ڪافونھ🇵🇸
یه داستانی رو خوندم بزارید براتون بگم
اون اوایل که منبری در کار نبود
همه دور هم مینشستن و پیغمبر صحبت میکردن
خب خیلیا که میومدن وارد مسجد میشدن
نمیشناختن آقا رسول الله رو
بعضی از اصحاب هم یجوری ژست میگرفتن و یجوری مینشستن که انگار اینا پیغمبرن
القصه
وقتی یه منبری رو مهیا کردن که آقا رسول الله جلوس کنن و برای مردم صحبت کنن؛
وقتی حضرت روی منبر رفتن اهل مسجد صدای نالهای رو شنیدن
ناله از ستونی بود که پیغمبر قبل از ساخت منبر بهش تکیه میکردن و برای مردم صحبت میکردن
که ملقب شد به ستون حنانه
پیغمبر از منبر پایین اومد
اون ستون رو در آغوش گرفت
تا آروم شد
و فرمودند:
اگر من آنرا در بر نمیگرفتم تا قیامت ناله میکرد
گاهی وقتا میگم
اون تیکه چوب دوری از ولی خدا رو فهمید
و نتونست طاقت بیاره و ناله سر داد
منِ انسانِ مسلمانِ دارایِ عقل و ادراک چی؟...
آسمان گر ز گریبان قمر آورده برون
از گریبان تو خورشید سر آورده برون
_شاطرعباسصبوحی
غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
دیگران بیصاحب انگارند و تعمیرش کنند
_صائبتبریزی
جدایی آنجاست که تو
دیگر از گفتن حرف دلت
دست میکشی...
_شُکریاِرباش،فارسیسیامکتقیزاده
کمی صبر کن
حوصله کن
پایان کتاب را باهم خواهیم خواند
حالا بخواب تا فردا صبح
فرصت برای گریستن بر این روزگار بسیار است...
_سیدعلیصالحی
کاش دنیا طوری بود که هیچکس به کسی نیاز نداشت. اونوقت آدما مطمئن میشدن کسی که سراغشون رو میگیره دوسشون داره نه کارشون.
_حسینسلیمانی