آمدی بابا ولی کو دست و پا و پیکرت...
آشنا هستم...منم آری رقیه دخترت...
آری من غرق بلا گشتم ولی با من بگو
در سفر بودی چه شد آنجا چه آمد بر سرت؟
ای پدر شرمنده ام آهی ندارم در بساط
خانه ام گشته خرابه ، نور، وجه اخترت
هرچه بود از من گرفت زجر و سنان و حرمله...
موی زیبا ، روی چون ماهم، علی اصغرت..
آمدی اما چرا بی سر؟! چرا آشفته حال!؟
در بغل گیرم تورا مانند زهرا مادرت...
مادرم گفته مبادا که تو را محزون کنم..
پس مپرساز گوشواره؛ رفت چونانگشترت