رمان ماه من🌗🤍
پارت 21✨️
دانشگاه🎓
مارال : ماهلین زود بیا، استاد داره میاد!😭
ماهلین : دو دقیقه صبر کن کفشم گیر کرده.😂
جانا : داداشم اگه ببینه دیر اومدین، خودتون مسئولین.😌
مارال : خواهرش هستی یا دشمنش؟🤣
همان لحظه...
حامیم وارد کلاس شد.🤍
حامیم : سلام.
همه : سلام استاد.
حامیم : خب، امروز کی تحقیقشو آماده کرده؟
سکوت...👀
حامیم : عالیه. پس هیچکس.🙂
کل کلاس : 😭😂
مارال آرام گفت:
مارال : امروز مودش خرابه.
ماهلین : آره خدا به خیر کنه.🤣
حامیم : خانم مارال، ما هنوز شنوایی داریم.😌
کلاس منفجر شد از خنده.😂
مارال : استاد منو زیر نظر دارن.😭
بعد از کلاس...✨
ماهلین مشغول جمع کردن وسایلش بود.
حامیم از کنار نیمکتش رد شد.
حامیم : خانم ماهلین.
ماهلین : بله استاد؟🥺
حامیم : تحقیق شما خوب بود.
ماهلین : مرسی.🤍
حامیم : ولی میتونست بهتر باشه.
ماهلین : 😒
حامیم : شوخی کردم.😂
ماهلین : منم داشتم از استرس سکته میکردم.😭
حامیم خندید.
و برای چند ثانیه نگاهش روی ماهلین ماند...🥺🤍
☕ عصر همان روز
کافه*
ماهلین : هنوزم از شوخی امروزت ناراحتم.🙄
حامیم : دروغ میگی.🙂
ماهلین : از کجا فهمیدی؟
حامیم : چون الان داری کیک منو میخوری.😂
ماهلین نگاه کرد...
نصف کیک حامیم توی بشقابش بود.🍰
ماهلین : اوه.😳
حامیم : نوش جان.🤍
شب...🌙
📱 چت
حامیم:
«بیداری؟🙂»
ماهلین:
«نه خوابم.🥺»
حامیم:
«پس کی داره جواب میده؟😂»
ماهلین:
«روح من.👻»
حامیم:
«به روحت بگو زود بخوابه.»
ماهلین:
«به خودت بگو زود بخوابه.🙄»
حامیم:
«اول تو.»
ماهلین:
«نه، اول تو.»
حامیم:
«بچهای؟😂»
ماهلین:
«خیلی.🙂🤍»
چند ثانیه بعد...
پیام جدیدی آمد.
حامیم:
«شب بخیر ماه من.🤍🌙»
ماهلین ناخودآگاه لبخند زد...
و تا چند دقیقه فقط به صفحه گوشی خیره ماند.🥺✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍
پارت 22✨️
دانشگاه🎓
مارال مرادی : ماهلین، جزوه رو آوردی؟🥺
ماهلین محمدی : آره بابا، برای بار صدم پرسیدی.😂
مارال : خب استرس دارم.😭
جانا صالحی : حقم داری، استاد امروز داداش منه.😌
مارال : یعنی بیشتر ترسیدم.🤣
همان لحظه...
حامیم صالحی وارد کلاس شد.🎓🤍
حامیم : سلام.
همه : سلام استاد.
حامیم : امروز کوییز داریم.🙂
کل کلاس : 😱😭
مارال : من رفتم انصراف بدم.💔
ماهلین : منم همراهت میام.😂
حامیم : خانم مرادی و خانم محمدی، هنوز کلاس تموم نشده.😌
همه : 🤣🤣🤣
بعد از کوییز...
مارال : من مطمئنم صفر میشم.😭
جانا : تو هر جلسه همینو میگی بعد نمره خوب میگیری.😂
مارال : جزئیات مهم نیست.🙂
☕ بعد از دانشگاه
کافه*
ماهلین و حامیم کنار پنجره نشسته بودند.
بیرون هوا ابری بود.🌥️🤍
حامیم : امروز کوییز سخت نبود.
ماهلین : برای شما که طراحش بودی معلومه سخت نبود.🙄
حامیم : اعتراض وارد نیست.😂
گارسون سفارشها را آورد.
☕ قهوه برای حامیم
🍰 چیزکیک برای ماهلین
ماهلین : ممنون.
حامیم : نوش جان.🤍
چند دقیقه بعد...
حامیم برای جواب دادن به تلفن از میز دور شد.
همان موقع ماهلین وسوسه شد.😌
یه قاشق از کیک خودش خورد.
یه قاشق دوم...
بعد چشمش به قهوه حامیم افتاد.👀
ماهلین : فقط یه ذره...🙂
یه جرعه کوچک خورد.
همان لحظه...
حامیم برگشت.😂
حامیم : خانم محمدی؟
ماهلین : بله؟🥺
حامیم : قهوه من خوشمزه بود؟🙂
ماهلین : ...
حامیم : ...
ماهلین : شاید.😌
حامیم : دزد کوچولو.😂🤍
ماهلین : خودت گفتی نوش جان.🙄
حامیم : قهوه رو نگفتم.🤣
شب...🌙
📱چت
حامیم:
«رسیدی خونه؟🤍»
ماهلین:
«آره.»
حامیم:
«مامان چیزی نگفت دیر اومدی؟»
ماهلین:
«نه، مامان فکر میکنه با مارالم.😂»
حامیم:
«پس من نامرئیام؟🙂»
ماهلین:
«برای مامان فعلاً آره.😌»
حامیم:
«خیلی خب خانم محمدی.»
ماهلین:
«بله آقای صالحی؟🥺»
حامیم:
«فردا بعد کلاس وقت داری؟»
ماهلین چند ثانیه به صفحه خیره شد...🥺🤍
ماهلین:
«شاید.🙂»
حامیم:
«خانواده شایدها.😂🤍»
و لبخند روی صورت هر دو نشست...✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍
پارت 23✨️
چند روز بعد...🎓
مارال مرادی : من مطمئنم افتادم.😭
ماهلین محمدی : من که نصف بیشتر ننوشتم.💔
جانا صالحی : شما دوتا هر امتحانی میدین همینو میگین.😂
مارال : این دفعه فرق داره.🥺
همان موقع...
حامیم صالحی وارد کلاس شد.
برگهها دستش بود.📄
کل کلاس ساکت شد.😶
حامیم : نمرهها خوب بود.
چند نفر نفس راحت کشیدن.
چند نفر هم بیشتر استرس گرفتن.😂
حامیم شروع کرد به پخش کردن برگهها.
مارال برگهاش را گرفت.
مارال : واااای ۱۸ شدم!😭🤍
جانا : دیدی؟ باز الکی استرس داشتی.🤣
ماهلین هنوز منتظر بود.
حامیم آخرین برگه را روی میزش گذاشت.
ماهلین نگاه کرد...
۲۰ 😳
ماهلین : چیییی؟!
مارال : چند شدی؟👀
ماهلین سریع برگه را برگرداند.
مارال : مشکوک شدما.😏
زنگ که خورد...
همه از کلاس بیرون رفتند.
مارال : بیا بریم بوفه.
ماهلین : شما برین، الان میام.
چند دقیقه بعد...
ماهلین برگه را دوباره باز کرد.
پایین برگه با خودکار نوشته شده بود:
"بار آخرهها خانم محمدی.🙂"
ماهلین : 😳😂
در همان لحظه...
حامیم از کنار میزش رد شد.
حامیم : پیامو دیدی؟😌
ماهلین : استاد، من نصف جوابا رو ننوشته بودم!🥺
حامیم : میدونم.
ماهلین : پس چرا ۲۰؟!
حامیم : چون این دفعه شانس آوردی.🙂
ماهلین : و دفعه بعد؟
حامیم : دفعه بعد نجاتت نمیدم.😂
ماهلین : دروغ میگی.
حامیم : شاید.🤍
ماهلین : خانواده شایدها.🤣
حامیم خندید و از کلاس خارج شد.
ماهلین دوباره به برگه نگاه کرد.
۲۰ بزرگ بالای صفحه...
و آن جمله کوچک پایین برگه.
ناخواسته لبخند زد.🥺🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
---
# رمان ماه من🌗🤍
## پارت 24✨️
خانه محمدیها🏡
ماهلین محمدی روی تختش نشسته بود.
دفتر سفید رنگی روی پاش بود. 📖🤍
این دفتر با بقیه دفترها فرق داشت...
از روزی که با حامیم صالحی آشنا شده بود، همه خاطراتش را داخل آن مینوشت. 🥺✨
آرام صفحه جدیدی را باز کرد.
نوشت:
📖
«امروز امتحان رو پس دادند.
هنوز باورم نمیشه ۲۰ شدم.😂
در حالی که نصف سؤالها رو کامل ننوشته بودم.
پایین برگه نوشته بود:
بار آخرهها خانم محمدی.🙂
نمیدونم بخندم یا استرس بگیرم.
ولی این برگه حتماً میره لای همین دفتر...» 🤍
در همان لحظه...
🚪 تق تق
نازنین : ماهلین جان؟
ماهلین : بله مامان؟
نازنین : بیا پایین.
ماهلین : الان میام.🥰
دفتر را بست و داخل کشوی میزش گذاشت.
نازنین : فردا شب خانواده صالحی میان خونمون.🤍
ماهلین : 😳
کارن : چرا یهو رنگت پرید؟😏
ماهلین : نپرید.🙄
کارن : مطمئنی؟😂
ماهلین : کارنننن!😭
شب...🌙
📱
حامیم :
«شنیدم فردا مهمونتونیم.🙂»
ماهلین :
«منم شنیدم.😂»
حامیم :
«استرس داری؟»
ماهلین :
«شاید.🥺»
حامیم :
«منم شاید.🤍»
و لبخند روی صورت هر دو نشست...✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
# رمان ماه من🌗🤍
## پارت 25✨️
خانه محمدیها🏡
🚪 دینگ دونگ
آمین : فکر کنم اومدن.
کارن : بالاخره.😌
چند لحظه بعد...
خانواده صالحی وارد خانه شدند.
لیلا : سلام عزیزای دلم.🥰
نازنین : خوش اومدین.🤍
حمید : مزاحم شدیم.
آمین : اختیار دارین.
جانا : سلاممم.🥰
ماهلین : سلام جانا.🤍
و بعد...
حامیم صالحی وارد شد.
برای چند ثانیه نگاهش روی ماهلین ماند.🥺🤍
کارن از دور متوجه شد.
کارن : اوهوم اوهوم.😏
همه : 🤣🤣🤣
بعد از شام...
همه در پذیرایی نشسته بودند.
ماهلین برای آوردن ظرفها به اتاقش رفت.
اما وقتی برگشت...
خشکش زد.😳
حامیم کنار کتابخانه ایستاده بود.
و دفتر سفید رنگش توی دستش بود.📖🤍
ماهلین : حامیم!😭
حامیم : بله؟🙂
ماهلین : اون دفتر منه!
حامیم : فهمیدم.😂
ماهلین : بده اینجا.🥺
حامیم : نه هنوز.
کارن : چی شده؟👀
جانا : منم کنجکاوم.🤣
حامیم نگاهی به جلد دفتر انداخت.
حامیم : دفتر خاطراته؟🙂
ماهلین : آره... ولی مال خودمه.😭
حامیم لبخند زد.
حامیم : پس چرا روی اولین صفحه نوشتی:
"خاطرات من و حامیم"؟ 🤍
ماهلین : 😳
کارن : چییییی؟!🤣
جانا : نهههههه!😂
ماهلین : من دیگه تو این خونه زندگی نمیکنم.😭
همه زدند زیر خنده.
حامیم آرام دفتر را به دستش داد.
حامیم : نگران نباش.
ماهلین : خوندی؟🥺
حامیم : نه.
چند لحظه مکث کرد.
بعد آروم گفت:
حامیم : ولی همین که از اول آشناییمون یه دفتر مخصوص داشتی...
برام قشنگ بود.🤍
قلب ماهلین تندتر زد...🥺✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
بچه ها واقعا ببخشید اون ویدیو پاک شده اما بجاش لایو کامل حامیم رو میزارم😌🎀♥️
به اضافه ۳ پارت جبرانی✌🏻🙃
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لایوکامل✨
اینم از عمل به قولمون🫀🎀
دیدن و جوین نشدن راضی نیستم😇
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
اصکی*🐘شدن چنلتون🌱
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
رمان ماه من🌗🤍
پارت 26✨️
خانه محمدیها🏡
پایین خانه...
آمین محمدی، نازنین محمدی، حمید صالحی و لیلا صالحی دور هم نشسته بودند و درباره سفر فردا صحبت میکردند. ☕🤍
بالا...
کارن محمدی، جانا صالحی، ماهلین محمدی و حامیم صالحی توی نشیمن طبقه دوم نشسته بودند.
کارن : بچهها حوصلم سر رفت.🙄
جانا : خب برو درس بخون.🙂
کارن : من ازت راهحل خواستم نه تنبیه.😭
همه خندیدند.😂
ماهلین روی مبل نشسته بود و گوشی دستش بود.
حامیم یواشکی نگاهش کرد.
کارن سریع متوجه شد.
کارن : استاد صالحی؟😏
حامیم : بله؟
کارن : چیزی گم کردی؟🙂
حامیم : نه.
کارن : پس چرا پنج دقیقهست به یه نقطه نگاه میکنی؟😂
ماهلین : 🤣🤣🤣
حامیم : من اشتباه کردم اومدم اینجا.
جانا : تازه اولشه داداش.😂
در همین لحظه...
لیلا از پایین صدا زد:
لیلا : بچهها بیاین پایین.
همگی پایین رفتند.
حمید : فردا صبح زود ما راه میفتیم.
نازنین : احتمالاً یک هفته طول میکشه.
جانا : خوش بگذره.🥰
آمین : پس مراقب خونه باشین.
کارن : خیالتون راحت.
حمید : خیالم دقیقاً راحت نیست.🙂
همه : 🤣🤣🤣
حامیم : چرا همه به ما شک دارن؟🙄
ماهلین : سابقه داری.😌
همه دوباره خندیدند.
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍
پارت 27✨️
خانه محمدیها🏡
🌅 صبح زود
آمین، نازنین، حمید و لیلا آماده سفر بودند.
نازنین : ماهلین جان، مراقب خودت باش.🤍
ماهلین : چشم مامان.🥰
لیلا : جانا، دردسر درست نکن.
جانا : قول نمیدم.😂
حمید : حامیم؟
حامیم : بله؟
حمید : مسئولیتپذیر باش.
کارن : پس خیالمون راحت نیست.🤣
همه : 😂😂😂
چند دقیقه بعد...
🚗
ماشین از جلوی خانه دور شد.
و چهار نفر جلوی در ایستاده بودند.
سکوت...
جانا : خب حالا چیکار کنیم؟😌
کارن : صبحونه.🙂
ماهلین : بالاخره یه حرف منطقی زدی.
حامیم : من موافقم.
همگی وارد خانه شدند.
🍳☕
آشپزخانه پر از سر و صدا شده بود.
کارن داشت تخممرغ میشکست.
جانا آبمیوه میریخت.
ماهلین نانها را آماده میکرد.
حامیم هم مشغول درست کردن چای بود.
ناگهان...
تق!
پوسته تخممرغ افتاد داخل ماهیتابه.🥚
ماهلین : آقای سرآشپز!😂
کارن : جزئیات مهم نیست.😌
جانا : اتفاقاً خیلی مهمه.🤣
حامیم از خنده سرش را تکان داد.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
همه چیز آرام، ساده و قشنگ به نظر میرسید.🥺🤍✨
بیخبر از اینکه این یک هفته قرار بود پر از خاطره بشه...
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀