یک شب، آرش تصمیم گرفت آخرین کنسرت خصوصیشان را برگزار کند. او تمام اتاق را با شمعهای کوچک روشن کرد. بوی عطرِ محبوب نیلا و صدای ملایم باد در میان درختان، فضا را سنگین کرده بود.
آرش شروع به نواختن کرد. ویولن او نمیوزید، بلکه گریه میکرد. تکههای موسیقی، مثل اشکهایی از رزین، روی تارها جاری میشدند.
ناگهان، نیلا سرش را چرخاند. نگاهش مستقیم به آرش افتاد. این بار، آن نگاهِ خالی نبود. چشمانش پر از اشک شد. او لرزید و با صدایی که انگار از اعماقِ یک گورِ قدیمی بیرون میآمد، زمزمه کرد:
«آرش... صدای خودت رو میشناسم...»
آرش با خوشحالی و لرزشِ دست، به سمت او دوید. «نیلا! من اینجام! من همیشهام!»
نیلا لبخند زد، اما لبخندش با گریهای تلخ همراه بود. او دست آرش را گرفت و گفت: «ببخشید که دارم گم میشم... من دارم میرم، آرش. توی این مه، من دیگه کسی نیستم که تو دوست داری.»
### فصل چهارم: سکوتِ ابدی
سحرگاه، وقتی اولین پرتوهای نورِ سردِ صبح از پنجره گذشت، اتاق در سکوتِ مطلق فرو رفته بود.
آرش روی تخت نشسته بود و سرش را روی شانهی نیلا گذاشته بود. نیلا رفته بود؛ نه اینکه جسدش سرد شده باشد، بلکه روحش، آن «نیلا» که عاشقِ رنگها و عاشقِ موسیقیِ آرش بود، دیگر در آن کالبد نبود. او در میان همان مهِ خاکستری که خاطراتش را بلعیده بود، گم شده بود.
روی میز، یک بومِ نیمهتمام باقی مانده بود. نقاشیای از یک مرد با ویولن، که چهرهاش در میان مه و رنگهای آبی و خاکستری محو شده بود.
آرش ویولنش را برداشت. اما این بار، او نمیتوانست بنوازد. چون فهمیده بود که وقتی کسی را از دست میدهی، موسیقی هم دیگر معنایی ندارد؛ موسیقی برای زنده ماندن است، و او، در میان خاطراتِ نیلا، در میان آن مه، خودش هم مرده بود.
او فقط نشست و به آن بوم خیره شد؛ به تنها چیزی که از عشقشان باقی مانده بود: یک تصویرِ محو که هر چه بیشتر به آن نگاه میکردی، بیشتر در اشکهای خودت غرق میشدی.
---
پایان
به قلم ✍🏻 حانا
عرررررر عالیییی بوددددد یترتحیترحبححیتقحبخثتستجسخزتقتبحیتیت😍😍😍😍😍🫀🫀🫀مرسی🦦
خب خب من نقاشی مجیدو کشیدممممم
ولی از اونجایی که زیاد جالب نشد تار شده میفرستم براتون🤣