رمان ماه من🌗🤍
پارت 8✨️
توی حال*
کارن : خب حالا چی شده همه اینقدر ساکتن؟🤨
مارال : چون یکی اینجا خیلی جدیه!🙄
حامیم : منظورت کیه؟🙂
جانا : خودت دیگه😂
ماهلین : آره والا، از وقتی اومدی فقط دستور میدی درس بخونید، این کارو بکنید، اون کارو بکنید!😒
حامیم : خب نگران آیندتونم دیگه🥺🤍
ماهلین : بهونه نیار آقا حامی!😂
کارن : من که فکر کنم یه نفر بیشتر از آینده، نگران یه شخص خاصه!😉
حامیم : کارن...🙄
مارال : اوووووو، چه خبرهههه؟😏
ماهلین : من چیزی نمیدونما!😂✨️
کارن : آره معلومه، تو هی به من میگی مهربونم که یکی اینجا اخماش بره تو هم!🤣
همه زدند زیر خنده.
حامیم : خیلی بامزه بودین واقعاً!🙄😂
ماهلین : خب اگه حسودی نمیکنی پس چرا اخم کردی؟🤭
حامیم : من؟ حسودی؟ اصلاً!😌
جانا : آره ما هم باور کردیم!😂
در همین لحظه گوشی ماهلین زنگ خورد.
ماهلین : بچهها یک دقیقه...📱
بعد از چند لحظه برگشت.
مارال : کی بود؟👀
ماهلین : دوستم بود.😊
حامیم : دوسته یا دوست پسر؟🤨
همه چند ثانیه ساکت شدند...
کارن : اوووووو! جناب حسود خودشو لو داد!😂
ماهلین با خنده به حامی نگاه کرد.
ماهلین : خیالت راحت آقا، دوست دخترم بود!🤭✨️
حامیم نفس راحتی کشید.
مارال : دیدین؟ دیدین؟!😂
ماهلین لبخند شیطنتآمیزی زد و زیر لب گفت:
ماهلین : بعضیا خیلی تابلوئن...🥺🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍
پارت 9✨️
توی حال*
مارال : بعضیا خیلی تابلوئن...😂
حامیم : شماها امروز خیلی روی مخ منین!🙄
کارن : امروز؟ فقط امروز؟🤣
ماهلین : نه بابا، داداشم همیشه رو مخشه!🤭
کارن : اعتراض دارم!😒
همه خندیدند.😂🤍
جانا : بچهها بیاین یه بازی کنیم، حوصلم سر رفت.🥺
مارال : آرههه، جرئت حقیقت!😆
ماهلین : وای آره، خیلی وقته بازی نکردیم.✨️
حامیم : من پایه نیستم.🙂
کارن : اتفاقاً شما از همه بیشتر پایهای!😏
مارال بطری را چرخاند.
بطری روی حامیم ایستاد.👀
همه : اووووووو!😂
مارال : خب آقا حامی، جرئت یا حقیقت؟😏
حامیم : حقیقت.🙂
مارال : آیا تا حالا از کسی خوشت اومده؟😌
همه با کنجکاوی به حامیم نگاه کردند.
حامیم : بله.😇
ماهلین که لیوان آب دستش بود، نزدیک بود آب توی گلویش بپرد.😂
جانا : وااای جدی؟!😱
کارن : اسمشم بگو دیگه!🤣
حامیم : قرار نبود دو تا سؤال بپرسین.🙄
مارال : فرار کرد! فرار کرد!😂
نوبت بعدی...
بطری چرخید و روی ماهلین ایستاد.✨️
ماهلین : نهههههه!🥺
جانا : جرئت یا حقیقت؟😏
ماهلین : حقیقت.🤍
جانا : آیا تا حالا عاشق شدی؟👀
ماهلین برای چند لحظه ساکت شد.
نگاهش ناخودآگاه سمت حامیم رفت...🥺
حامیم هم به او خیره شده بود.🤍
ماهلین : شاید...✨️
کارن : شاید یعنی آره!😂
مارال : منم همینو میگم!🤣
ماهلین با خجالت بالش کنار خودش را سمتشان پرت کرد.
ماهلین : ساکت شین شماها!😂🤍
همه دوباره زدند زیر خنده.
اما این بار، حامیم لبخندی زد که هیچکس متوجهش نشد...🥺🌙🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍
پارت 10✨️
توی حال*
کارن : خب ماهلین خانم، "شاید" یعنی چی؟😏
ماهلین : یعنی شاید دیگه!🙄
مارال : نه نه نه، قانع نشدیم.😂
جانا : دقیقاً! اسمش چیه؟👀
ماهلین : به شما ربطی نداره!😒🤍
کارن : پس هست یه نفر!🤣
حامیم ساکت نشسته بود و به حرفهایشان گوش میداد.🥺
مارال : ماهلین جرئت یا حقیقت؟😏
ماهلین : حقیقت.🙂
مارال : اگه عاشق شدی، الان اسمش رو بگو.🤭
ماهلین : نهههههه!😳
جانا : پس لو رفت!😂
کارن : یا اسمش رو بگو، یا همین الان بهش پیام بده!😌
ماهلین : شماها دشمن منین؟!🙄
همه : نههههه!🤣
حامیم با خنده گفت:
حامیم : به نظرم پیام دادن راحتتره.🙂🤍
ماهلین با تعجب نگاهش کرد.
ماهلین : شما چرا طرف اونا رو میگیری؟!😒
حامیم : چون کنجکاوم ببینم چی مینویسی.😂
مارال : اوووووو!😏
کارن : خب دیگه، گوشیو بیار!📱
ماهلین : باشه بابا!🥺
گوشیش را برداشت و صفحه چت را باز کرد.
جانا : بلند بلند بخون!😂
ماهلین : نه دیگه، اونقدر هم نه!🙄
کارن : حداقل بگو چی نوشتی.😌
ماهلین با خجالت تایپ کرد...
"سلام... خوبی؟🥺🤍"
و پیام را فرستاد.📩✨️
مارال : فقط همین؟!😂
ماهلین : آره!😒
چند ثانیه بعد گوشی لرزید...
همه با هیجان به صفحه نگاه کردند.👀
ماهلین که پیام را دید، چشمانش گرد شد.😳❤️🩹
کارن : چی شد؟!😱
جانا : جواب داد؟!🥺
ماهلین لبخند کوچکی زد اما چیزی نگفت...
حامیم با کنجکاوی به او نگاه میکرد.🤍🌙
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
چطور بودن پارتامون😇🤍🎀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️🩹
کیا میخوان ۵ تا زبان زبان ایتا باحال رو داشته باشن👌🏻🦋
تازه ایتی هم جزوشونه😍..
آمارمون 8🌻✨️؛
آمار خزش 76🌷😊
⁷⁶به یاد حامیم🥺♥️؛..
چنلمون 🫶🏻
@chanl_hamim
صبح قشنگتون بخیر دخترا🥰
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
رمان ماه من🌗🤍
پارت 11✨️
توی حال*
کارن : خب دیگه، جواب داد یا نه؟!👀
مارال : زود باش ماهلین، از فضولی داریم میمیریم!😂
ماهلین : هیچی نگفت...😳
جانا : پس چرا اینجوری شدی؟!🤨
در همان لحظه...
📱 *ویبره گوشی حامیم*
همه ناخودآگاه به سمت حامیم نگاه کردند.
حامیم گوشی را برداشت.
چند ثانیه بعد...
حامیم : 😳
کارن : اووووووو! این یکی چرا این شکلی شد؟!🤣
مارال : صبر کن ببینم...
مارال به ماهلین نگاه کرد.
بعد به حامیم.
بعد دوباره به ماهلین.
مارال : نههههههههه!😱😂
جانا : چی شده؟!🥺
مارال : من فهمیدم! من فهمیدم!🤣
ماهلین : چی فهمیدی؟!😳❤️🩹
کارن : یکی به ما هم بگه!🙄
مارال : اون پیام برای حامی بوده!😂😂😂
چند ثانیه سکوت...
جانا : صبر کن... چی؟!😳
کارن : شوخی میکنی دیگه؟!🤣
ماهلین از خجالت سرخ شده بود.
حامیم هم سعی میکرد نخندد.🥺🤍
کارن : یعنی... یعنی اون "سلام خوبی؟🥺🤍" برای حامی بوده؟!😂
ماهلین : من میرم... من دیگه اینجا نمیمونم!😭😂
ماهلین بلند شد که برود.
اما حامیم آرام مچ دستش را گرفت.
حامیم : کجا؟🙂🤍
ماهلین : ولم کنننن، آبرو برام نذاشتین!🥺
همه داشتند میخندیدند.
حامیم : خب من هنوز جواب پیامو کامل ندادم.😌
ماهلین : لازم نکرده!😳
حامیم گوشیاش را بالا گرفت.
پیامش روی صفحه بود:
"سلام ماه من... من خوبم، تو خوبی؟🥺🤍🌙"
این بار نوبت ماهلین بود که نتواند چیزی بگوید...❤️🩹✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍
پارت 12✨️
توی حال*
کارن : "سلام ماه من"؟!😳
مارال : نهههههه، من مردم از خنده!😂😂
جانا : وای خداااا، حامی بالاخره لو رفت!🤣🤍
ماهلین : حامیییی!🥺❤️🩹
حامیم : جانم؟🙂🤍
ماهلین : چرا اینو نوشتی؟!😳
حامیم : چون دلم خواست.😌🌙
همه : اوووووووووو!😏😂
ماهلین از خجالت صورتش را پشت کوسن قایم کرد.
مارال : ببینین چه قرمز شده!🤣
کارن : حامی داداش، دیگه رسماً تمومه.😂
حامیم : چی تمومه؟🙄
کارن : همه فهمیدن عاشقی.😌
حامیم لبخند کوچکی زد.
حامیم : مگه چیز بدیه؟🥺🤍
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جانا : وای من دلم رفت!😭🤍
مارال : برای اولین بار با حامی موافقم.😂
در همین لحظه زنگ در به صدا درآمد.
دینگ دونگ🔔
ماهلین : کیه این وقت شب؟🤨
کارن : نمیدونم، الان میرم ببینم.
کارن سمت در رفت و چند لحظه بعد با یک جعبه بزرگ برگشت.📦✨
مارال : این چیه؟👀
کارن : به اسم مارال خانم ارسال شده.😌
مارال : برای من؟!😳
همه دور جعبه جمع شدند.
مارال در جعبه را باز کرد.
داخل آن یک دسته گل سفید زیبا بود.🤍💐
مارال : واااای!🥺✨
جانا : از طرف کیه؟👀
مارال کارت کوچکی را برداشت و خواند:
"برای دختری که لبخندش قشنگترین اتفاق روز منه...🤍"
همه با تعجب به کارن نگاه کردند.
کارن سعی کرد عادی رفتار کند.😅
ماهلین : آهااااا!😏
حامیم : جناب کارن، توضیح نمیدین؟😂
مارال با لبخند به کارن نگاه کرد.
و برای اولین بار، کارن هم کمی خجالت کشید...🥺🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍
پارت 13✨️
توی حال*
مارال : کارن... این گلها از طرف توئه؟🥺💐
کارن : اممم... شاید.😌
ماهلین : شاید یعنی آره!😂
جانا : دقیقاً مثل خودمون شدن!🤣
حامیم : خانوادهی "شاید"ها.🙄😂
همه خندیدند.🤍✨
مارال هنوز به گلها نگاه میکرد و لبخند میزد.
ماهلین : خب حالا بگو از کی خوشت میاد؟😏
کارن : از فضولها خوشم نمیاد.🙂
مارال : جواب سؤالو بده آقا!🤭
کارن : اگه نگم چی؟😌
جانا : پس ما خودمون حدس میزنیم.😂
ماهلین : من میدونم!👀
کارن : نه، نمیدونی.🙄
ماهلین : چرا میدونم. اسمش با "م" شروع میشه.😏
مارال : 😳
حامیم : ادامه بده خواهرجان، جالب شد.😂
ماهلین : و با "ل" تموم میشه.🤭
همه یکصدا:
ماراللللل!😂😂😂
مارال از خجالت کوسن را سمت ماهلین پرت کرد.
مارال : ساکت شین!😭😂
در همین لحظه گوشی جانا زنگ خورد.📱✨
جانا : الو؟😊
چند دقیقه بعد تماس تمام شد.
ماهلین : کی بود؟👀
جانا : خالهم بود. گفت جمعه همه دعوتیم خونشون.🥰
مارال : وااای عالیه!😍
کارن : یعنی باز هم دورهمی؟😌
حامیم : و باز هم سر و صدای شماها؟🥲
ماهلین : آرههههه!🤣
جمعه...✨
همه در حیاط بزرگ خانه خاله جانا جمع شده بودند.
ماهلین و جانا مشغول عکس گرفتن بودند.📸🤍
مارال کنار باغچه قدم میزد.
کارن از دور نگاهش میکرد و لبخند میزد.🥺💐
اما ناگهان...
ماهلین موقع عقب رفتن برای گرفتن عکس، تعادلش را از دست داد.😳
ماهلین : وایــــی!🥺
قبل از اینکه زمین بخورد...
حامیم سریع دستش را گرفت.🤍🌙
چند ثانیه هر دو فقط به هم نگاه کردند...🥹❤️🩹
جانا : اممم... ما مزاحم نباشیم؟🤭
کارن : من که از اولم میگفتم این دوتا یه چیزی هستن!😂
ماهلین و حامیم سریع از هم فاصله گرفتند.😳🤍
اما لبخند روی صورت هیچکدام محو نمیشد...✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀