1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سر تو از گوشیت بیار بیون🤣🤣
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
اصکی*🐘شدن چنلتون🌱
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
خب ۲۰ شیم پارتا رو میزارم ۱۰ تا پارته هااااا پس بدویید🫶🏻
من برم پارت بنویسم💅🏻
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 29✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌅 صبح
کارن با صدای بلند از طبقه پایین داد زد:
کارن : بیدار شیددددد!😂
ماهلین : 😡
جانا : 😡
حامیم : 😡
همه تقریباً همزمان از اتاقهاشون بیرون اومدن.
جانا : ساعت چنده که داری جیغ میزنی؟😭
کارن : یازده.🙂
حامیم : یازده؟!😳
ماهلین : ما تا یازده خواب بودیم؟😂
کارن : بله، و من از گرسنگی در حال مرگم.
جانا : امیدوارم موفق باشی.😌
همه : 🤣🤣🤣
☕
چند دقیقه بعد...
همگی دور میز صبحانه نشسته بودن.
مارال هم تازه رسیده بود.
مارال : سلام به جماعت خوابالو.😂🤍
ماهلین : سلام خانم مرادی.🥰
کارن : بالاخره رسیدی.
مارال : چرا؟ دلت برام تنگ شده بود؟🙂
کارن : نه، فقط میخواستم یکی دیگه هم قربانی شیطنتهای جانا بشه.😌
جانا : 😒
همه خندیدن.
بعد از صبحانه...
چهار نفر توی پذیرایی طبقه بالا نشسته بودن.
جانا : حوصلم سر رفت.😭
ماهلین : پنج دقیقه پیش بیدار شدی.
جانا : خب بازم حوصلم سر رفت.🙂
حامیم : استعداد خاصی داری.
کارن : یه پیشنهاد دارم.
همه : چیه؟
کارن : بریم خرید.
مارال : موافقم.🥰
ماهلین : منم.
حامیم : من فقط برای بستنی میام.
جانا : پس بریم.🍦😂
همه آماده شدن و از خونه بیرون رفتن...
بیخبر از اینکه قرار بود امروز یکی از خاطرهانگیزترین روزهای اون هفته بشه.🤍✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍📖✨️
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 30✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
مرکز خرید🛍️
جانا : اول بستنی بعد خرید.😌
کارن : موافقم.
حامیم : کاملاً موافقم.
ماهلین : شما سه نفر واقعاً برای خرید اومدین یا بستنی؟😂
مارال : من برای هر دو.🤣
همه خندیدن.
🍦🍦🍦
چند دقیقه بعد...
همه با بستنیهاشون روی نیمکت نشسته بودن.
جانا داشت عکس میگرفت.
📸
جانا : هیچکس تکون نخوره!
کارن : خانم عکاس زود باش.
مارال : بستنی من داره آب میشه.😭
همون موقع...
یه قطره بستنی روی لباس حامیم افتاد.
سکوت...
بعد...
ماهلین : 🤣🤣🤣🤣
حامیم : نخند.
ماهلین : نمیتونم.😂
کارن : استاد صالحی شکست خورد.😌
مارال : ثبت شد.😂
جانا سریع عکس گرفت.
📸
حامیم : اون عکس باید حذف بشه.
جانا : هرگز.🙂
همه : 🤣🤣🤣
🌤️
بعد از کمی خرید...
همگی وارد یه فروشگاه لباس شدن.
مارال : این مانتو قشنگه؟
ماهلین : آره خیلی.🥹
جانا : اون یکی بهتره.
کارن : من هیچ فرقی نمیبینم.
سه دختر :
😒
کارن : چی گفتم؟😭
همه از خنده منفجر شدن.😂
چند ساعت بعد...
با کلی خرید و خنده و عکس...
به خونه برگشتن.
اما هنوز کسی نمیدونست شب قراره چه بازیای راه بیفته...😏🎲
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
🥹🤍🎀📖✨️
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 31✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌙 شب
همه خسته از خرید روی مبلها افتاده بودن.😂
کارن : من دیگه راه نمیرم.
مارال : انگار کوه کندی.🙄
جانا : نه، فقط دو تا کیسه دستش بوده.🤣
حامیم : رکورد غر زدن رو شکستی.
کارن : ممنون از حمایتتون.😒
همه خندیدن.
🍕✨
بعد از شام...
چهار نفر توی پذیرایی طبقه بالا جمع شده بودن.
جانا یه دفعه از جاش پرید.
جانا : بچههاااا!
ماهلین : چی شده؟😳
جانا : جرئت حقیقت بازی کنیم.😌
مارال : اوه اوه.
کارن : من موافقم.😂
حامیم : حس خوبی ندارم.
ماهلین : من دارم.🙂
جانا بطری رو وسط گذاشت.
🎲
جانا : هرکی کم بیاره بازندهست.
کارن : من از الان باختم.
همه : 🤣🤣🤣
بطری چرخید...
و روی مارال ایستاد.
مارال : نهههههه.😭
جانا : جرئت یا حقیقت؟
مارال : حقیقت.
جانا : تا حالا عاشق شدی؟😏
مارال : جاناااا!😭
کارن از خنده روی مبل افتاد.
حامیم : سؤال اول این بود؟😂
ماهلین : هنوز اول راهیم.🤣
مارال خجالتی خندید.
مارال : شاید.🙂
همه :
اووووووووو!🤣🤣🤣
مارال : ساکت شین.😭
چند دور بعد...
همه کلی خندیده بودن.
و بطری دوباره چرخید...
این بار روی جانا ایستاد.
کارن لبخند شیطنتآمیزی زد.😏
کارن : حالا نوبت منه.
جانا : اوه نه.😂
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🎲✨️😂
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 32✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
جرئت حقیقت🎲
کارن : حالا نوبت منه.😏
جانا : اوه نه.😂
کارن : جرئت یا حقیقت؟
جانا : حقیقت.🙂
کارن : تا حالا شده نصف شب به یکی پیام بدی و بعد پشیمون شی؟😌
جانا : بله.😭
همه : اوووووو!🤣
مارال : به کی؟😏
جانا : سؤال اضافه ممنوعه.😂
حامیم : موافقم.
ماهلین : چون خودت هم لو میری؟🙂
حامیم : اعتراض دارم.
همه : رد شد.🤣
🎲
بازی همینطور ادامه داشت.
هر بار یکی گیر میافتاد و بقیه از خنده منفجر میشدن.😂
چند دقیقه بعد...
بطری روی حامیم ایستاد.
جانا لبخند شیطنتآمیزی زد.😏
جانا : جرئت یا حقیقت؟
حامیم : حقیقت.
جانا : تا حالا شده برای یه نفر آهنگ گوش بدی و یادت اون بیفته؟🙂
همه :
اوووووووو!🤣
حامیم چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
حامیم : بله.
کارن : گرفتمت!😂
مارال : استاد لو رفت.🤣
ماهلین سرش رو پایین انداخت و خندید.🥹🤍
حامیم : خیلی خوشحالین؟
جانا : خیلی.😌
همه : 🤣🤣🤣
🌙
بعد از چند دور دیگه...
بازی تموم شد.
کارن : بالاخره.
مارال : نجات پیدا کردیم.😭
جانا : نه هنوز.
همه :
😳
جانا : حالا چالش اصلی شروع میشه.😏
ماهلین : اینا مقدمه بود؟😂
کارن : من میخوام برم خونه.😭
جانا : دیر شده آقای محمدی.🙂
همه خندیدن.
جانا : شما سه نفر...
کارن، مارال و حامیم...
روی صندلی میشینین.
جلوی هر کدومتون یه سطل آب یخ میذاریم.🪣❄️
و بعد...
من از ماهلین سؤال میپرسم.
هر کسی که ماهلین اسمشو بیاره...
باید سرشو ببره داخل آب یخ.😌
سکوت...
کارن : نهههههههه!😭
مارال : من انصراف میدم.😂
حامیم : حس میکنم قراره قربانی بشیم.
ماهلین لبخند زد.🙂
ماهلین : احتمالاً.🤍
همه : 🤣🤣🤣
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🪣❄️🤣✨️
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 33✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
چالش آب یخ🪣❄️
چند دقیقه بعد...
سه تا صندلی وسط پذیرایی گذاشته شده بود.
کارن، مارال و حامیم روی صندلیها نشسته بودن.
جلوی هر کدومشون هم یه سطل آب یخ بود.🪣❄️
کارن : من هنوز فرصت فرار دارم؟🙂
جانا : نه.😌
مارال : من چرا قبول کردم؟😭
حامیم : چون دیر فهمیدی قراره چی بشه.😂
همه خندیدن.
جانا کنار ماهلین نشست.
جانا : آمادهای؟
ماهلین : صددرصد.😌
کارن : این لبخندش اصلاً خوب نیست.😭
همه : 🤣🤣🤣
جانا : سؤال اول...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه لجبازه؟😏
ماهلین حتی یه ثانیه هم فکر نکرد.
ماهلین : کارن.🙂
کارن : خیانت!😭
همه : 🤣🤣🤣
جانا : داخل آب.
💦❄️
کارن سرش رو برد داخل سطل.
وقتی بالا اومد...
کارن : من از همهتون متنفرم.🥶
مارال : ما هم دوستت داریم.😂
همه : 🤣🤣🤣
جانا : سؤال دوم...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه غر میزنه؟😌
ماهلین : باز هم کارن.
کارن : نهههههه!😭
💦❄️
همه از خنده منفجر شدن.
حامیم : رکورد زدی.😂
کارن : سکوت کن استاد.😒
جانا : سؤال سوم...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه مراقبته؟🥺
سکوت...
مارال لبخند زد.
کارن آروم سرشو تکون داد.
حامیم چیزی نگفت.
ماهلین چند لحظه فکر کرد...
و بعد آروم گفت:
ماهلین : حامیم.🤍
همه :
اووووووووووو!🤣🤣🤣
کارن : گرفتمتون!😂
مارال : من هیچی نمیگم.🤭
حامیم لبخند کوچیکی زد.
جانا : آقای صالحی...
بفرمایید.😌
💦❄️
حامیم سرش رو داخل آب برد.
وقتی بالا اومد...
کارن هنوز داشت میخندید.🤣
کارن : ارزششو داشت؟😏
حامیم : نه.🙂
همه : 🤣🤣🤣
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🪣❄️😂✨️📖
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 34✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
چالش آب یخ🪣❄️
کارن هنوز داشت از خنده اشک میریخت.🤣
کارن : حامیم هنوز قیافهات بعد آب یخ دیدنیه.😂
حامیم : خیلی ممنون.🙂
مارال : من هنوز منتظرم نوبت یکی دیگه بشه.😭
جانا : اتفاقاً الان میشه.😏
همه : اوه اوه.😂
جانا رو به ماهلین کرد.
جانا : سؤال بعدی...
بین این سه نفر...
اگه یه راز مهم داشته باشی، به کی میگی؟🙂
مارال سریع دستشو بالا برد.
مارال : لطفاً منو انتخاب نکن.😂
کارن : اتفاقاً انتخابت میکنه.
ماهلین خندید.
بعد بدون مکث گفت:
ماهلین : مارال.🤍
مارال : ای جونم.🥹
کارن : چقدر احساسی شد.😭
جانا : احساسات بعداً، اول آب یخ.
💦❄️
مارال : واااای یخ زدمممم!😭
همه : 🤣🤣🤣
جانا : سؤال بعدی...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه اذیتت میکنه؟😌
ماهلین :
کارن.🙂
کارن : اعتراض دارم.
جانا : رد شد.
💦❄️
کارن : من دیگه گردن ندارم.😭
حامیم : حقته.😂
همه : 🤣🤣🤣
جانا : سؤال بعدی...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه حالتو خوب میکنه؟🥺
برای چند لحظه سکوت شد.
ماهلین لبخند زد.
بعد آروم گفت:
ماهلین : حامیم.🤍
کارن : نهههههه بازم!🤣
مارال : آقای صالحی رکورد زد.😂
جانا : داخل آب.
💦❄️
حامیم : این بازی کاملاً ناعادلانهست.🙂
ماهلین : تقصیر من نیست.😌
کارن : هست اتفاقاً.😂
همه خندیدن.
جانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
جانا : و اما سؤال آخر...
همه ساکت شدن.
حتی کارن.
جانا : بین این سه نفر...
اگه بخوای یه روز کامل بری کافه، خرید، پیادهروی و آخر شب بستنی بخوری...
کدومشونو انتخاب میکنی؟😏
سکوت...
کارن : من که نیستم.😂
مارال : منم حدس میزنم نیستم.🤣
حامیم فقط به ماهلین نگاه میکرد...
و منتظر جواب بود.🥺🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🥹✨️📖🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 35✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
چالش آب یخ🪣❄️
همه منتظر جواب ماهلین بودن.👀
کارن : خب بگو دیگه.😂
مارال : من کنجکاوم.🤭
جانا : وقتت داره تموم میشه خانم محمدی.😏
ماهلین : مگه مسابقهست؟🙂
کارن : بله.🤣
همه خندیدن.
ماهلین نگاهی به هر سه نفر کرد.
بعد آروم گفت:
ماهلین : حامیم.🤍
سه ثانیه سکوت...
بعد...
کارن : نههههههههه!🤣🤣🤣
مارال : من دیگه نمیتونم.😂
جانا : گرفتمتتتت!😏
ماهلین : ساکت شین.😭
حامیم سعی میکرد نخنده.
ولی لبخند از روی صورتش نمیرفت.🥹🤍
جانا : قوانین، قوانینن.
آقای صالحی...
بفرمایید داخل آب.😌
💦❄️
حامیم سرش رو داخل آب برد.
وقتی بالا اومد...
کارن از شدت خنده روی زمین نشسته بود.🤣
کارن : ارزشش رو داشت؟😂
حامیم نگاهی به ماهلین کرد.
حامیم : شاید.🙂🤍
همه :
اوووووووووو!🤣🤣🤣
ماهلین : خدایا.😭😂
🌙
چالش بالاخره تموم شد.
مارال : من دیگه هیچ بازیای نمیکنم.
کارن : منم.
جانا : فردا دوباره بازی میکنیم.😌
مارال و کارن :
😳😳
همه : 🤣🤣🤣
چند دقیقه بعد...
همه داشتن وسایل رو جمع میکردن.
ماهلین رفت آشپزخونه تا لیوانها رو بیاره.
وقتی برگشت...
دید حامیم تنها کنار پنجره ایستاده.
برای چند لحظه سکوت بینشون حاکم شد.
حامیم : خسته شدی؟🙂
ماهلین : یکم.
حامیم : چالش سختی بود.😂
ماهلین : برای من یا برای تو؟
حامیم : فکر کنم برای هر دومون.🙂
ماهلین خندید.
و برای چند ثانیه...
فقط به هم نگاه کردن.🥺🤍
اما درست همون موقع...
کارن از اون طرف داد زد:
کارن : شما دو نفر دارین فیلم عاشقانه بازی میکنین؟!😂
همه :
🤣🤣🤣🤣🤣
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🌙✨️📖🥹