کاراکال .
_
خسته ام ،
ویرانی صد جنگ و طوفان در من است ،
روح من بیزار از اجبار ماندن در تن است .
کاراکال .
_
گویند طبیبان که : بگو درد خود ، اما ،
دردی که گذشتست ز درمان به که گویم ؟
آدم فکر میکنه دیگه احساساتش نمیمیرن چون خیلی وقته مردن ، ولی میبینه بازم داره گریه میکنه .
قدر اون یک باری که بدجور قلبت شکست رو بدون ؛ اگه الان از پس هرچیزی میتونی بر بیای صدقه سر اون اتفاقه .
مرگ خیلی ترسناکه ؛ یعنی اون ادم قهر نکرده ، کات نکرده ، مهاجرت نکرده ، خونش یه شهر دیگه نیست ، لانگ دیستنس نیست ، دیگه وجود نداره . اون مرده و هرکاری و هر آرزویی هم کنی برنمیگرده .