eitaa logo
فقط بخند🤣🤣
14.4هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
4.6هزار ویدیو
0 فایل
بزرگترین کانال طنز در ایتا 🤌🤌🤌🤌 کپی حرام ❌️❌️❌️❌️❌️ اینجام تا تو دوست عزیزم همیشه شاد باشی😘😘 تبلیغات داریم در ۲کانال رزرو تبلیغات @Fasa1362 تبلیغات👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3861250868C1440045873
مشاهده در ایتا
دانلود
نامزدم اومده بود خونمون هعی یه لبخند هر دو سه دقیقه یه بار میومد رو لباش فک کردم دوستاشن که ول نمیکنه گوشی لامصبُ رفتم بالا سرش دیدم تویه کانالی به نام اعترافات خودمونی میگرده فهمیدم همه چیز سر این کاناله که لبخند اورده رو لبای قشنگش : ) https://eitaa.com/joinchat/1878458472C6390b39c1a
😆😆@chandch
ولی ما ایرانیا کلی پتوی مسافرتی داریم که یه بار هم مسافرت نرفتن :))))👍🤣 •‹ 𝗝𝐨𝐢𝐧 ›• ‌⇨ @chandch
با پسرعموهام رفتیم استخر شرط شام بستیم هرکی بیشتر زیر آب بمونه 🌊 شانس آوردیم غریق نجاتا باچک لگد آوردنمون بالا😂😂😂 وگرنه نزدیک بود یه خاندان عزادار بشه 😁😂 •‹ 𝗝𝐨𝐢𝐧 ›• ‌⇨ @chandch
۵۰نوع کوکو،کتلت جدیدگذاشتم کانال👍 باورنمیکنی بامواد ساده بشه کوکوهای خوشمزه درست کرد😍 غذاهای نونی محلی کشور گذاشتم اینجا👇 https://eitaa.com/joinchat/2315387797Cd93f17f144 مخصوص بچه مدرسه ایها😍👆
591.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیکار کنیم تا موقع وارد کردن رمز عابر بانک ، کسی متوجه « زمـــــر کارتمون » نشه ؟🧐😂
یه بار تو بچگیم (حدود سه سالگی) گم شدم. میگن که کار به جایی رسیده بود که همه ی همسایه ها هم اومدن و دنبالم گشتن و زمانی که خاله ام خسته و ناامید از پیدا کردنم گریه کنان گوشه اتاق نشسته دیده که از پشت لباسای چوب رختی زل زدم بهش 😳 •‹ 𝗝𝐨𝐢𝐧 ›• ‌⇨ @chandch
📣📣 کانال افتتاح شد 🔥🔥 🔸پادکست ، موزیک و رادیو مرسی 🎼 🎙️ 🔸متن های آرامش بخش و روانشناسی 😌 🥰 🍃 اگر مدام افسرده ای و خاطرات گذشته رو مرور میکنی یکبار عضو جمع ما باش !!!😍 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/2098528539C27286ea4ee .... 😱👆
رفتم فروشگاه کلی خرید کردم، یارو فاکتورو بهم داده منم با کلی اعتماد به نفس کارت بانکمو دادم بهش وایساده منو نگاه میکنه! میگم : کارت خوان ندارین؟ میگه : چرا ولی کارت اتوبوسو نمی خونه!!! 😂🤦😐
من دختر شیطون و خوشگل محلمونم. مهراب پسر ناخلف حاج فیضی همسایه‌مون بود که توی یه شرط بندی بین دوستاش دست گذاشت روی منی که دیوانه‌وار عاشقش بودم. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که پدرم ناخواسته شریک یه قتل و راهی زندان شد. ‌داداش بزرگِ مهراب واسه آزادی پدرم یه قولایی بهم داده بود که با یه خطای مهراب که از قضا اونم به زندان افتاد بهم نزدیک‌تر شد و من بخاطر نجات پدرم از زندان با دلش راه اومدم. تااینکه یه شب بخودم اومدم و دیدم کنارش نشستم تا زن عقدیش بشم. درست شب عروسی سر و کله‌ مهراب پیدا شد. هرکار کردم نتونستم از فکرش بیرون بیام و قبل اینکه عاقد سر برسه به یه بهونه از کنار سفره‌ عقد بلند شدم و خودمو به اتاق مهراب رسوندم. عروس حاج فیضی که همه به سرش قسم می‌خوردن با یه اشتباه تبدیل شد به دختر بی‌آبرویی که دیگه اعتباری پیش کسی نداشت😔 https://eitaa.com/joinchat/947454040C0913a368c4 تقدیر آدما هیچوقت به خواست دلشون پیش نمیره😞