روباه را به فتح چیکار آیتی بخوان
از ذوالفقار صف شکن شیر نر علی
#محمد_سهرابی
@chamran_86
کربلایی مرتضی زالی4_5807774366720592856.mp3
زمان:
حجم:
11.5M
سینه زنی معنی دق الباب
دق الباب خانهی ارباب❤️
#مرتضی_زالی
@chamran_86
IMG_20240521_002850_890_۲۱۰۵۲۰۲۴بختیاری_روایت_امام_رضا.m4a
حجم:
1.8M
روایت زیبا از هاشم خراسانی؛
به حق مادرت مولا رضا جان
بیا از ما بگذر آقا جان 💔
#حسین_بختیاری
@chamran_86
محمدباقر مجلسی(مجلسیثانی)
خطاب به سیدالشهداء(علیهالسّلام):
یاحسین همانا تو اجّل از آن هستی
که مصیبتت با گریه جبران شود، بلکه
قتلنفس هم در این راه اندکست.
" مرآة العقول، جلد۵، صفحه۳۰۳ "
@chamran_86
شخصی به نام ابراهیم بن مهران گوید:
در همسایگی ما در کوفه مردی بود که به شغل فروش خیار مشغول بود و به او «ابوجعفر» میگفتند، او فردی خوشمعامله بود.
هرگاه کسی از سادات برای گرفتن چیزی که نزد او بود میآمد، او را منع نمیکرد. اگر قیمت آن را داشت ، میگرفت وگرنه به غلامش میگفت: «آنچه را گرفته است به حساب علی بن ابیطالب بنویس.»
مدتی به این منوال گذشت، سپس فقیر شد و در خانهاش نشست. او در دفترهایش نگاه میکرد اگر از بدهکارانش کسی زنده بود، کسی را میفرستاد تا از او طلب کند و اگر کسی مرده بود و چیزی نداشت، اسمش را خط میزد.
روزی که در جلوی در خانهاش نشسته بود و به آن دفتر نگاه میکرد، مردی از ناصبیان از آنجا گذشت و به او (به حالت تمسخر) گفت: «بدهکار بزرگت چه کار میکند؟» - منظورش علی بن ابیطالب (علیهالسلام) بود. آن مرد خیارفروش از این سخن غمگین شد و برخاست و وارد خانهاش شد.
شب هنگام پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله را در خواب دید، گویا امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در مقابل او راه میرفتند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به آن دو فرمود: «پدرتان کجاست؟»
امیرالمؤمنین علیهالسلام که پشت سرش بود، پاسخ داد: «ای رسول خدا من اینجا هستم.» رسول خدا فرمود: «چرا حق این مرد را نمیدهی؟» عرض کرد: «ای رسول خدا، این حق او در دنیاست و من آن را آوردهام» فرمود: «پس به او بده.»
مولا علی علیهالسلام کیسهای از پشم به من داد و فرمود: «این حق توست» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «آن را بگیر و هرگاه فرزندی از نسل من نزد تو آمد و چیزی خواست، او را منع مکن و برو که بعد از این روز دیگر فقیر نخواهی شد.»
از خواب بیدار شدم در حالی که آن کیسه در دستم بود. همسرم را صدا زدم: «ای زن، خوابی یا بیدار؟» گفت: «بلکه بیدارم» گفتم: «چراغ را روشن کن» او چراغ را روشن کرد و من کیسه را به او دادم. نگاه کرد و دید که در آن هزار دینار است. گفت: «ای مرد، بترس! نکند فقر تو را وادار کرده که بعضی از این تاجران را فریب دهی و مالشان را بگیری؟»
گفتم: «نه، به خدا قسم، بلکه ماجرا اینگونه بود.» سپس دفتر حسابش را خواست. نگاه کرد و دید که در آن، از آنچه به حساب علی بن ابیطالب نوشته بود، نه کم بود و نه زیاد!
" الأربعون حدیثا عن أربعین شیخا من أربعین صحابیا فی فضائل الإمام أمیرالمؤمنین ج۱ ص۹۵ "
@chamran_86
🔹جلسه هفتگی ۶ اردیبهشت🔹4_5811995786996619307.mp3
زمان:
حجم:
9.7M
روضه میخونم بین شعله برای مادر جوونم
حالا مثل مادرم آتش گرفته خونم ..💔
#محمدرضا_فتوحی
@chamran_86
هدایت شده از _chamran_
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علیک یا جعفر بن محمد صادق❤️
#حسین_بختیاری
@chamran_86
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ز حشر چو گویند اَین رضوییون
صد شکر چو ما ریزه خوار خان رضاییم
#حسین_بختیاری
@chamran_86
اولین بیتی که محمد سهرابی
پیش حضرت آقا خوند:
هر کسی از یار چیزی خواست هنگام وصال
من به محض دیدن او خاطرش را خواستم