eitaa logo
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
135 دنبال‌کننده
849 عکس
469 ویدیو
11 فایل
☾︎─ ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃 ─☽︎ 🎧 ♪ «ܦ̈ܢܚ݅ࡅ߭ܭَܘ ܢ̣ܫܥ‌‌ ܢܚ݅ܢ̣ߺ ࡅ߳ࡅ࡙ܝ‌ܘ ܝ‌ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߭ࡅ࡙ܘ ࡎܢ̣ح» کـدمـون : 357🎟 بعضی صداها، در اعماق وجود حک می شود مثل صدای حامیم🌙🤍 ❥ ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها کلی پارت دارم مینویسم😌✌🏻
هر زمان از شبانه روز که ۲۰ شیم ۵ پارت خوشگلل میدممم🥹✌🏻
رمان ماه من🌗🤍 پارت 21✨️ دانشگاه🎓 مارال : ماهلین زود بیا، استاد داره میاد!😭 ماهلین : دو دقیقه صبر کن کفشم گیر کرده.😂 جانا : داداشم اگه ببینه دیر اومدین، خودتون مسئولین.😌 مارال : خواهرش هستی یا دشمنش؟🤣 همان لحظه... حامیم وارد کلاس شد.🤍 حامیم : سلام. همه : سلام استاد. حامیم : خب، امروز کی تحقیقشو آماده کرده؟ سکوت...👀 حامیم : عالیه. پس هیچ‌کس.🙂 کل کلاس : 😭😂 مارال آرام گفت: مارال : امروز مودش خرابه. ماهلین : آره خدا به خیر کنه.🤣 حامیم : خانم مارال، ما هنوز شنوایی داریم.😌 کلاس منفجر شد از خنده.😂 مارال : استاد منو زیر نظر دارن.😭 بعد از کلاس...✨ ماهلین مشغول جمع کردن وسایلش بود. حامیم از کنار نیمکتش رد شد. حامیم : خانم ماهلین. ماهلین : بله استاد؟🥺 حامیم : تحقیق شما خوب بود. ماهلین : مرسی.🤍 حامیم : ولی می‌تونست بهتر باشه. ماهلین : 😒 حامیم : شوخی کردم.😂 ماهلین : منم داشتم از استرس سکته می‌کردم.😭 حامیم خندید. و برای چند ثانیه نگاهش روی ماهلین ماند...🥺🤍 ☕ عصر همان روز کافه* ماهلین : هنوزم از شوخی امروزت ناراحتم.🙄 حامیم : دروغ میگی.🙂 ماهلین : از کجا فهمیدی؟ حامیم : چون الان داری کیک منو می‌خوری.😂 ماهلین نگاه کرد... نصف کیک حامیم توی بشقابش بود.🍰 ماهلین : اوه.😳 حامیم : نوش جان.🤍 شب...🌙 📱 چت حامیم: «بیداری؟🙂» ماهلین: «نه خوابم.🥺» حامیم: «پس کی داره جواب میده؟😂» ماهلین: «روح من.👻» حامیم: «به روحت بگو زود بخوابه.» ماهلین: «به خودت بگو زود بخوابه.🙄» حامیم: «اول تو.» ماهلین: «نه، اول تو.» حامیم: «بچه‌ای؟😂» ماهلین: «خیلی.🙂🤍» چند ثانیه بعد... پیام جدیدی آمد. حامیم: «شب بخیر ماه من.🤍🌙» ماهلین ناخودآگاه لبخند زد... و تا چند دقیقه فقط به صفحه گوشی خیره ماند.🥺✨ ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍 پارت 22✨️ دانشگاه🎓 مارال مرادی : ماهلین، جزوه رو آوردی؟🥺 ماهلین محمدی : آره بابا، برای بار صدم پرسیدی.😂 مارال : خب استرس دارم.😭 جانا صالحی : حقم داری، استاد امروز داداش منه.😌 مارال : یعنی بیشتر ترسیدم.🤣 همان لحظه... حامیم صالحی وارد کلاس شد.🎓🤍 حامیم : سلام. همه : سلام استاد. حامیم : امروز کوییز داریم.🙂 کل کلاس : 😱😭 مارال : من رفتم انصراف بدم.💔 ماهلین : منم همراهت میام.😂 حامیم : خانم مرادی و خانم محمدی، هنوز کلاس تموم نشده.😌 همه : 🤣🤣🤣 بعد از کوییز... مارال : من مطمئنم صفر میشم.😭 جانا : تو هر جلسه همینو میگی بعد نمره خوب می‌گیری.😂 مارال : جزئیات مهم نیست.🙂 ☕ بعد از دانشگاه کافه* ماهلین و حامیم کنار پنجره نشسته بودند. بیرون هوا ابری بود.🌥️🤍 حامیم : امروز کوییز سخت نبود. ماهلین : برای شما که طراحش بودی معلومه سخت نبود.🙄 حامیم : اعتراض وارد نیست.😂 گارسون سفارش‌ها را آورد. ☕ قهوه برای حامیم 🍰 چیزکیک برای ماهلین ماهلین : ممنون. حامیم : نوش جان.🤍 چند دقیقه بعد... حامیم برای جواب دادن به تلفن از میز دور شد. همان موقع ماهلین وسوسه شد.😌 یه قاشق از کیک خودش خورد. یه قاشق دوم... بعد چشمش به قهوه حامیم افتاد.👀 ماهلین : فقط یه ذره...🙂 یه جرعه کوچک خورد. همان لحظه... حامیم برگشت.😂 حامیم : خانم محمدی؟ ماهلین : بله؟🥺 حامیم : قهوه من خوشمزه بود؟🙂 ماهلین : ... حامیم : ... ماهلین : شاید.😌 حامیم : دزد کوچولو.😂🤍 ماهلین : خودت گفتی نوش جان.🙄 حامیم : قهوه رو نگفتم.🤣 شب...🌙 📱چت حامیم: «رسیدی خونه؟🤍» ماهلین: «آره.» حامیم: «مامان چیزی نگفت دیر اومدی؟» ماهلین: «نه، مامان فکر می‌کنه با مارالم.😂» حامیم: «پس من نامرئی‌ام؟🙂» ماهلین: «برای مامان فعلاً آره.😌» حامیم: «خیلی خب خانم محمدی.» ماهلین: «بله آقای صالحی؟🥺» حامیم: «فردا بعد کلاس وقت داری؟» ماهلین چند ثانیه به صفحه خیره شد...🥺🤍 ماهلین: «شاید.🙂» حامیم: «خانواده شایدها.😂🤍» و لبخند روی صورت هر دو نشست...✨ ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍 پارت 23✨️ چند روز بعد...🎓 مارال مرادی : من مطمئنم افتادم.😭 ماهلین محمدی : من که نصف بیشتر ننوشتم.💔 جانا صالحی : شما دوتا هر امتحانی میدین همینو میگین.😂 مارال : این دفعه فرق داره.🥺 همان موقع... حامیم صالحی وارد کلاس شد. برگه‌ها دستش بود.📄 کل کلاس ساکت شد.😶 حامیم : نمره‌ها خوب بود. چند نفر نفس راحت کشیدن. چند نفر هم بیشتر استرس گرفتن.😂 حامیم شروع کرد به پخش کردن برگه‌ها. مارال برگه‌اش را گرفت. مارال : واااای ۱۸ شدم!😭🤍 جانا : دیدی؟ باز الکی استرس داشتی.🤣 ماهلین هنوز منتظر بود. حامیم آخرین برگه را روی میزش گذاشت. ماهلین نگاه کرد... ۲۰ 😳 ماهلین : چیییی؟! مارال : چند شدی؟👀 ماهلین سریع برگه را برگرداند. مارال : مشکوک شدما.😏 زنگ که خورد... همه از کلاس بیرون رفتند. مارال : بیا بریم بوفه. ماهلین : شما برین، الان میام. چند دقیقه بعد... ماهلین برگه را دوباره باز کرد. پایین برگه با خودکار نوشته شده بود: "بار آخره‌ها خانم محمدی.🙂" ماهلین : 😳😂 در همان لحظه... حامیم از کنار میزش رد شد. حامیم : پیامو دیدی؟😌 ماهلین : استاد، من نصف جوابا رو ننوشته بودم!🥺 حامیم : می‌دونم. ماهلین : پس چرا ۲۰؟! حامیم : چون این دفعه شانس آوردی.🙂 ماهلین : و دفعه بعد؟ حامیم : دفعه بعد نجاتت نمی‌دم.😂 ماهلین : دروغ میگی. حامیم : شاید.🤍 ماهلین : خانواده شایدها.🤣 حامیم خندید و از کلاس خارج شد. ماهلین دوباره به برگه نگاه کرد. ۲۰ بزرگ بالای صفحه... و آن جمله کوچک پایین برگه. ناخواسته لبخند زد.🥺🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
--- # رمان ماه من🌗🤍 ## پارت 24✨️ خانه محمدی‌ها🏡 ماهلین محمدی روی تختش نشسته بود. دفتر سفید رنگی روی پاش بود. 📖🤍 این دفتر با بقیه دفترها فرق داشت... از روزی که با حامیم صالحی آشنا شده بود، همه خاطراتش را داخل آن می‌نوشت. 🥺✨ آرام صفحه جدیدی را باز کرد. نوشت: 📖 «امروز امتحان رو پس دادند. هنوز باورم نمیشه ۲۰ شدم.😂 در حالی که نصف سؤال‌ها رو کامل ننوشته بودم. پایین برگه نوشته بود: بار آخره‌ها خانم محمدی.🙂 نمی‌دونم بخندم یا استرس بگیرم. ولی این برگه حتماً میره لای همین دفتر...» 🤍 در همان لحظه... 🚪 تق تق نازنین : ماهلین جان؟ ماهلین : بله مامان؟ نازنین : بیا پایین. ماهلین : الان میام.🥰 دفتر را بست و داخل کشوی میزش گذاشت. نازنین : فردا شب خانواده صالحی میان خونمون.🤍 ماهلین : 😳 کارن : چرا یهو رنگت پرید؟😏 ماهلین : نپرید.🙄 کارن : مطمئنی؟😂 ماهلین : کارنننن!😭 شب...🌙 📱 حامیم : «شنیدم فردا مهمونتونیم.🙂» ماهلین : «منم شنیدم.😂» حامیم : «استرس داری؟» ماهلین : «شاید.🥺» حامیم : «منم شاید.🤍» و لبخند روی صورت هر دو نشست...✨ ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
# رمان ماه من🌗🤍 ## پارت 25✨️ خانه محمدی‌ها🏡 🚪 دینگ دونگ آمین : فکر کنم اومدن. کارن : بالاخره.😌 چند لحظه بعد... خانواده صالحی وارد خانه شدند. لیلا : سلام عزیزای دلم.🥰 نازنین : خوش اومدین.🤍 حمید : مزاحم شدیم. آمین : اختیار دارین. جانا : سلاممم.🥰 ماهلین : سلام جانا.🤍 و بعد... حامیم صالحی وارد شد. برای چند ثانیه نگاهش روی ماهلین ماند.🥺🤍 کارن از دور متوجه شد. کارن : اوهوم اوهوم.😏 همه : 🤣🤣🤣 بعد از شام... همه در پذیرایی نشسته بودند. ماهلین برای آوردن ظرف‌ها به اتاقش رفت. اما وقتی برگشت... خشکش زد.😳 حامیم کنار کتابخانه ایستاده بود. و دفتر سفید رنگش توی دستش بود.📖🤍 ماهلین : حامیم!😭 حامیم : بله؟🙂 ماهلین : اون دفتر منه! حامیم : فهمیدم.😂 ماهلین : بده اینجا.🥺 حامیم : نه هنوز. کارن : چی شده؟👀 جانا : منم کنجکاوم.🤣 حامیم نگاهی به جلد دفتر انداخت. حامیم : دفتر خاطراته؟🙂 ماهلین : آره... ولی مال خودمه.😭 حامیم لبخند زد. حامیم : پس چرا روی اولین صفحه نوشتی: "خاطرات من و حامیم"؟ 🤍 ماهلین : 😳 کارن : چییییی؟!🤣 جانا : نهههههه!😂 ماهلین : من دیگه تو این خونه زندگی نمی‌کنم.😭 همه زدند زیر خنده. حامیم آرام دفتر را به دستش داد. حامیم : نگران نباش. ماهلین : خوندی؟🥺 حامیم : نه. چند لحظه مکث کرد. بعد آروم گفت: حامیم : ولی همین که از اول آشنایی‌مون یه دفتر مخصوص داشتی... برام قشنگ بود.🤍 قلب ماهلین تندتر زد...🥺✨ ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
بچه ها واقعا ببخشید اون ویدیو پاک شده اما بجاش لایو کامل حامیم رو میزارم😌🎀♥️ به اضافه ۳ پارت جبرانی✌🏻🙃
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لایوکامل✨ اینم از عمل به قولمون🫀🎀 دیدن و جوین نشدن راضی نیستم😇 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 اصکی*🐘شدن چنلتون🌱 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
رمان ماه من🌗🤍 پارت 26✨️ خانه محمدی‌ها🏡 پایین خانه... آمین محمدی، نازنین محمدی، حمید صالحی و لیلا صالحی دور هم نشسته بودند و درباره سفر فردا صحبت می‌کردند. ☕🤍 بالا... کارن محمدی، جانا صالحی، ماهلین محمدی و حامیم صالحی توی نشیمن طبقه دوم نشسته بودند. کارن : بچه‌ها حوصلم سر رفت.🙄 جانا : خب برو درس بخون.🙂 کارن : من ازت راه‌حل خواستم نه تنبیه.😭 همه خندیدند.😂 ماهلین روی مبل نشسته بود و گوشی دستش بود. حامیم یواشکی نگاهش کرد. کارن سریع متوجه شد. کارن : استاد صالحی؟😏 حامیم : بله؟ کارن : چیزی گم کردی؟🙂 حامیم : نه. کارن : پس چرا پنج دقیقه‌ست به یه نقطه نگاه می‌کنی؟😂 ماهلین : 🤣🤣🤣 حامیم : من اشتباه کردم اومدم اینجا. جانا : تازه اولشه داداش.😂 در همین لحظه... لیلا از پایین صدا زد: لیلا : بچه‌ها بیاین پایین. همگی پایین رفتند. حمید : فردا صبح زود ما راه میفتیم. نازنین : احتمالاً یک هفته طول می‌کشه. جانا : خوش بگذره.🥰 آمین : پس مراقب خونه باشین. کارن : خیالتون راحت. حمید : خیالم دقیقاً راحت نیست.🙂 همه : 🤣🤣🤣 حامیم : چرا همه به ما شک دارن؟🙄 ماهلین : سابقه داری.😌 همه دوباره خندیدند. ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍 پارت 27✨️ خانه محمدی‌ها🏡 🌅 صبح زود آمین، نازنین، حمید و لیلا آماده سفر بودند. نازنین : ماهلین جان، مراقب خودت باش.🤍 ماهلین : چشم مامان.🥰 لیلا : جانا، دردسر درست نکن. جانا : قول نمی‌دم.😂 حمید : حامیم؟ حامیم : بله؟ حمید : مسئولیت‌پذیر باش. کارن : پس خیالمون راحت نیست.🤣 همه : 😂😂😂 چند دقیقه بعد... 🚗 ماشین از جلوی خانه دور شد. و چهار نفر جلوی در ایستاده بودند. سکوت... جانا : خب حالا چیکار کنیم؟😌 کارن : صبحونه.🙂 ماهلین : بالاخره یه حرف منطقی زدی. حامیم : من موافقم. همگی وارد خانه شدند. 🍳☕ آشپزخانه پر از سر و صدا شده بود. کارن داشت تخم‌مرغ می‌شکست. جانا آبمیوه می‌ریخت. ماهلین نان‌ها را آماده می‌کرد. حامیم هم مشغول درست کردن چای بود. ناگهان... تق! پوسته تخم‌مرغ افتاد داخل ماهیتابه.🥚 ماهلین : آقای سرآشپز!😂 کارن : جزئیات مهم نیست.😌 جانا : اتفاقاً خیلی مهمه.🤣 حامیم از خنده سرش را تکان داد. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها... همه چیز آرام، ساده و قشنگ به نظر می‌رسید.🥺🤍✨ بی‌خبر از اینکه این یک هفته قرار بود پر از خاطره بشه... ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀