میخواهم تورا چنان تنگ در آغوش بگیرم
که شب نیمی از رویایم را تو ببینی
نیمی را خودم...
بسیاری از آدمها را دیده ام
که میکوشند عقاید خود، باورهای خود، منش و روش خود را، به رفیق و همراه و همسفر خود تحمیل کنند و زمانی که به تمامی از عهدهی این کار بزرگ برآمدند، ازاین همسفر بیزار میشوند؛ چرا که سایهی کمرنگ و بیخاصیت خود را در همسفر خود هم میبینند.
_نادرابراهیمی
انقدر باید پر باشی
انقدر باید باشخصیت و بالِول باشی
که وقتی جایی میری واسه جلب توجه نیاز به بامزه بودن و سبک بازی نداشته باشی.
کسی که بینایی را خلق کرده، یقینا بیناست.
یک کور نمیتواند بینایی را خلق کند،
او تورا میبیند، از خودش کمک بخواه.
_الهیقمشهای
عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد.
یک روز جامدادیش را دزدیدم و
تمام خودکارهایش را بوسیدم.
میدانم صورت خوشی ندارد
ولی عصر خودمانیای بود،
فقط من و خودکارها!
وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید
چرا لب هایت آبی شده؟
میخواسنتم بگویم
برای اینکه او آبی مینویسد
همیشه آبی.
_جزازکل
شما یه لحظه خودتو بزار جای مولانا وقتی داشته این بیت رو میگفته:
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد؟
جز غم که هزار آفرین بر غم باد.
چوب را هرگز کجا رسد که بر آتش حکم کند که مرا چنین مسوز و چنین سوز!
_نامهیصدوپنجم،عینالقضاتهمدانی