eitaa logo
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
140 دنبال‌کننده
835 عکس
466 ویدیو
11 فایل
☾︎─ ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃 ─☽︎ 🎧 ♪ «ܦ̈ܢܚ݅ࡅ߭ܭَܘ ܢ̣ܫܥ‌‌ ܢܚ݅ܢ̣ߺ ࡅ߳ࡅ࡙ܝ‌ܘ ܝ‌ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߭ࡅ࡙ܘ ࡎܢ̣ح» کـدمـون : 357🎟 بعضی صداها، در اعماق وجود حک می شود مثل صدای حامیم🌙🤍 ❥ ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍
مشاهده در ایتا
دانلود
خوش اومدین🥰♥️✨️
کیا میخوان ۵ تا زبان زبان ایتا باحال رو داشته باشن👌🏻🦋 تازه ایتی هم جزوشونه😍.. آمارمون 8🌻✨️؛ آمار خزش 76🌷😊 ⁷⁶به یاد حامیم🥺♥️؛.. چنلمون 🫶🏻 @chanl_hamim
صبح قشنگتون بخیر دخترا🥰 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
رمان ماه من🌗🤍 پارت 11✨️ توی حال* کارن : خب دیگه، جواب داد یا نه؟!👀 مارال : زود باش ماهلین، از فضولی داریم می‌میریم!😂 ماهلین : هیچی نگفت...😳 جانا : پس چرا اینجوری شدی؟!🤨 در همان لحظه... 📱 *ویبره گوشی حامیم* همه ناخودآگاه به سمت حامیم نگاه کردند. حامیم گوشی را برداشت. چند ثانیه بعد... حامیم : 😳 کارن : اووووووو! این یکی چرا این شکلی شد؟!🤣 مارال : صبر کن ببینم... مارال به ماهلین نگاه کرد. بعد به حامیم. بعد دوباره به ماهلین. مارال : نههههههههه!😱😂 جانا : چی شده؟!🥺 مارال : من فهمیدم! من فهمیدم!🤣 ماهلین : چی فهمیدی؟!😳❤️‍🩹 کارن : یکی به ما هم بگه!🙄 مارال : اون پیام برای حامی بوده!😂😂😂 چند ثانیه سکوت... جانا : صبر کن... چی؟!😳 کارن : شوخی می‌کنی دیگه؟!🤣 ماهلین از خجالت سرخ شده بود. حامیم هم سعی می‌کرد نخندد.🥺🤍 کارن : یعنی... یعنی اون "سلام خوبی؟🥺🤍" برای حامی بوده؟!😂 ماهلین : من میرم... من دیگه اینجا نمی‌مونم!😭😂 ماهلین بلند شد که برود. اما حامیم آرام مچ دستش را گرفت. حامیم : کجا؟🙂🤍 ماهلین : ولم کنننن، آبرو برام نذاشتین!🥺 همه داشتند می‌خندیدند. حامیم : خب من هنوز جواب پیامو کامل ندادم.😌 ماهلین : لازم نکرده!😳 حامیم گوشی‌اش را بالا گرفت. پیامش روی صفحه بود: "سلام ماه من... من خوبم، تو خوبی؟🥺🤍🌙" این بار نوبت ماهلین بود که نتواند چیزی بگوید...❤️‍🩹✨ ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍 پارت 12✨️ توی حال* کارن : "سلام ماه من"؟!😳 مارال : نهههههه، من مردم از خنده!😂😂 جانا : وای خداااا، حامی بالاخره لو رفت!🤣🤍 ماهلین : حامیییی!🥺❤️‍🩹 حامیم : جانم؟🙂🤍 ماهلین : چرا اینو نوشتی؟!😳 حامیم : چون دلم خواست.😌🌙 همه : اوووووووووو!😏😂 ماهلین از خجالت صورتش را پشت کوسن قایم کرد. مارال : ببینین چه قرمز شده!🤣 کارن : حامی داداش، دیگه رسماً تمومه.😂 حامیم : چی تمومه؟🙄 کارن : همه فهمیدن عاشقی.😌 حامیم لبخند کوچکی زد. حامیم : مگه چیز بدیه؟🥺🤍 چند ثانیه سکوت برقرار شد. جانا : وای من دلم رفت!😭🤍 مارال : برای اولین بار با حامی موافقم.😂 در همین لحظه زنگ در به صدا درآمد. دینگ دونگ🔔 ماهلین : کیه این وقت شب؟🤨 کارن : نمی‌دونم، الان میرم ببینم. کارن سمت در رفت و چند لحظه بعد با یک جعبه بزرگ برگشت.📦✨ مارال : این چیه؟👀 کارن : به اسم مارال خانم ارسال شده.😌 مارال : برای من؟!😳 همه دور جعبه جمع شدند. مارال در جعبه را باز کرد. داخل آن یک دسته گل سفید زیبا بود.🤍💐 مارال : واااای!🥺✨ جانا : از طرف کیه؟👀 مارال کارت کوچکی را برداشت و خواند: "برای دختری که لبخندش قشنگ‌ترین اتفاق روز منه...🤍" همه با تعجب به کارن نگاه کردند. کارن سعی کرد عادی رفتار کند.😅 ماهلین : آهااااا!😏 حامیم : جناب کارن، توضیح نمی‌دین؟😂 مارال با لبخند به کارن نگاه کرد. و برای اولین بار، کارن هم کمی خجالت کشید...🥺🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍 پارت 13✨️ توی حال* مارال : کارن... این گل‌ها از طرف توئه؟🥺💐 کارن : اممم... شاید.😌 ماهلین : شاید یعنی آره!😂 جانا : دقیقاً مثل خودمون شدن!🤣 حامیم : خانواده‌ی "شاید"ها.🙄😂 همه خندیدند.🤍✨ مارال هنوز به گل‌ها نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. ماهلین : خب حالا بگو از کی خوشت میاد؟😏 کارن : از فضول‌ها خوشم نمیاد.🙂 مارال : جواب سؤالو بده آقا!🤭 کارن : اگه نگم چی؟😌 جانا : پس ما خودمون حدس می‌زنیم.😂 ماهلین : من می‌دونم!👀 کارن : نه، نمی‌دونی.🙄 ماهلین : چرا می‌دونم. اسمش با "م" شروع می‌شه.😏 مارال : 😳 حامیم : ادامه بده خواهرجان، جالب شد.😂 ماهلین : و با "ل" تموم می‌شه.🤭 همه یک‌صدا: ماراللللل!😂😂😂 مارال از خجالت کوسن را سمت ماهلین پرت کرد. مارال : ساکت شین!😭😂 در همین لحظه گوشی جانا زنگ خورد.📱✨ جانا : الو؟😊 چند دقیقه بعد تماس تمام شد. ماهلین : کی بود؟👀 جانا : خاله‌م بود. گفت جمعه همه دعوتیم خونشون.🥰 مارال : وااای عالیه!😍 کارن : یعنی باز هم دورهمی؟😌 حامیم : و باز هم سر و صدای شماها؟🥲 ماهلین : آرههههه!🤣 جمعه...✨ همه در حیاط بزرگ خانه خاله جانا جمع شده بودند. ماهلین و جانا مشغول عکس گرفتن بودند.📸🤍 مارال کنار باغچه قدم می‌زد. کارن از دور نگاهش می‌کرد و لبخند می‌زد.🥺💐 اما ناگهان... ماهلین موقع عقب رفتن برای گرفتن عکس، تعادلش را از دست داد.😳 ماهلین : وایــــی!🥺 قبل از اینکه زمین بخورد... حامیم سریع دستش را گرفت.🤍🌙 چند ثانیه هر دو فقط به هم نگاه کردند...🥹❤️‍🩹 جانا : اممم... ما مزاحم نباشیم؟🤭 کارن : من که از اولم می‌گفتم این دوتا یه چیزی هستن!😂 ماهلین و حامیم سریع از هم فاصله گرفتند.😳🤍 اما لبخند روی صورت هیچ‌کدام محو نمی‌شد...✨ ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
خب اینم پارتای صبحمون😇 چطور بودن دخملا؟🥰 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍🩹
وای بچه ها پست جدید حامیم تو یوتیوب🥺♥️ نگاه کردن بدون جوین دادن راضی نیستم👌🏻😓 اصکی نه خودم گرفتم😇 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 اصکی*🐘شدن چنلتون🌱 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
وای بچه ها پست جدید حامیم رودیدین این چنله گذاشتش بدو جوین بده🥺👌🏻 @chanl_hamim
رمان ماه من🌗🤍 پارت 14✨️ خانه خاله جانا* جانا : من که از اولم می‌گفتم این دوتا یه چیزی هستن!😂 کارن : شاهد زنده هم داریم!🤣 ماهلین : وای خداااا، بس کنین دیگه!😳 حامیم : آره دیگه، دختر مردم رو خجالت ندین.🥺🤍 مارال : اوووووو، دختر مردم؟!😏 همه : اوووووووو!😂 ماهلین از خجالت صورتش را برگرداند. چند دقیقه بعد...✨ همه دور سفره نشسته بودند. خاله جانا : بچه‌ها بیاین غذا آماده‌ست.🥰 کارن : آخ جون غذا!😋 مارال : فقط برای غذا اومدی؟🙄 کارن : نه، برای غذا و...😌 مارال : و؟👀 کارن : هیچی.😂 مارال لبخند زد.🤍 وسط غذا خوردن... خاله جانا : راستی کارن جان، دیگه وقتش نشده به فکر ازدواج باشی؟😊 کارن نزدیک بود آب در گلویش بپرد.😂 ماهلین : وای خاله مستقیم رفت سر اصل مطلب!🤣 جانا : من عاشق خاله‌ام!😂 مارال با خجالت سرش را پایین انداخت.🥺 خاله جانا : خب چی شد؟ نظری نداری؟😌 کارن نگاهی کوتاه به مارال انداخت. کارن : چرا... اتفاقاً دارم فکر می‌کنم.🤍 مارال : 😳 ماهلین : 😏 حامیم : 😏 جانا : 😏 کارن : چرا همه این شکلی نگام می‌کنین؟!😂 همه زدند زیر خنده.🤣 بعد از ناهار...✨ ماهلین توی حیاط روی تاب نشسته بود. نسیم آرومی می‌وزید.🌿🤍 در همین لحظه حامیم کنارش آمد. حامیم : می‌تونم بشینم؟🙂 ماهلین : مگه اجازه هم می‌خوای؟🥺 حامیم لبخند زد و کنارش نشست. چند لحظه هر دو ساکت بودند. حامیم : راستی... ماهلین : جانم؟🤍 حامیم : اون روز که گفتی عاشق شدی... ماهلین : 😳 حامیم : منظورت کی بود؟🥺❤️‍🩹 قلب ماهلین تندتر زد... ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍 پارت 15✨️ توی حیاط* حامیم : راستی... اون روز که گفتی عاشق شدی، منظورت کی بود؟🥺❤️‍🩹 ماهلین چند ثانیه به زمین خیره شد. ماهلین : فضول نباش آقا حامی!😌🤍 حامیم : جواب سؤال من این نبود.🙄 ماهلین : خب همینو دارم.😂 حامیم : خیلی خب، فعلاً بی‌خیال.🙂 ماهلین نفس راحتی کشید. در همین لحظه... کارن : شما دوتا اینجایین؟!👀 ماهلین : آره، مگه چی شده؟🥺 کارن : بیاین تو، بچه‌ها می‌خوان عکس دسته‌جمعی بگیرن.📸✨ ماهلین : آخ جون!🤍 همه توی حیاط جمع شدند. جانا : من کنار مارال می‌ایستم.🥰 مارال : منم کنار تو.🤍 کارن : پس من کجا برم؟😒 ماهلین : برو اونور!😂 حامیم : نه، بیا اینجا.😌 عکاس : آماده‌این؟😊 همه : آرههههه!🥳 عکاس : سه... دو... یک... 📸✨ درست همان لحظه، کارن از پشت سر مارال را خنداند. مارال : وای کارن!😂 📸✨ عکس دوم هم گرفته شد. جانا : این یکی قطعاً بهتر شد.🤣 بعد از چند دقیقه... همه مشغول دیدن عکس‌ها بودند. ماهلین : وای اینو ببینین!🥺🤍 مارال : چقدر قشنگ شده.✨ کارن : صبر کنین... جانا : چی شده؟👀 کارن عکس را بزرگ کرد. در یکی از عکس‌ها، حامیم و ماهلین بدون اینکه متوجه باشند به هم نگاه می‌کردند.🥺🌙🤍 مارال : اوووووووو!😏 جانا : وای من مردم!😂 ماهلین : بدین این گوشیو ببینم!😳 حامیم لبخند کوچکی زد. حامیم : به نظرم عکس قشنگیه.🙂🤍 ماهلین : حامیممم!😭😂 همه دوباره زدند زیر خنده. اما ته دل ماهلین، آن عکس تبدیل به یکی از قشنگ‌ترین عکس‌های زندگی‌اش شد...🥺📸🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀