eitaa logo
| تَبَتُّـل |
1.3هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
336 ویدیو
5 فایل
وَ "سلام" بَر‌اندوهی‌کھ‌ قلبمان ‌را ‌وطن‌ برگزید🖤🌱 • • تَبَتُّل←بُریدھ از "جہان" بُریدھ از "مردم"... •• میرسه به دستم https://harfeto.timefriend.net/17501091664522 +تافوروارد هست،زندگی ‌باید کرد‼️
مشاهده در ایتا
دانلود
/ آوا / با صدای همهمه توی اتاق چشمام و باز کردم نمی دونستم کجام چشمم که خورد به بچه ها همه چی یادم اومد دیشب کنسرت حالم بد شد بغل بنیامین بغل بنیامین بغل بنیامین سرم و با ترس برگردوندم و با دیدنش که کنار تختم دست به سینه و با لبخند ایستاده بود آروم گرفتم بچه ها همه گریه می کردن و زیر لب فحش می دادن بهم منم پا به پاشون اشکام میومد مبینا یه دفعه اومد جلو خودش و انداخت روم بچم لگدی زد و پشت سرش صدای بنیامین که داد زد: _ هووووی وحشی بچم همه زدن زیر خنده منم آروم خندیدم فقط خدا می‌دونه چقدر دلتنگ این جمع بودن همه اومدن دونه دونه جلو و پشت بند فحش هایی که نثار خودم و جدو آبادم می کردن حالم و هم می‌پرسیدم اظهار دلتنگی می کردن دلم می خواست همشون برن و ساعت ها فقط با بنیامین تنها باشم و بهش نگاه کردم مثل اون که دور از جمعیت ایستاده بود و نگاهم می کرد... بلاخره تموم شد و پرستار و دکترا اومدن و بعد از چکاپ گفتن می تونم مرخص بشم بنیامین رفت کارای ترخیص و انجام بده و سمانه و مبینا کمکم کردن لباسم و پوشیدم و آروم از اتاق رفتیم بیرون بنیامین اومد و خودش زیر بغلم و گرفت چطوری تونستم سه ماه از این گرما دور بمونم ؟ چجوری دووم آوردم؟ با بچه ها خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدم بنیامین با سرعت راه افتاد اینقدر سریع رفت تا بقیه گممون کردن رفتیم بام تهران بلوک ۷ ماشین و نگه داشت برگشت سمتم و گفت: _می تونی پیاده بشی؟ _ آره سری تکون داد و سریع پیاده شد و در سمت منو باز کرد دستم و گرفت و رفتیم روی یکی از نیمکت ها نشستیم... حالم از سکوت بینمون بهم می خورد باید بازخواست می شدم خیلی جدی گفتم: _ بنیامین _ آخرین باری که صورتت و دیدم قیافه اشکیت جلوی در پرورشگاه بود همون روزی که از شیشه پشت صندلی عقب ماشین بابا اینا نگاهت می کردم همون روزی که انگار یه تیکه از قلبم داشت ازم جدا میشد و من شکستم من اولین بار توی ۱۲ سالگی شکستم پیچ کوچه یاسمن که بنبستش اون پرورشگاه بود که تموم شده بود انگار دیگه قلبم نزد از حال رفتم من نمی تونستم جلوشون و بگیرم که نبرنم نمی تونستم دست من نبود ... بهوش که اومدم توی بیمارستان بودم توی یه اتاق پر از عروسکهای شخصیت قهرمانا و ماشین های مختلف و گل و لباس و هزارتا چیز دیگه ولی برام مهم نبود
حدود یک ماه طول کشید تا بتونم با هزار تا ترفند و افسردگی و مریضی راضیشون کنم بیارمت پیش خودم قبول کردن اون روزی که که قرار بود بیایم دنبالت انگار همه چی فرق داشت قشنگ تر بود بهترین لباسم و بهترین ادکلنم زدم کلی به خودم رسیدم ولی وقتی رسیدیم اونجا همه چی روی سرم خراب شد تو نبودی پرورشگاهت عوض کرده بودن و قانون بهشون اجازه نمی داد آدرسش و بگن مامان بابا خیلی دنبالت گشتن خیلی پرورشگاه ها ولی تو نبودی یک سال تمام دنبالت گشتم ولی تو نبودی همه چی خراب شده بود واسم زندگی دیگه برام معنی نداشت اما یه روز تصمیم گرفتم زندگی کنم اونم چه زندگی همش کار کار کار سر خودم و گرم کردم که به هیچی فکر نکنم به هیچی به جز تو هرسال فقط یه آروز داشتم اونم تو بودی آرزوی برآورده نشدنی من توی این همه سال هیچی به جز تو توی ذهنم نبود هیچی هرساله که میگذشت عشق اون دختر بچه 4ساله بیشتر میشد توی دلم ماجرای آشناییمون هم که روشنه وقتی دیدمت وقتی عاشقت شدم نمیشناختمت تو اولین دختری بودی که بعد از اون دختر بچه 4ساله دل منو برد این واسم خیلی ارزش مند بود تا اینکه شب تولد آسمان وقتی آوردمت خونه از چاک باز دامنت زخم پات و دیدم و با بهم ریختن کل وسایلت عکس دوتاییمون و پیدا کردم آوا نمی دونی چی به من گذشت اون شب نمی دونی از فکر اینکه تو این همه سال چقدر سختی کشیدی کار کردی تنها بودی آوا برای باز سوم شکستم از اون شب به خودم قول دادم بهترین زندگی و برات بسازم نه به خاطر اینکه تو سختی کشیدی یا هرچیز دیگه به خاطر اینکه عاشقتم تو کسی هستی که 2بار منو عاشق خودش کرده می دونی ینی چی؟ این کل ماجرا حالا تو دوتا انتخاب داری بین دوتا کسی که بی نهایت عاشقتن مهراد و بنیامین انتخاب با خودته .... اشک کل صورتم و پوشونده بود من چیکار کردم؟ چرا قضاوتش کردم از خودم بدم میومد خودم و انداختم توی بغلش و زدم زیر گریه اونم شونه هاشو می‌لرزید گریه می کرد ؟ آره گریه می کرد آروم گفتم : من فقط خودت و می خوام فقط خودتو.... نویسنده:یاس
۴سال بعد ... آویییییین مگه دستم بهت نرسهههههه مث جت از جام پریدم و گذاشتم دنبالش موهام از تخم مرغی که از پشت توی سرم شکونده بود بهم چسبیده بود و بوش حالم و داشت بهم میزد اونم همون‌طور که میدوید جیغ میزد : _خب مامان خودت اون دفه تو سر بابایی شتوندییییییی سر جام واستادم راس می‌گفت زدم زیر خنده سر جای واستاد و با تعجب نگاهم می کرد خنده ام بیشتر شد دستامو به نشونه بیا تو بغلم باز کردم با ترس گفت: _می خوای منو بتشی؟؟؟ _ بیا اینجا ببینم دخترم _همون دخ خرم دیده مامان از چشم های گردم خندید و اومد توی بغلم در باز شد و بنیامین اومد تو با لبخند بهمون نگاه کرد چشمش که به موهام خورد زد زیر خنده خدایا شکرت بابت این زندگی و خوشبختی که بهم دادی... اومد و دوتامون و بغل کرد و در گوشم گفت: _تک ستاره دنیامی خرگوش خانوم _باباااااااااا من اینجامااااااا زشتههههه صدای خنده های هرسه تامون تو کل خونه پیچید نویسنده:یاس پایان.....
خب اینم از رمان مغرور عاشق که به پایان رسید مرسی که همراه بودید حمایت کردید تحمل کردید درکمون کردید تقدیم به تک تک نگاه های زیباتون😍 ولی همراهمون باشیداااااهنوز تموم نشده😁 از فردا جلد دوم رمان مغرور عاشق به اسم تمام قلب تو توی این کانال منتشر میشه✨🧡 با احترام یاس منتظر نظراتتون هستم https://harfeto.timefriend.net/16344735058064
[در بر]
Seni gördüğümde o kadar sımsıkı sarılacağım ki, bedeninde iki kalp hissedesin. ـ وقتی ببینمت اونقد‌، محکم بغلت می‌کنم که دوتا قلب توی تنت حس کنی.
در کودکی عاشق بادکنک بودم امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید... فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم. نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!! بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت... آن هم ترکید... فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود... نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند بردمش پیش دوستانم و در یک چشم بر هم زدن صاحبش شدند!!!! بادکنک بعدی را خیلی اتفاقی از دست دادم وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش می رفت افتاد روی بخاری و تمام... رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم همان جا به آن نگاه کردم و گفتم تو آخرین بادکنکی هستی که دوست دارم... رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم. نه بغلش کردم... نه زیاد بزرگش کردم... نه به کسی نشانش دادم... اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش نمی کرد... یک دوست داشتن یواشکی... یک دوست داشتن از راه دور... یک دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد... هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست... یک روز وقتی رفتم سراغش دیدم که خیلی کوچک شده... خیلی پیر شده... همان جا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت... فهمیدم به دست آوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست... دوست داشتن نگهداری می خواهد... من بادکنک های زیادی را داشتم ولی دوست داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم
به خودم توی آیینه خیره شدم بیا بیا بیا بلند داد زدم لعنتی از اون خراب شده بیااااآا بیرون کلاسم تموم شدددددددد همه کسایی که توی دستشویی دانشگاه بودن تقریبا زمین و از خنده گاز می زدن بلاخره خانوم تشریف آوردن و من رفتم توی و به سرعت برق و باد زدم بیرون و دویدم سمت کلاس توی راه به چند نفر تنه زدم و سریع ببخشیدی گفتم در کلاس بسته بود ای خدا بیچاره شدم آروم در زدم و رفتم تو سیخ ایستادم و خیره شدم به سقف کل کلاس ریز میخندیدن _ خانم رستا؟ _ بله استاد رستا؟ _ ساعت چنده؟ _ ۱۱:۲۰ دقیقه استاد رستا _کلاس ما کی شروع میشه _۱۱ استاد رستا _ توی ترافیک گیر کردید؟ یا سرما خوردید؟ یا توی راه دوست دوران ابتداییتون رو دیدید؟ یا ... _ دستشویی بودم استاد کلاس رسماً منفجر شد می دونستم الان بابا رو ول کنی همین جا میزنه زیر خنده به زور خودش و جمع کرد و گفت: _ دفعه بعد باهاش هماهنگ کنید به موقع بیاد بفرمایید خوش و خرم رفتم پیش عسل و بردیا نشستم و سعی کردم تا آخر درس جیکم در نیاد نویسنده:یاس
کلاس تموم شد بردیا با ادا گفت: حالا اگه بابای من استاد بود همچین منو با تیپا از کلاس مینداخت بیرون بیا و ببین عسل: چرا نگو بردیا عمو باربد آخه چیکار تو داره؟ _ حداقل مثل عمو علی و عمو بنیامین که دنیا رو رسوا کردن با این لیلی به لالا گذاشتن دختراشون نیست با خنده گفتم: بسه کم حرف بزن اگه عمو علی عسل و دوست داشت که خاله ریحانه به تو عتیقه شیر نمی داد و با تو دخترشو خواهر نمی کرد بادی به غبغب انداخت و گفت: _ از خداشم باشه داداش جنتلمن تر از من از کجا میخواست گیر بیاره؟ خب حالا خودشیفته رفتیم کافه یه کیک و شیر خوردیم و رفتیم سر کلاس بعدی و فهمیدیم بردیا موش آورده وسط درس خیلی نامحسوس ولش کرد وسط کلاس اول رفت زیر پای یکی از دخت ا که شلوارش کوتاه بود و خوش و مالید به ساق پاش دختره تا دیدیش چنان جیغی زد که کل دانشگاه نزدیک بود بریزن تو کلاس ما با کلی الم شنگه بساطش جمع شد و کسی هم نفهمید کار بردیا بوده ولی کلاسمون تعطیل شد با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم خونه ساعت ۲ بود درو باز کردم و رفتم تو توی آشپزخونه بودن رفتن داخل و سلام بلندی کردم یه بشقاب و قاشق و چنگال برای خودم آوردم و نشستم سر میز یکم برنج ریختم و با چاپلوسی هرچه تمام تر گفتم: _ مامان خوشگل خودم چطوره؟ _خوبم وروجک تو چطوری؟ _ خوبممممم وای اینقدر امروز درسا سنگین بود اصلا کلی اذیت شدم زدم زیر خنده نویسنده:یاس
_نیست که شما 3 تا سر کلاس چقدرم درس گوش می دید.. _ خب مگه تقصیر منه بردیا موش میاره?! _ نه اون بچه دست اش نیست به باباش رفته..ولی دیگه سرکلاس من دیر نیا چون مجبورم حذفت کنم بلندش شدم و احترام نظامی. محکمی دادم و گفتم: _ چشم قربان _ این کارهارو از کی یاد گرفتی?! نیشم و باز کردم و گفتم: _ سامی جون یادم داده.. مامان: اون از همه تون عاقل تر بود.. _ نه خیر مادر من اون از همه مون اسکل تر بود پس فردا زبونم لال تیر بخوره به قول عسل شهید بشه ما چه غلطی بکنیم?! _ دقت داری از هر 5 تا کلمه ات 3 تاش فحشه?! _ از تاثیرات پسر ست جونتونه دستت درد نکنه خیلی خوش مزه بود.. کوله ام و برداشتم و رفتم توی اتاقم لباسم و با یک تیشرت شلوارک سفید عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و به ادامه خواب ناقص صبحم پرداختم.. داشتم توی خونه ول می چرخیدم و دست هام و تو هوا تکون می دادم بی کاری چه کار هایی که با آدم نمی کنه بابا شرکت بود و مامان خرید..با یک شیرجه خودم و انداختم روی راحتی جلوی تلوزیون و دمر خوابیدم کنترل و برداشتم و زدم. Pmc داشت آهنگ برگرد محمد علی زاده رو پخش می کرد دستم و زدم زیر چونه ام و به تلویزیون خیره شدم با شنیدن صدای زنگ گوشیم که روی میز بود برش داشتم با دیدن اسم (آقا پلیس مهربون) سریع تو جام پریدم و تماس و وصل کردم و جیغ زدم: _ سلام سامی. زنده ای?! _ سلام پسرم.احوالاتت?! سامی بعد 22سال هنوز اعتقاد داشت آوین اسم پسره برای همین همیشه بهم می گفت پسرم..نیشم کشیده تر شد و گفتم: _ خوبم.جناب سروان ماموریت خوش گذشت?! _ ماموریت 2 روزه لب مرز چرا باید خوش بگذره?? _ نمی دونم گفتم شاید رفتی اونجا دست یک دختر ترگل ورگل و بگیری بیاری پیش خاله سمانه بگی بیا اینم عروست _ تو چرا اینقدر اصرار داری من و زن بدی?! _ خب می دونی پدر و مادر من بع قانون تک فرزندی به شدت اعتقاد داشتن و از این رو.من هیچ وقت خواهر شوهر نمی شم می خوام عقده هام و سر تو خالی کتم.. ,_ به زن من از گل بالا تر بگی چشم هات و در میارم.. _ هییی سامی خیلی بی چشم و رویی هنوز هیچی نشده من و به اون فروختی!? @caferoooman نویسنده:یاس ادامه داره🍃😎
_آوین کم چرت و پرت بگو بردیا و عسل خانم خوبن?? _ آره خوبن حالا خدایی چی شده یاد ما افتادی?? چند لحظه ساکت موند و بعد گفت: _ می.خوایم بریم شمال اول فکر کردم داره شوخی می کنه ولی بعد چند دقیقه با تعجب گفتم: _ سامی دیوونه شدی?! تو می تونی مرخصی بگیری من اگه یک جلسه دیگه نرم سر کلاس بابا حذفم می کنه.. _ مرخصی تشویقی داریم با عمو بنیامین هم حرف زدم راضی شده _ واقعا?! دم بابا گرم خب کیا هستن?? _ ما چهارتا با چند تا از دوستای من البته نمی دونم عسل خانم میاد یا نه?! _ احتمالا اگه بردیا باشه عمو علی اجازه می ده..کدوم ویلا می ریم?? _ ویلای شما رو دارن تعمیر می کنن باید از عمو سینا کلید بگیری.. _ من روم نمیشه _ تو یکی دیگه از رو حرف نزن سنگ پا.. _یک کاری می کنم _ خب پسرم کاری نداری?! _ نه مراقب خودت باش زمان و مکان حرکت و بهم خبر بده _ باشه خداحافظ.. قطع کردم آخ جوووون یللی تللی..شب بابا آومد خونه خودش زنگ زد به عمو سینا و قرار شد کلید و ازش بگیره منم کلی برای سفر برنامه ریزی کردم... وااااای خدایا آخه من چرا اینقدر شل مغزم😩..با دو حیاط دانشگاه و طی کردم و رسیدم به سالن دیدم بابا داره میره سر کلاس تمام توانم و جمع کردم و دویدم و زد تر ازش پام و توی کلاس گذاشتم همه ریز می خندیدن داشتم می رفتم بشینم که با صداش ایستادم: _ خانم رستا ?! برگشتم سمتش یک ابروم و انداختم بالا و گفتم: _ بله استاد رستا?! اخم هاش و کشید توی هم بدش میومد توی دانشگاه نسبتمون و یاد آوری کنم با حرص گفت: _ دیر اومدید بفرمایید بیرون.. نیشم و باز کردم و گفتم: _ من زود تر از شما پام و گذاشتم توی کلاس پس در نتیجه من زود تر اومدم با اجازه.. رفتم کنار عسل و بردیا نشستم..چشمم خورد به بابا که همونجا ایستاده بود و با لبخند به زمین خیره شده بود دستم و گذاشتم روی دهنم و ریز خندیدم می دونستم مامان عین این حرف ها رو تحویلش داده حتما یاد اون افتاده آخی چه عاشق... @caferoooman ادامه داره...♥️😀