طبیب ناامید شد..
گفت: دعا کنید!
علی گفت: از بقچه ی گوشه خانه
چادر زهرایم را بیاورید..
بوی زهرا التیامم می دهد..😭💔
تا صبح با ذکر #یازهرا دردی که داشت تحمل کرد
مثل تموم این سی سال به فـــاطــمه توسل کرد😭😭😭
باید بمیریم از این غم...
🖤 @chadorane
mahmoud-Karimi-Shab20Ramazan98-az-khoone-fargh-mola[128].mp3
8.23M
از شب، از سر تا پام می سوخت
عشقم می سوخت زهرام می سوخت😭
کوفه یه روز عزیزامو تنها میذاری عین من😔
بابا فدای لبهای عطشانته حسینِ من
تک و تنها میمونی غریب و بی سپاه
🍃#حاج_محمود
💔التماس_دعا
🖤 @chadorane
چادرانه🖤🇵🇸
از شب، از سر تا پام می سوخت عشقم می سوخت زهرام می سوخت😭 کوفه یه روز عزیزامو تنها میذاری عین من😔 با
از هـــــــرجاےقافیہ شروع مے کنم
بہ تومےرسم...
جاےجایِ غربتِ این دین ٺونظاره گر بودے...
زهـــــــــــرای مرضیه،
همانی که درین هجده بهار یڪ ثانیه هم از برای دینش آرام نداشٺ
حال گوشہ ےبیت الاحزان آرام گرفتہ...
درد امانش نمےدهـد...
چشمانِ نگرانت که برحسن مےافتاد...نگاهش را مےدزدید...
ڇہ مےدانست این شروعِ حادثہ است برایت..
حسین امابیشترهوایت رادارد...
حسین دلداده ی تواستــ......
همـــــہ این ها یڪ طرف
کہ تو پدرے داری چون #علے فاتحِ خیبر..... سی ســال حیدرےبزرگ شدی..
حال مردمِ شهرت را میبینے...؟
به خـاطر بسپارشایدسالهایِ بعد هم به این دیار برگردے... #کوفه...
اما #زینب جان...
روزگارخواسته که حالا این بارسنگین امانتے بر دوشِ تو باشد...
تو حسنین را مادر باش....
پدر باش...
تو غم خوار باش....
ببین علےو فاطمــہ چہ دختے بزرگ کردهـ اند...
حاݪا مگر میشود جز ما رایت الا جمیݪا اززبانت سر دهے...
جبل الصبر...بانوےحلـــم
آرامــ بگیر...
بہ مدینه که رسیدے ام البنین منتظر دردهایت نشسته است....
🖤@chadorane
#من_کنیز_زینبم...
هدایت شده از قرارگاه حضرت نرجس خاتون(س)
11.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕بانوان جهادگر در کنار جهادگران سلامت برای شکست کرونا
🔆یک غافلگیری خاص برای جهادگران سلامت
قرارگاه حضرت نرجس خاتون (س)
💠 @jsalamat_ir
هدایت شده از محصولات فرهنگی توتیـــا
🔶 نام محصول : #قالیچه_سلیمان
قطعه فرش متبرک آستان علی بن موسی الرضا (ع)
اندازه : ۱۵×۱۵
قیمت : ۲۵۰۰۰ تومان
🛍 برای سفارش تابلو فرش ها با شماره زیر تماس بگیرید
📞 ۰۹۳۶۶۸۶۴۹۰۰
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
باید غبار صحن تو را توتیا ❣️کنند
🎁 محصولات فرهنگی #توتیا
❇️ @Tutiaa_IR
هر چه مےخواهم
غمتـــــــــ را
در دلم پنهانــ ڪنم ...
سینه مےگوید
کہ من تنگ آمدم
فــریـاد ڪن ...
💔 @chadorane
هدایت شده از دختر حوّا |
روایتی حقیقی از روزگار زن فلسطینی/۱
#خانواده کنار هم بودند و در حال خوردن صبحانه که جمعی با ریش های بلند و کلاه هایی کوچک وارد خانه شدند و وسائل خانه را بیرون ریختند. بی آنکه اذن ورود از صاحب خانه بگیرند.
آن طرف نظامیانی ایستاده بودن، گویا برای محافظت امده بودند. اما نه محافظت ساکنان خانه ، آن خانواده تنها تر از این بودند.......
پدر و پسر خشمگین شدند و اعتراض کردند، اما جواب اعتراضشان دستگیری کل خانواده بود....
دستان #زن را بستند و با دست های بسته از خیابان عبورش دادند و #یهودیان سنگ و فحش و آب دهان نثارش کردند....
به کدامین دلیل؟؟؟!!!
بر ماشین سوارشان کردند و در آن حال چشمان #مادر خانواده سوی خانه ای بود که بلدوزر به سمتش میرفت.....
از خانه خود دفاع کردند اما زندانی شدند و راهی زندان......
ادامه دارد....
@zandarislamvgharb
کانال زن در اسلام وغرب
چادرانه🖤🇵🇸
برای شهیده اشرقت القطنانی
برای شهیده اشرقت القطنانی
سنگی در دستان مادر بزرگت حالا برندهتر از همیشه شده بود!
آنقدر تیز که تو تصمیم گرفتی تمام عشقت به فلسطین، تمام اعتقادت به مقاومت و تمام نفرتت از اسرائیل «چاقو»یی بشود در دستان تو تا آن را در بدن نیروهای صهیونیست فرو کنی!
نمیدانم چند بار جسد کودکان را در روستاهای فلسطین دیده بودی! نمیدانم چند صبح با صدای انفجار بیدار شدی! نمیدانم وقتی در حال از بر شدن شعرهای مقاومت بودی چند بار پوتینهای سربازان اسرائیلی به در خانهات کوبیده شده؟
نمیدانم چند بار شاهد روی زمین کشیده شدن پدرت به دست حرام لقمههای صهیون بودی!
نمیدانم در کودکی دامنت را از چند سنگ پر کرده بودی؟
نمیدانم از بین تمام سنگهایی که پرتاب کردی چندتایش به هدف خورد....
نمیدانم نیمه شب ها فریاد چند زن از زنان مقاومت تو را به سمت خود خوانده....
کجای خانه پرچم فلسطین را مخفی کرده بودی که در تفتیش ماهانه سربازان اسرائیلی پیدایش نکنند؟
و چقدر فاصله بود بین جایی که آن پرچم را مخفی میکردی با جایی که چاقو را مخفی کرده بودی!
احتمالا مادربزرگ هم سنگهایش را نزدیک همین پرچم میگذاشت! همه ما نیاز داریم که یادمان باشد برای چه میجنگیم! عاشق چه هستیم و چرا از صهیونیسم متنفریم! و آن پرچم خاک خورده زیر آجرهای لق دیوار پشت گنجه احتمالا بهترین یادآور بود.
یادآور شرافت قدس، یاد آور قداست مبارزه و یادآور چنگال بیرحمی که وطنت را از دستانت ربوده بود!
من اگر چه نمیدانم چه بر تو گذشت تا تصمیم گرفتی چاقو را از غلاف بیرون بیاوری!
اما خوب میدانم که تصمیم ساده ای نبود!
راه برای کشتن بسیار بود و تو احتمالا تمام مسیرها رو مرور کرده بودی،
میتوانستی سلاحی پیدا کنی! یا با شی محکم در سرش بکوبی! میتوانستی به سنت قدیمی مادر بزرگت به سویش سنگ پرتاب کنی
اما تو چاقو را انتخاب کردی!
من خوب میدانم که این «سخت» ترین انتخاب تو بود!
برای «زن» خون دیدن سخت است! برای زنی که خون عزیزانش را دیده «کشتن» ساده نیست!
تو قصد کشتن نداشتی! تو میخواستی به فلسطین، به قدس! به مقاومت جان بدهی! تو برای حیات میدویدی و اصلا برای همین بود که تیر اول و دوم و سوم نتوانست تو را متوقف کند!
تیر چهارم که شلیک شد! تو به دریا رسیده بودی! خونی تازه بودی در رگهای مقاومت!
و حالا سنگ تیز شدهی در دستان مادر بزرگ، کنار چاقوی به هدف نرسیدهی تو!
و تو در کنار مادر بزرگ در کنار هزاران شهیدهی مقدس ایستادهاید، ایستاده در آستانهی مقصد!درست رو به روی قدس شریف «قدس ای قبله آغاز، که پایان با توست»
هدی محمدی
#خواهرانه_های_مقاوت
❤️🌷 @chadorane
یک روز معمولی برای ما با خبر های گرانی و ارزانی دلار و پراید شروع می شود .
اما هنوز به راحتی پا به خیابان می گذاریم از عطر یاس های اردیبهشتی سرمست می شویم ، به همسایه ی خود کاسه آش می دهیم و درقبالش برایمان کاسه را با سبزی معطر پر می کند . پیش هم شکوه و گلایه می کنیم اما...
هم را داریم ... هم وطنیم !
هم شهری هستیم!
هم محله ای!
و همه ی این "هم " ها مارا به هم مربوط می کند.
اما در سرزمینی دورتر یک روز معمولی شاید روزی است که صفیر گلوله ها کمتر شده باشد.
روزیست که مجبور نباشی تن بی جان "هم" سایه ات را بغل بگیری و کنار دیوار دست بر جای گلوله بگذاری تا جلوی خونریزی را بگیری.
روزیست که مجبور نباشی برای تردد از شهری به شهر دیگر در مملکت خودت، کارت اعتباری نشان دهی ... حقارت از این بدتر که در کشور خودت مثل یک خارجی باتو برخورد کنند.
* رزان النجار ۲۱ ساله که پرستار بود، در یک روز معمولی ، خیلی معمولی به هم شهری های زخمی شده ی خود بر می خورَد و خیلی معمولی مثل یک پرستار معمولی می خواهد که زخمی ها را کمک کند که گلوله ای خیلی معمولی که شاید اندازه اش به ۶ سانت هم نرسد به سینه ی او اصابت می کند ولی حرارتی که این گلوله با برخوردش به تن رزان، ایجاد کرد را هیچ قانون معمولی ترمودینامیکی نمی تواند تحلیل کند و در این لحظه اتفاقی "غیر معمولی " رقم می خورد؛
دخترک فرشته گون پرستاری، در بیست و یک سالگی در حین نجات جان یک انسان دیگر به شهادت می رسد.
#شهیده_رزان_النجار
#قدس
#دختران_شهید
#دختران_مقاومت
#خواهرانه_های_مقاومت
#القدس_عاصمه_الفلسطین
#چادرانه
بهناز بیاتلو
❤️❤️ @chadorane