#رمان_آنلاین_مغرور_عاشق
#قسمت_69
_کی؟
_-----
_باشه میام. فقط امشب نمیتونم. فردا میام
_-----
_خب چه بهتر. راستی سینا، یکی از اون برگههای امضا شدهی خاصت رو برام بذار کنار
_-----
_برای یه خرگوش کوچولوی فضول...
با تعجب برگشتم سمتش.. این الان با من بود؟!! به کس دیگه ای که این لقب رو نداده بود..
نمیدونم سینا جمهور چی بهش گفت که بلند خندید و با لحن شیطونی گفت: چرا که نه؟
_----
_خب کاری نداری؟
_-----
_نوکرتم.. خدافظ..
نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت: چیه مگه طرفدارش نیستی؟
_ببین آقا بنیامین به والله اگه یکبار فقط یکبار دیگه به من بگید خرگوش کوچولو...
نذاشت حرفم رو ادامه بدم. زد نوک بینیم و گفت: هیچ کاری نمیتونی بکنی خرگوش کوچولو..
صورتم تا بناگوش سرخ شده بود. نمیدونم از حرص و عصبانیت بود یا از خجالت حرکتی که انجام داد.. ولی کلاً بیخیال شدم و دیگه هیچی نگفتم.
ناهار در کمال آرامش طی شد
من رو رسوند کافه و بعد از تشکرم رفت...
********
کار مشتری رو راه انداختم و به صندلی تکیه دادم. حدود یک هفتهای از مراسم میگذشت..
فرداش آرمیا اومد پیشم و گفت: میبینم که خوب تونستی مخ این استادمونو بزنی...
منظورش رو که نفهمیدم ولی زل زدم توی چشماش و با گستاخی گفتم: ببین اگه داری میسوزی که نتونستی جلوی موفقیت مون رو بگیری باید بگم بار کج به منزل نمی رسه...! اگه یک بار، فقط یکبار دیگه جلوی راهم سبز بشی مطمئن باش فیلمتو به رئیس دانشگاه تحویل میدم!!
معلوم بود که شوکه شده... پوزخندی بهش زدم و رفتم. بنیامین رو هم به جز ۳ روزی که باهاش کلاس داشتم دیگه ندیده بودم...
در رستوران باز شد بی تفاوت نگاه کردم اما با دیدن کسی که اومد داخل چشم هام گرد شد...
این اینجا چیکار میکنه؟!!!
نگاهی به کافه انداخت و مستقیم اومد سمت من. همینطور با چشمای گشاد زل زده بودم بهش.
تکیه داد به پیشخوان...
نویسنده:یاس🌱
#رمان_آنلاین_مغرور_عاشق
#قسمت_70
لبخند کجی زد و گفت: علیک سلام!
_س... سلام. ش... شما اینجا چیکار می کنین؟
_کافه اومدن من تعجب داره؟
_ن... نه ببخشید بفرمایید. بشین به بچه ها میگم بیان سفارشت رو بگیرن.
_نیومدم چیزی بخورم. با خودت کار دارم
_چه کاری؟!!
_میشه بیای بشینی؟
_آره حتما.. بشین میام.
سری تکون داد و رفت روی گوشه ترین میز که خیلی توی دید نبود نشست.
دخل رو به شیوا سپردم و رفتم توی سالن.. قلبم دیوانه وار به سینم میکوبید.. اوففف چته دختر؟ انگار اولین باری بود که می خواستم باهاش حرف بزنم... وااا.. چرا اینجوری می کنی بی صاحاب؟؟!!!
دستمو روی قلبم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و رفتم طرفش.
دستم میلرزید.. آروم صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.
دستام رو زیر چونم قلاب کردم و گفتم: بفرمایید.. میشنوم.
_فکر کنم توی این مدت شناخت کوتاهی از من پیدا کردی. خیلی اهل مقدمهچینی نیستم. پس میرم سر اصل مطلب..
سری تکون دادم و گفتم: چه بهتر! منم باید زود برگردم.. خب گوش میدم...
نویسنده:یاس🌱
#چالش
https://harfeto.timefriend.net/16302625108044
کاملش کن👇🏻
دلم می خواد....