eitaa logo
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
140 دنبال‌کننده
835 عکس
466 ویدیو
11 فایل
☾︎─ ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃 ─☽︎ 🎧 ♪ «ܦ̈ܢܚ݅ࡅ߭ܭَܘ ܢ̣ܫܥ‌‌ ܢܚ݅ܢ̣ߺ ࡅ߳ࡅ࡙ܝ‌ܘ ܝ‌ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߭ࡅ࡙ܘ ࡎܢ̣ح» کـدمـون : 357🎟 بعضی صداها، در اعماق وجود حک می شود مثل صدای حامیم🌙🤍 ❥ ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌تحویل بزرگی در راهه👌🏻♥️✨️
رمان ماه من🌗🤍 پارت 8✨️ توی حال* کارن : خب حالا چی شده همه اینقدر ساکتن؟🤨 مارال : چون یکی اینجا خیلی جدیه!🙄 حامیم : منظورت کیه؟🙂 جانا : خودت دیگه😂 ماهلین : آره والا، از وقتی اومدی فقط دستور میدی درس بخونید، این کارو بکنید، اون کارو بکنید!😒 حامیم : خب نگران آیندتونم دیگه🥺🤍 ماهلین : بهونه نیار آقا حامی!😂 کارن : من که فکر کنم یه نفر بیشتر از آینده، نگران یه شخص خاصه!😉 حامیم : کارن...🙄 مارال : اوووووو، چه خبرهههه؟😏 ماهلین : من چیزی نمی‌دونما!😂✨️ کارن : آره معلومه، تو هی به من میگی مهربونم که یکی اینجا اخماش بره تو هم!🤣 همه زدند زیر خنده. حامیم : خیلی بامزه بودین واقعاً!🙄😂 ماهلین : خب اگه حسودی نمی‌کنی پس چرا اخم کردی؟🤭 حامیم : من؟ حسودی؟ اصلاً!😌 جانا : آره ما هم باور کردیم!😂 در همین لحظه گوشی ماهلین زنگ خورد. ماهلین : بچه‌ها یک دقیقه...📱 بعد از چند لحظه برگشت. مارال : کی بود؟👀 ماهلین : دوستم بود.😊 حامیم : دوسته یا دوست پسر؟🤨 همه چند ثانیه ساکت شدند... کارن : اوووووو! جناب حسود خودشو لو داد!😂 ماهلین با خنده به حامی نگاه کرد. ماهلین : خیالت راحت آقا، دوست دخترم بود!🤭✨️ حامیم نفس راحتی کشید. مارال : دیدین؟ دیدین؟!😂 ماهلین لبخند شیطنت‌آمیزی زد و زیر لب گفت: ماهلین : بعضیا خیلی تابلوئن...🥺🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍 پارت 9✨️ توی حال* مارال : بعضیا خیلی تابلوئن...😂 حامیم : شماها امروز خیلی روی مخ منین!🙄 کارن : امروز؟ فقط امروز؟🤣 ماهلین : نه بابا، داداشم همیشه رو مخشه!🤭 کارن : اعتراض دارم!😒 همه خندیدند.😂🤍 جانا : بچه‌ها بیاین یه بازی کنیم، حوصلم سر رفت.🥺 مارال : آرههه، جرئت حقیقت!😆 ماهلین : وای آره، خیلی وقته بازی نکردیم.✨️ حامیم : من پایه نیستم.🙂 کارن : اتفاقاً شما از همه بیشتر پایه‌ای!😏 مارال بطری را چرخاند. بطری روی حامیم ایستاد.👀 همه : اووووووو!😂 مارال : خب آقا حامی، جرئت یا حقیقت؟😏 حامیم : حقیقت.🙂 مارال : آیا تا حالا از کسی خوشت اومده؟😌 همه با کنجکاوی به حامیم نگاه کردند. حامیم : بله.😇 ماهلین که لیوان آب دستش بود، نزدیک بود آب توی گلویش بپرد.😂 جانا : وااای جدی؟!😱 کارن : اسمشم بگو دیگه!🤣 حامیم : قرار نبود دو تا سؤال بپرسین.🙄 مارال : فرار کرد! فرار کرد!😂 نوبت بعدی... بطری چرخید و روی ماهلین ایستاد.✨️ ماهلین : نهههههه!🥺 جانا : جرئت یا حقیقت؟😏 ماهلین : حقیقت.🤍 جانا : آیا تا حالا عاشق شدی؟👀 ماهلین برای چند لحظه ساکت شد. نگاهش ناخودآگاه سمت حامیم رفت...🥺 حامیم هم به او خیره شده بود.🤍 ماهلین : شاید...✨️ کارن : شاید یعنی آره!😂 مارال : منم همینو میگم!🤣 ماهلین با خجالت بالش کنار خودش را سمتشان پرت کرد. ماهلین : ساکت شین شماها!😂🤍 همه دوباره زدند زیر خنده. اما این بار، حامیم لبخندی زد که هیچ‌کس متوجهش نشد...🥺🌙🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍 پارت 10✨️ توی حال* کارن : خب ماهلین خانم، "شاید" یعنی چی؟😏 ماهلین : یعنی شاید دیگه!🙄 مارال : نه نه نه، قانع نشدیم.😂 جانا : دقیقاً! اسمش چیه؟👀 ماهلین : به شما ربطی نداره!😒🤍 کارن : پس هست یه نفر!🤣 حامیم ساکت نشسته بود و به حرف‌هایشان گوش می‌داد.🥺 مارال : ماهلین جرئت یا حقیقت؟😏 ماهلین : حقیقت.🙂 مارال : اگه عاشق شدی، الان اسمش رو بگو.🤭 ماهلین : نهههههه!😳 جانا : پس لو رفت!😂 کارن : یا اسمش رو بگو، یا همین الان بهش پیام بده!😌 ماهلین : شماها دشمن منین؟!🙄 همه : نههههه!🤣 حامیم با خنده گفت: حامیم : به نظرم پیام دادن راحت‌تره.🙂🤍 ماهلین با تعجب نگاهش کرد. ماهلین : شما چرا طرف اونا رو می‌گیری؟!😒 حامیم : چون کنجکاوم ببینم چی می‌نویسی.😂 مارال : اوووووو!😏 کارن : خب دیگه، گوشیو بیار!📱 ماهلین : باشه بابا!🥺 گوشیش را برداشت و صفحه چت را باز کرد. جانا : بلند بلند بخون!😂 ماهلین : نه دیگه، اونقدر هم نه!🙄 کارن : حداقل بگو چی نوشتی.😌 ماهلین با خجالت تایپ کرد... "سلام... خوبی؟🥺🤍" و پیام را فرستاد.📩✨️ مارال : فقط همین؟!😂 ماهلین : آره!😒 چند ثانیه بعد گوشی لرزید... همه با هیجان به صفحه نگاه کردند.👀 ماهلین که پیام را دید، چشمانش گرد شد.😳❤️‍🩹 کارن : چی شد؟!😱 جانا : جواب داد؟!🥺 ماهلین لبخند کوچکی زد اما چیزی نگفت... حامیم با کنجکاوی به او نگاه می‌کرد.🤍🌙 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
خوش اومدین🥰♥️✨️
کیا میخوان ۵ تا زبان زبان ایتا باحال رو داشته باشن👌🏻🦋 تازه ایتی هم جزوشونه😍.. آمارمون 8🌻✨️؛ آمار خزش 76🌷😊 ⁷⁶به یاد حامیم🥺♥️؛.. چنلمون 🫶🏻 @chanl_hamim
صبح قشنگتون بخیر دخترا🥰 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
رمان ماه من🌗🤍 پارت 11✨️ توی حال* کارن : خب دیگه، جواب داد یا نه؟!👀 مارال : زود باش ماهلین، از فضولی داریم می‌میریم!😂 ماهلین : هیچی نگفت...😳 جانا : پس چرا اینجوری شدی؟!🤨 در همان لحظه... 📱 *ویبره گوشی حامیم* همه ناخودآگاه به سمت حامیم نگاه کردند. حامیم گوشی را برداشت. چند ثانیه بعد... حامیم : 😳 کارن : اووووووو! این یکی چرا این شکلی شد؟!🤣 مارال : صبر کن ببینم... مارال به ماهلین نگاه کرد. بعد به حامیم. بعد دوباره به ماهلین. مارال : نههههههههه!😱😂 جانا : چی شده؟!🥺 مارال : من فهمیدم! من فهمیدم!🤣 ماهلین : چی فهمیدی؟!😳❤️‍🩹 کارن : یکی به ما هم بگه!🙄 مارال : اون پیام برای حامی بوده!😂😂😂 چند ثانیه سکوت... جانا : صبر کن... چی؟!😳 کارن : شوخی می‌کنی دیگه؟!🤣 ماهلین از خجالت سرخ شده بود. حامیم هم سعی می‌کرد نخندد.🥺🤍 کارن : یعنی... یعنی اون "سلام خوبی؟🥺🤍" برای حامی بوده؟!😂 ماهلین : من میرم... من دیگه اینجا نمی‌مونم!😭😂 ماهلین بلند شد که برود. اما حامیم آرام مچ دستش را گرفت. حامیم : کجا؟🙂🤍 ماهلین : ولم کنننن، آبرو برام نذاشتین!🥺 همه داشتند می‌خندیدند. حامیم : خب من هنوز جواب پیامو کامل ندادم.😌 ماهلین : لازم نکرده!😳 حامیم گوشی‌اش را بالا گرفت. پیامش روی صفحه بود: "سلام ماه من... من خوبم، تو خوبی؟🥺🤍🌙" این بار نوبت ماهلین بود که نتواند چیزی بگوید...❤️‍🩹✨ ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍 پارت 12✨️ توی حال* کارن : "سلام ماه من"؟!😳 مارال : نهههههه، من مردم از خنده!😂😂 جانا : وای خداااا، حامی بالاخره لو رفت!🤣🤍 ماهلین : حامیییی!🥺❤️‍🩹 حامیم : جانم؟🙂🤍 ماهلین : چرا اینو نوشتی؟!😳 حامیم : چون دلم خواست.😌🌙 همه : اوووووووووو!😏😂 ماهلین از خجالت صورتش را پشت کوسن قایم کرد. مارال : ببینین چه قرمز شده!🤣 کارن : حامی داداش، دیگه رسماً تمومه.😂 حامیم : چی تمومه؟🙄 کارن : همه فهمیدن عاشقی.😌 حامیم لبخند کوچکی زد. حامیم : مگه چیز بدیه؟🥺🤍 چند ثانیه سکوت برقرار شد. جانا : وای من دلم رفت!😭🤍 مارال : برای اولین بار با حامی موافقم.😂 در همین لحظه زنگ در به صدا درآمد. دینگ دونگ🔔 ماهلین : کیه این وقت شب؟🤨 کارن : نمی‌دونم، الان میرم ببینم. کارن سمت در رفت و چند لحظه بعد با یک جعبه بزرگ برگشت.📦✨ مارال : این چیه؟👀 کارن : به اسم مارال خانم ارسال شده.😌 مارال : برای من؟!😳 همه دور جعبه جمع شدند. مارال در جعبه را باز کرد. داخل آن یک دسته گل سفید زیبا بود.🤍💐 مارال : واااای!🥺✨ جانا : از طرف کیه؟👀 مارال کارت کوچکی را برداشت و خواند: "برای دختری که لبخندش قشنگ‌ترین اتفاق روز منه...🤍" همه با تعجب به کارن نگاه کردند. کارن سعی کرد عادی رفتار کند.😅 ماهلین : آهااااا!😏 حامیم : جناب کارن، توضیح نمی‌دین؟😂 مارال با لبخند به کارن نگاه کرد. و برای اولین بار، کارن هم کمی خجالت کشید...🥺🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀