عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد.
یک روز جامدادیش را دزدیدم و
تمام خودکارهایش را بوسیدم.
میدانم صورت خوشی ندارد
ولی عصر خودمانیای بود،
فقط من و خودکارها!
وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید
چرا لب هایت آبی شده؟
میخواسنتم بگویم
برای اینکه او آبی مینویسد
همیشه آبی.
_جزازکل
شما یه لحظه خودتو بزار جای مولانا وقتی داشته این بیت رو میگفته:
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد؟
جز غم که هزار آفرین بر غم باد.
چوب را هرگز کجا رسد که بر آتش حکم کند که مرا چنین مسوز و چنین سوز!
_نامهیصدوپنجم،عینالقضاتهمدانی
ما بدون درد و رنجهایمان چه خواهیم بود؟
بیشک یک لبخند
ولی بی هیچ تفاوتی!
_مارگریتدوراس
مهربان باشید
تمام آدمها درحال دست و پنجه نرم کردن با چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.
ڪافونھ🇵🇸
یه داستانی رو خوندم بزارید براتون بگم
اون اوایل که منبری در کار نبود
همه دور هم مینشستن و پیغمبر صحبت میکردن
خب خیلیا که میومدن وارد مسجد میشدن
نمیشناختن آقا رسول الله رو
بعضی از اصحاب هم یجوری ژست میگرفتن و یجوری مینشستن که انگار اینا پیغمبرن
القصه
وقتی یه منبری رو مهیا کردن که آقا رسول الله جلوس کنن و برای مردم صحبت کنن؛
وقتی حضرت روی منبر رفتن اهل مسجد صدای نالهای رو شنیدن
ناله از ستونی بود که پیغمبر قبل از ساخت منبر بهش تکیه میکردن و برای مردم صحبت میکردن
که ملقب شد به ستون حنانه
پیغمبر از منبر پایین اومد
اون ستون رو در آغوش گرفت
تا آروم شد
و فرمودند:
اگر من آنرا در بر نمیگرفتم تا قیامت ناله میکرد