع‌های کوچک روشن کرد. بوی عطرِ محبوب نیلا و صدای ملایم باد در میان درختان، فضا را سنگین کرده بود. آرش شروع به نواختن کرد. ویولن او نمی‌وزید، بلکه گریه می‌کرد. تکه‌های موسیقی، مثل اشک‌هایی از رزین، روی تارها جاری می‌شدند. ناگهان، نیلا سرش را چرخاند. نگاهش مستقیم به آرش افتاد. این بار، آن نگاهِ خالی نبود. چشمانش پر از اشک شد. او لرزید و با صدایی که انگار از اعماقِ یک گورِ قدیمی بیرون می‌آمد، زمزمه کرد: «آرش... صدای خودت رو می‌شناسم...» آرش با خوشحالی و لرزشِ دست، به سمت او دوید. «نیلا! من اینجام! من همیشه‌ام!» نیلا لبخند زد، اما لبخندش با گریه‌ای تلخ همراه بود. او دست آرش را گرفت و گفت: «ببخشید که دارم گم می‌شم... من دارم میرم، آرش. توی این مه، من دیگه کسی نیستم که تو دوست داری.» ### فصل چهارم: سکوتِ ابدی سحرگاه، وقتی اولین پرتوهای نورِ سردِ صبح از پنجره گذشت، اتاق در سکوتِ مطلق فرو رفته بود. آرش روی تخت نشسته بود و سرش را روی شانه‌ی نیلا گذاشته بود. نیلا رفته بود؛ نه اینکه جسدش سرد شده باشد، بلکه روحش، آن «نیلا» که عاشقِ رنگ‌ها و عاشقِ موسیقیِ آرش بود، دیگر در آن کالبد نبود. او در میان همان مهِ خاکستری که خاطراتش را بلعیده بود، گم شده بود. روی میز، یک بومِ نیمه‌تمام باقی مانده بود. نقاشی‌ای از یک مرد با ویولن، که چهره‌اش در میان مه و رنگ‌های آبی و خاکستری محو شده بود. آرش ویولنش را برداشت. اما این بار، او نمی‌توانست بنوازد. چون فهمیده بود که وقتی کسی را از دست می‌دهی، موسیقی هم دیگر معنایی ندارد؛ موسیقی برای زنده ماندن است، و او، در میان خاطراتِ نیلا، در میان آن مه، خودش هم مرده بود. او فقط نشست و به آن بوم خیره شد؛ به تنها چیزی که از عشقشان باقی مانده بود: یک تصویرِ محو که هر چه بیشتر به آن نگاه می‌کردی، بیشتر در اشک‌های خودت غرق می‌شدی. --- پایان به قلم ✍🏻 حانا
خیلییییی رمانت خوب بود 🥹🥹🫀🫀
عرررررر عالیییی بوددددد یترتحیترحبححیتقحبخثتستجسخزتقتبحیتیت😍😍😍😍😍🫀🫀🫀مرسی🦦