eitaa logo
| تَبَتُّـل |
1.3هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
336 ویدیو
5 فایل
وَ "سلام" بَر‌اندوهی‌کھ‌ قلبمان ‌را ‌وطن‌ برگزید🖤🌱 • • تَبَتُّل←بُریدھ از "جہان" بُریدھ از "مردم"... •• میرسه به دستم https://harfeto.timefriend.net/17501091664522 +تافوروارد هست،زندگی ‌باید کرد‼️
مشاهده در ایتا
دانلود
حالم اصلا خوب نبود. حالت تهوع داشتم و از فرط گریه ضعف کرده بودم. مردم ریختن پایین سن و بچه های گروه اومدن بینشون.. نگاه آخر رو به بنیامین انداختم و با قدم های سست از سالن زدم بیرون.. بارون نم نم میبارید و حال من رو بدتر می کرد. زیر شکمم تیر میکشید و ضعف داشتم.. اشکام بی وقفه می بارید. بی توجه به ماشین که جلوی سالن پارک کرده بودم عرض خیابون رو شروع کردم به پیاده رفتن.. بارون به سر و صورتم میخورد و لرزم گرفته بود.. نمیدونستم چقدر از سالن دور شده بودم.. زیر دلم شد تیر میکشید.. تمام بدنم از گریه و سرما می لرزید.. شقیقه هام نبض می‌زد و سرم گیج می رفت.. ضعف دیگه کل بدنم رو گرفت.. چشمام سیاهی رفت. دستم رو روی شکمم گذاشتم و روی زمین خیس پیاده‌رو فرود اومدم و دیگه هیچی نفهمیدم.... /بنیامین/ دیگه اعصابم داشت خط خطی می شد.. توی این سه ماه خیلی زود رنج و عصبی شده بودم.. به زور از زیر عکس و امضا دادن در رفتم و از در سالن زدم بیرون و سوار ماشین شدم. خداروشکر شیشه های ماشین دودی بود و مردم گمم کردن.. سرم رو گذاشتم روی فرمون. سرم داشت از درد منفجر میشد.... امشب همش حس میکردم داره نگاهم میکنه.. نمیدونم شایدم از دلتنگی زیاده.. دلم براش تنگ شده، ولی میریزم تو خودم.. دلم براش تنگ شده، و مشکی پوش شدم.. دلم براش تنگ شده، و هرشب بالشتم خیسه... نویسنده: یاس🌱
باز بغض سیب شد توی گلوم.. ماشین رو روشن کردم و برف پاک کن رو زدم. ولی جای قطره های پاک شده قطره های تازه ای جایگزین می شد.. ماشین رو راه انداختم. حواسم اصلا به رانندگی نبود. این چند وقت حواسم دیگه به هیچی نبود.. نمیدونم چقدر از سالن دور شدم که چشمم خورد به یه چیز سفید رنگ که توی پیاده رو افتاده بود. میخواستم رد بشم ولی بی تفاوتی هیچ وقت کار من نبود.. ماشین رو کشیدم کنار و پیاده شدم. بارون شدت گرفته بود و دونه هاش درشت تر شده بود.. رفتم جلو.. یه دختر بود که با شکم روی زمین افتاده بود. توی این بارون این وقت شب اینجا چیکار میکرد؟ گوشه شنل سفیدش رو گرفتم و کشیدم و برش گردوندم. به چشمام اعتماد نداشتم.. روی زانو کنارش نشستم. دست بردم تره‌ی موهای ریخته روی صورتش رو کنار زدم.... آوا بود!! آوای من بود!! زندگی من بود! حسم بهم دروغ نگفته بود.. اون امشب واقعاً پیشم بود.. قطره های درشت بارون به صورتم می خورد و اشک هام رو توی خودش حل می کرد.. چشمم افتاد به صورتش. زیر چشمش کبود بود. رنگش مثل گچ دیوار بود.. خدایا چرا بیهوش شده بود؟ اصلا چرا این جا افتاده بود؟؟ سریع به خودم اومدم و یه دستم رو زیر زانوش و دست دیگه‌م رو زیر گردنش گذاشتم و سریع بلندش کردم و عقب ماشین خوابوندمش.. نشستم پشت فرمون و ماشین رو حرکت دادم... نویسنده: یاس🌱
هر چند دقیقه یک بار برمیگشتم عقب و نگاهش میکردم. همه لباسهاش خیس خیس بود.. معلوم نیست چند ساعته اون جا افتاده بود.. با تمام عشقی که بهش داشتم دلم می‌خواست به هوش بیاد تا خفش کنم.. دختره‌ی احمق!! آخه چرا همچین می کنی؟ با خودت! با من! با زندگیمون!! نزدیکترین بیمارستان ترمز زدم. دوباره بغلش کردم و بردمش داخل. پرستارها با دیدنم همه دویدن سمتم و با نیش های باز حال و احوال می‌کردن. بیشعورها نمیبینن دستم مریضه؟ کنترل اعصابم رو از دست دادم و چنان دادی زدم که همشون گرخیدن: _مگه نمیبینید زنم داره از دست میره؟ یک کاری بکنید دیگه!! سریع برانکارد آوردن و آوا رو روش گذاشتم. یه دکتر تقریباً میانسال خوشتیپ از ته راهرو اومد و با دیدن ما رو به من گفت: _چی شده؟ _نمیدونم آقای دکتر.. همون طور که گوشی رو روی گوشش می گذاشت و علائم آوا رو چک می کرد گفت: _چه نسبتی باهاش داری پسر؟ _زنمه آقای دکتر.. سری تکون داد و رو به پرستارها گفت: _سریع منتقل بشه بخش مراقبت‌های ویژه... سریع! پرستارها با حول و ولا برانکارد رو بردن سمت ته راه رو.. دنبالشون رفتم ولی جلوی در آی‌سی‌یو جلوم رو گرفتن و یکیشون گفت: _ببخشید آقای رستا شما نمی تونید بیاید داخل.. سری تکون دادم و اونم در رو بست و رفت داخل... نویسنده: یاس🌱
روی صندلی های راهرو افتادم. سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشم هام رو بستم. خوشحال بودم.. از اینکه پیداش کردم خیلی خوشحال بودم.. ولی قلبم داشت بیچارم میکرد. چقدر لاغر شده بود!! خدا من رو لعنت کنه آوا که اینقدر کم گذاشتم برات.. خدا لعنتم کنه... گوشی رو در آوردم و شماره امیر رو گرفتم. داشتم قطع می‌کردم که صداش توی گوشی پیچید: _جانم بنیامین جان؟ _امیر... _باز که بغض داری تو!! بنیامین توروخدا... _امیر بیا بیمارستان‌ ..... . _چرا بیمارستان؟ باز چه بلایی سر خودت آوردی احمق؟ _بیا آوا رو آوردم بیمارستان.. چند لحظه صداش نیومد. بعد با صدای مبهوتی گفت: _چی داری میگی؟ آوا؟ پیداش کردی؟؟ خواستم جواب بدم که صدای وحشت زده مبینا از اونطرف اومد: _چی شده امیر؟ آوا چی شده؟؟ امیر به اون نمیدونمی گفت و رو به من گفت: _جواب نمیدی؟ _بیاید میفهمی.. _باشه باشه الان میام. خدافظ.. گوشی رو قطع کردم. بعد ۵_۶ دقیقه دکتر اومد بیرون. سریع دویدم سمتش و گفتم: _چی شد آقای دکتر؟ _حالش خوبه. خوب نبود ولی الان خوبه.. فشار عصبی زیادی بهش اومده بود.. خدا روشکر حال بچه هم خوبه.. _خداروشک... بهت زده خیره شدم به چهره دکتر و با چشمهای درشت گفتم: _حال کی خوبه؟!! لبخندی زد و گفت: _خبر نداشتی؟ مبارکت باشه.. خانومت سه ماهه بارداره. بچه هم دختره.. این رو گفت و رفت. بهت زده روی صندلی نشستم... نویسنده: یاس🌱
کِشان کِشان به بهشتم بَرَند و من نروم که دل نمی کشد ای دوست جز بسوی توام
این رو گفت و رفت. بهت زده روی صندلی ها ولو شدم. هنوز تو شوک بودم که امیر و مبینا و افشین و سمانه و باربد و سوگند اومدن داخل. خاک بر سر امیر.. یه گله دنبال خودش راه انداخته.. همه دویدن. به جز سمانه و سوگند که به خاطر شکم سنگینشون آروم میومدن.. اومدن جلو و هر کدومشون با صدای بلندی سوال می پرسیدند. دیگه اعصابم خورد شد و داد زدم: _یواش!! میگم! آروم که شدن براشون ماجرا رو تعریف کردم. همه خیلی خوشحال شدن. وقتی بچه رو گفتم که دیگه همه داشتن پس می افتادن.. خودمم خیلی خوشحال بودم. فکر این که دارم بابا میشم ته دلم رو غنچ می داد.. همه رو بعد از یک ساعت فرستادم خونه‌هاشون و بهشون قول دادم وقتی آوا به هوش اومد خبرشون کنم. خودمم رفتم نماز خونه دورکعت نماز شکر خوندم و چند دقیقه چشمام رو بستم تا یکم استراحت کنم و خستگی از تنم در بره.. با صدای پرستار آروم چشمام رو باز کردم و بلند شدم نشستم.. وقتی دید بیدار شدم لبخندی زد و گفت: _ خانومتون بیدار شدن آقای رستا لبخندی زدم و سریع کفشام رو پوشیدم و رفتم دنبالش. آورده بودنش توی بخش. گفته بودم توی یه اتاق تک و خصوصی ببرنش.. شماره‌ی اتاق رو پرسیدم و رفتم سمتش. پشت در ایستادم و دستم رو روی قلبم گذاشتم. اینقدر کوبش داشت که به راحتی صداش رو می‌شنیدم.. نفس عمیقی کشیدم و آروم در رو باز کردم و رفتم داخل. ساعت نزدیک ۵ صبح بود. روی تخت خوابیده بود و سرش پشت در و طرف پنجره بود.. قلبم آروم شد. آرامش عجیبی توی تک تک سلولهای بدنم جاری شد.. رفتم نزدیک اما اصلا حواسش نبود. روی صندلی کنار تختش نشستم.. نویسنده: یاس🌱
چشمم خورد به انگشت های سفید و کشیده‌ش که حلقه به زیبایی توش خودنمایی می کرد. دستش رو توی دستم گرفتم. تازه حواسش جمع شد و برگشت سمتم. اما با دیدنم چشماش گرد شد.. چقدر دلتنگ این چشم ها بودم! دستشو آروم جلوی لبم بردم، چشمام رو بستم و بوسه گرمی روش نشوندم؛ به اندازه ۳ ماه دوری.. به اندازه ۳ ماه دلتنگی.. چشمام رو باز کردم و خیره شدم توی چشماش. اولین قطره اشک از چشماش افتاد پایین. با نوک انگشت گرفتمش و با صدای دورگه و گرفته از بغضی نفسگیر گفتم: _گریه نکن قربونت برم، گریه نکن عزیز دل بنیامین.. هق هق گریه‌ش بالا گرفت.. بلند شدم لب تخت نشستم و کشیدمش توی آغوشم. سرش روی سینه‌م گذاشته بود و گریه می کرد. تیشرتم توی دستش مشت شده بود و از اشکهاش خیس.. چقدر حسم خوب بود! پر از لذت..! پر از حس تکیه گاه بودن..! آروم از بغلم کشیدمش بیرون. با لبخند اشکهای روی گونه هاش رو پاک کردم. سرشو انداخت پایین. حالا که پیشم بود دیگه چرا چشماش رو ازم دریغ میکرد.. با دست چونه‌اش رو گرفتم و سرش رو آوردم بالا. خیره شد توی چشمام و من باز دل و دینم لرزید.. با صدای آرومی گفت: _بنیامین من... انگشتم رو گذاشتم رو لبش. ساکت شد. سرم رو کج کردم و گفتم: _همین که بعد سه ماه اسمم رو از دهنت بشنوم کافیه... چشمهاش باز پر شد. اخم نمایشی کردم و گفتم: _به جون دخترِ بابا گریه کنی میرما.. با چشمای گرد نگاهم کرد. شونه هاش رو فشار دادم و مجبورش کردم دراز بکشه. خودمم روی صندلی نشستم. میدونستم از اثر قرص ها هنوز گیجه.. لبخندی به لب زد و چشماش بسته شد.. منم سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و با آرامش عمیق و عجیبی به خواب رفتم..... نویسنده: یاس🌱
/ آوا / با صدای همهمه توی اتاق چشمام و باز کردم نمی دونستم کجام چشمم که خورد به بچه ها همه چی یادم اومد دیشب کنسرت حالم بد شد بغل بنیامین بغل بنیامین بغل بنیامین سرم و با ترس برگردوندم و با دیدنش که کنار تختم دست به سینه و با لبخند ایستاده بود آروم گرفتم بچه ها همه گریه می کردن و زیر لب فحش می دادن بهم منم پا به پاشون اشکام میومد مبینا یه دفعه اومد جلو خودش و انداخت روم بچم لگدی زد و پشت سرش صدای بنیامین که داد زد: _ هووووی وحشی بچم همه زدن زیر خنده منم آروم خندیدم فقط خدا می‌دونه چقدر دلتنگ این جمع بودن همه اومدن دونه دونه جلو و پشت بند فحش هایی که نثار خودم و جدو آبادم می کردن حالم و هم می‌پرسیدم اظهار دلتنگی می کردن دلم می خواست همشون برن و ساعت ها فقط با بنیامین تنها باشم و بهش نگاه کردم مثل اون که دور از جمعیت ایستاده بود و نگاهم می کرد... بلاخره تموم شد و پرستار و دکترا اومدن و بعد از چکاپ گفتن می تونم مرخص بشم بنیامین رفت کارای ترخیص و انجام بده و سمانه و مبینا کمکم کردن لباسم و پوشیدم و آروم از اتاق رفتیم بیرون بنیامین اومد و خودش زیر بغلم و گرفت چطوری تونستم سه ماه از این گرما دور بمونم ؟ چجوری دووم آوردم؟ با بچه ها خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدم بنیامین با سرعت راه افتاد اینقدر سریع رفت تا بقیه گممون کردن رفتیم بام تهران بلوک ۷ ماشین و نگه داشت برگشت سمتم و گفت: _می تونی پیاده بشی؟ _ آره سری تکون داد و سریع پیاده شد و در سمت منو باز کرد دستم و گرفت و رفتیم روی یکی از نیمکت ها نشستیم... حالم از سکوت بینمون بهم می خورد باید بازخواست می شدم خیلی جدی گفتم: _ بنیامین _ آخرین باری که صورتت و دیدم قیافه اشکیت جلوی در پرورشگاه بود همون روزی که از شیشه پشت صندلی عقب ماشین بابا اینا نگاهت می کردم همون روزی که انگار یه تیکه از قلبم داشت ازم جدا میشد و من شکستم من اولین بار توی ۱۲ سالگی شکستم پیچ کوچه یاسمن که بنبستش اون پرورشگاه بود که تموم شده بود انگار دیگه قلبم نزد از حال رفتم من نمی تونستم جلوشون و بگیرم که نبرنم نمی تونستم دست من نبود ... بهوش که اومدم توی بیمارستان بودم توی یه اتاق پر از عروسکهای شخصیت قهرمانا و ماشین های مختلف و گل و لباس و هزارتا چیز دیگه ولی برام مهم نبود
حدود یک ماه طول کشید تا بتونم با هزار تا ترفند و افسردگی و مریضی راضیشون کنم بیارمت پیش خودم قبول کردن اون روزی که که قرار بود بیایم دنبالت انگار همه چی فرق داشت قشنگ تر بود بهترین لباسم و بهترین ادکلنم زدم کلی به خودم رسیدم ولی وقتی رسیدیم اونجا همه چی روی سرم خراب شد تو نبودی پرورشگاهت عوض کرده بودن و قانون بهشون اجازه نمی داد آدرسش و بگن مامان بابا خیلی دنبالت گشتن خیلی پرورشگاه ها ولی تو نبودی یک سال تمام دنبالت گشتم ولی تو نبودی همه چی خراب شده بود واسم زندگی دیگه برام معنی نداشت اما یه روز تصمیم گرفتم زندگی کنم اونم چه زندگی همش کار کار کار سر خودم و گرم کردم که به هیچی فکر نکنم به هیچی به جز تو هرسال فقط یه آروز داشتم اونم تو بودی آرزوی برآورده نشدنی من توی این همه سال هیچی به جز تو توی ذهنم نبود هیچی هرساله که میگذشت عشق اون دختر بچه 4ساله بیشتر میشد توی دلم ماجرای آشناییمون هم که روشنه وقتی دیدمت وقتی عاشقت شدم نمیشناختمت تو اولین دختری بودی که بعد از اون دختر بچه 4ساله دل منو برد این واسم خیلی ارزش مند بود تا اینکه شب تولد آسمان وقتی آوردمت خونه از چاک باز دامنت زخم پات و دیدم و با بهم ریختن کل وسایلت عکس دوتاییمون و پیدا کردم آوا نمی دونی چی به من گذشت اون شب نمی دونی از فکر اینکه تو این همه سال چقدر سختی کشیدی کار کردی تنها بودی آوا برای باز سوم شکستم از اون شب به خودم قول دادم بهترین زندگی و برات بسازم نه به خاطر اینکه تو سختی کشیدی یا هرچیز دیگه به خاطر اینکه عاشقتم تو کسی هستی که 2بار منو عاشق خودش کرده می دونی ینی چی؟ این کل ماجرا حالا تو دوتا انتخاب داری بین دوتا کسی که بی نهایت عاشقتن مهراد و بنیامین انتخاب با خودته .... اشک کل صورتم و پوشونده بود من چیکار کردم؟ چرا قضاوتش کردم از خودم بدم میومد خودم و انداختم توی بغلش و زدم زیر گریه اونم شونه هاشو می‌لرزید گریه می کرد ؟ آره گریه می کرد آروم گفتم : من فقط خودت و می خوام فقط خودتو.... نویسنده:یاس
۴سال بعد ... آویییییین مگه دستم بهت نرسهههههه مث جت از جام پریدم و گذاشتم دنبالش موهام از تخم مرغی که از پشت توی سرم شکونده بود بهم چسبیده بود و بوش حالم و داشت بهم میزد اونم همون‌طور که میدوید جیغ میزد : _خب مامان خودت اون دفه تو سر بابایی شتوندییییییی سر جام واستادم راس می‌گفت زدم زیر خنده سر جای واستاد و با تعجب نگاهم می کرد خنده ام بیشتر شد دستامو به نشونه بیا تو بغلم باز کردم با ترس گفت: _می خوای منو بتشی؟؟؟ _ بیا اینجا ببینم دخترم _همون دخ خرم دیده مامان از چشم های گردم خندید و اومد توی بغلم در باز شد و بنیامین اومد تو با لبخند بهمون نگاه کرد چشمش که به موهام خورد زد زیر خنده خدایا شکرت بابت این زندگی و خوشبختی که بهم دادی... اومد و دوتامون و بغل کرد و در گوشم گفت: _تک ستاره دنیامی خرگوش خانوم _باباااااااااا من اینجامااااااا زشتههههه صدای خنده های هرسه تامون تو کل خونه پیچید نویسنده:یاس پایان.....
خب اینم از رمان مغرور عاشق که به پایان رسید مرسی که همراه بودید حمایت کردید تحمل کردید درکمون کردید تقدیم به تک تک نگاه های زیباتون😍 ولی همراهمون باشیداااااهنوز تموم نشده😁 از فردا جلد دوم رمان مغرور عاشق به اسم تمام قلب تو توی این کانال منتشر میشه✨🧡 با احترام یاس منتظر نظراتتون هستم https://harfeto.timefriend.net/16344735058064