هدایت شده از خسته¡
لحظه به لحظه از وقتی که عکسهای این مراسم و مخصوصا شهر رو میبینم که داره اماده میشه برای مراسم، سیلی حقیقتی که دلم نمیخواد باورش کنم به صورتم میخوره.
هدایت شده از بَچِّههِیئَتي
تو این عمر کوتاهمون، همهچی دیدیم پسر. همهچی. فقط
ظهور مونده. آخدا، ینی میشه باشیم ببینیم اون روزی رو
که این پرچمی که پاش خون رفته هرچند زخمی ولی
میرسه به دست حضرتِ صاحب؟
هی به عکسایی که از تابوتت پخش میشه نگاه میکنم،
تو ذهنم تمام شعرها با مضامین گریهدار، بی وقفه بالا پایین میشه و نمیدونم برای کپشن عکسات کدوم رو انتخاب کنم..
در نهایت هم با بُهت خیره میمونم به اون عمامهی مشکی روی تابوت و با خودم میگم ینی اوج نصیبم از تو فقط شد سرودنت؟
باور کردنی نیس برام. واقعا برای هضم کردن اتفاقاتی که
توی این پنجماه افتاد باید پنج سال همهچیز متوقف بشه.
این دهه نوکری ما هم تموم شد و خب
چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوست؟
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم..
خداحافظیِ همیشگی با رهبر.. تموم شدن بساط نوکریمون.. استرس اربعین.. اینا آدمو بیچاره میکنه و من الان یه بیچارهم.