این دهه نوکری ما هم تموم شد و خب
چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوست؟
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم..
خداحافظیِ همیشگی با رهبر.. تموم شدن بساط نوکریمون.. استرس اربعین.. اینا آدمو بیچاره میکنه و من الان یه بیچارهم.
امروز هی یه صدایی میپیچه توو سرم:
«شما رو دوست داریم.
براتون دعا میکنیم.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.»
زیبایی واقعی ایران، مردمشن؛ آدمهایی با دلهای زخمی
اما امیدوار، که با همهی سختیها هنوز حواسشون
به همدیگهست. هیچ جای دنیا اینقدر دلِ بزرگ و
بیادعا پیدا نمیشه. دسخوش بابا دسخوش.
حالم اونجاییه که آیتاللهبهجت میگه:
بعضی مصیبتها با گریه سبک نمیشود؛ چون عظمت مصیبت از ظرفیت دل انسان بیشتر است. انسان گریه میکند، آرام میشود، اما دوباره وقتی به عمق فاجعه فکر میکند، غم برمیگردد..
خیلی جدی، دلم میخواد نماز صبح این جمعه ببینم
که یکی میاد، تکیه به دیوار کعبه میزنه و میگه:
انا بقیه الله. انا المهدي.
این استوری هایی که عکس از تابوت رهبر گذاشتن
و زیرش کپشن زدن:
« عاشقانی که مدام از فرجت میگفتند
عکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری »
خیلی اشکمو در میاره. خیلی.