━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 29✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌅 صبح
کارن با صدای بلند از طبقه پایین داد زد:
کارن : بیدار شیددددد!😂
ماهلین : 😡
جانا : 😡
حامیم : 😡
همه تقریباً همزمان از اتاقهاشون بیرون اومدن.
جانا : ساعت چنده که داری جیغ میزنی؟😭
کارن : یازده.🙂
حامیم : یازده؟!😳
ماهلین : ما تا یازده خواب بودیم؟😂
کارن : بله، و من از گرسنگی در حال مرگم.
جانا : امیدوارم موفق باشی.😌
همه : 🤣🤣🤣
☕
چند دقیقه بعد...
همگی دور میز صبحانه نشسته بودن.
مارال هم تازه رسیده بود.
مارال : سلام به جماعت خوابالو.😂🤍
ماهلین : سلام خانم مرادی.🥰
کارن : بالاخره رسیدی.
مارال : چرا؟ دلت برام تنگ شده بود؟🙂
کارن : نه، فقط میخواستم یکی دیگه هم قربانی شیطنتهای جانا بشه.😌
جانا : 😒
همه خندیدن.
بعد از صبحانه...
چهار نفر توی پذیرایی طبقه بالا نشسته بودن.
جانا : حوصلم سر رفت.😭
ماهلین : پنج دقیقه پیش بیدار شدی.
جانا : خب بازم حوصلم سر رفت.🙂
حامیم : استعداد خاصی داری.
کارن : یه پیشنهاد دارم.
همه : چیه؟
کارن : بریم خرید.
مارال : موافقم.🥰
ماهلین : منم.
حامیم : من فقط برای بستنی میام.
جانا : پس بریم.🍦😂
همه آماده شدن و از خونه بیرون رفتن...
بیخبر از اینکه قرار بود امروز یکی از خاطرهانگیزترین روزهای اون هفته بشه.🤍✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍📖✨️
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 30✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
مرکز خرید🛍️
جانا : اول بستنی بعد خرید.😌
کارن : موافقم.
حامیم : کاملاً موافقم.
ماهلین : شما سه نفر واقعاً برای خرید اومدین یا بستنی؟😂
مارال : من برای هر دو.🤣
همه خندیدن.
🍦🍦🍦
چند دقیقه بعد...
همه با بستنیهاشون روی نیمکت نشسته بودن.
جانا داشت عکس میگرفت.
📸
جانا : هیچکس تکون نخوره!
کارن : خانم عکاس زود باش.
مارال : بستنی من داره آب میشه.😭
همون موقع...
یه قطره بستنی روی لباس حامیم افتاد.
سکوت...
بعد...
ماهلین : 🤣🤣🤣🤣
حامیم : نخند.
ماهلین : نمیتونم.😂
کارن : استاد صالحی شکست خورد.😌
مارال : ثبت شد.😂
جانا سریع عکس گرفت.
📸
حامیم : اون عکس باید حذف بشه.
جانا : هرگز.🙂
همه : 🤣🤣🤣
🌤️
بعد از کمی خرید...
همگی وارد یه فروشگاه لباس شدن.
مارال : این مانتو قشنگه؟
ماهلین : آره خیلی.🥹
جانا : اون یکی بهتره.
کارن : من هیچ فرقی نمیبینم.
سه دختر :
😒
کارن : چی گفتم؟😭
همه از خنده منفجر شدن.😂
چند ساعت بعد...
با کلی خرید و خنده و عکس...
به خونه برگشتن.
اما هنوز کسی نمیدونست شب قراره چه بازیای راه بیفته...😏🎲
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
🥹🤍🎀📖✨️
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 31✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌙 شب
همه خسته از خرید روی مبلها افتاده بودن.😂
کارن : من دیگه راه نمیرم.
مارال : انگار کوه کندی.🙄
جانا : نه، فقط دو تا کیسه دستش بوده.🤣
حامیم : رکورد غر زدن رو شکستی.
کارن : ممنون از حمایتتون.😒
همه خندیدن.
🍕✨
بعد از شام...
چهار نفر توی پذیرایی طبقه بالا جمع شده بودن.
جانا یه دفعه از جاش پرید.
جانا : بچههاااا!
ماهلین : چی شده؟😳
جانا : جرئت حقیقت بازی کنیم.😌
مارال : اوه اوه.
کارن : من موافقم.😂
حامیم : حس خوبی ندارم.
ماهلین : من دارم.🙂
جانا بطری رو وسط گذاشت.
🎲
جانا : هرکی کم بیاره بازندهست.
کارن : من از الان باختم.
همه : 🤣🤣🤣
بطری چرخید...
و روی مارال ایستاد.
مارال : نهههههه.😭
جانا : جرئت یا حقیقت؟
مارال : حقیقت.
جانا : تا حالا عاشق شدی؟😏
مارال : جاناااا!😭
کارن از خنده روی مبل افتاد.
حامیم : سؤال اول این بود؟😂
ماهلین : هنوز اول راهیم.🤣
مارال خجالتی خندید.
مارال : شاید.🙂
همه :
اووووووووو!🤣🤣🤣
مارال : ساکت شین.😭
چند دور بعد...
همه کلی خندیده بودن.
و بطری دوباره چرخید...
این بار روی جانا ایستاد.
کارن لبخند شیطنتآمیزی زد.😏
کارن : حالا نوبت منه.
جانا : اوه نه.😂
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🎲✨️😂
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 32✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
جرئت حقیقت🎲
کارن : حالا نوبت منه.😏
جانا : اوه نه.😂
کارن : جرئت یا حقیقت؟
جانا : حقیقت.🙂
کارن : تا حالا شده نصف شب به یکی پیام بدی و بعد پشیمون شی؟😌
جانا : بله.😭
همه : اوووووو!🤣
مارال : به کی؟😏
جانا : سؤال اضافه ممنوعه.😂
حامیم : موافقم.
ماهلین : چون خودت هم لو میری؟🙂
حامیم : اعتراض دارم.
همه : رد شد.🤣
🎲
بازی همینطور ادامه داشت.
هر بار یکی گیر میافتاد و بقیه از خنده منفجر میشدن.😂
چند دقیقه بعد...
بطری روی حامیم ایستاد.
جانا لبخند شیطنتآمیزی زد.😏
جانا : جرئت یا حقیقت؟
حامیم : حقیقت.
جانا : تا حالا شده برای یه نفر آهنگ گوش بدی و یادت اون بیفته؟🙂
همه :
اوووووووو!🤣
حامیم چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
حامیم : بله.
کارن : گرفتمت!😂
مارال : استاد لو رفت.🤣
ماهلین سرش رو پایین انداخت و خندید.🥹🤍
حامیم : خیلی خوشحالین؟
جانا : خیلی.😌
همه : 🤣🤣🤣
🌙
بعد از چند دور دیگه...
بازی تموم شد.
کارن : بالاخره.
مارال : نجات پیدا کردیم.😭
جانا : نه هنوز.
همه :
😳
جانا : حالا چالش اصلی شروع میشه.😏
ماهلین : اینا مقدمه بود؟😂
کارن : من میخوام برم خونه.😭
جانا : دیر شده آقای محمدی.🙂
همه خندیدن.
جانا : شما سه نفر...
کارن، مارال و حامیم...
روی صندلی میشینین.
جلوی هر کدومتون یه سطل آب یخ میذاریم.🪣❄️
و بعد...
من از ماهلین سؤال میپرسم.
هر کسی که ماهلین اسمشو بیاره...
باید سرشو ببره داخل آب یخ.😌
سکوت...
کارن : نهههههههه!😭
مارال : من انصراف میدم.😂
حامیم : حس میکنم قراره قربانی بشیم.
ماهلین لبخند زد.🙂
ماهلین : احتمالاً.🤍
همه : 🤣🤣🤣
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🪣❄️🤣✨️
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 33✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
چالش آب یخ🪣❄️
چند دقیقه بعد...
سه تا صندلی وسط پذیرایی گذاشته شده بود.
کارن، مارال و حامیم روی صندلیها نشسته بودن.
جلوی هر کدومشون هم یه سطل آب یخ بود.🪣❄️
کارن : من هنوز فرصت فرار دارم؟🙂
جانا : نه.😌
مارال : من چرا قبول کردم؟😭
حامیم : چون دیر فهمیدی قراره چی بشه.😂
همه خندیدن.
جانا کنار ماهلین نشست.
جانا : آمادهای؟
ماهلین : صددرصد.😌
کارن : این لبخندش اصلاً خوب نیست.😭
همه : 🤣🤣🤣
جانا : سؤال اول...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه لجبازه؟😏
ماهلین حتی یه ثانیه هم فکر نکرد.
ماهلین : کارن.🙂
کارن : خیانت!😭
همه : 🤣🤣🤣
جانا : داخل آب.
💦❄️
کارن سرش رو برد داخل سطل.
وقتی بالا اومد...
کارن : من از همهتون متنفرم.🥶
مارال : ما هم دوستت داریم.😂
همه : 🤣🤣🤣
جانا : سؤال دوم...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه غر میزنه؟😌
ماهلین : باز هم کارن.
کارن : نهههههه!😭
💦❄️
همه از خنده منفجر شدن.
حامیم : رکورد زدی.😂
کارن : سکوت کن استاد.😒
جانا : سؤال سوم...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه مراقبته؟🥺
سکوت...
مارال لبخند زد.
کارن آروم سرشو تکون داد.
حامیم چیزی نگفت.
ماهلین چند لحظه فکر کرد...
و بعد آروم گفت:
ماهلین : حامیم.🤍
همه :
اووووووووووو!🤣🤣🤣
کارن : گرفتمتون!😂
مارال : من هیچی نمیگم.🤭
حامیم لبخند کوچیکی زد.
جانا : آقای صالحی...
بفرمایید.😌
💦❄️
حامیم سرش رو داخل آب برد.
وقتی بالا اومد...
کارن هنوز داشت میخندید.🤣
کارن : ارزششو داشت؟😏
حامیم : نه.🙂
همه : 🤣🤣🤣
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🪣❄️😂✨️📖
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 34✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
چالش آب یخ🪣❄️
کارن هنوز داشت از خنده اشک میریخت.🤣
کارن : حامیم هنوز قیافهات بعد آب یخ دیدنیه.😂
حامیم : خیلی ممنون.🙂
مارال : من هنوز منتظرم نوبت یکی دیگه بشه.😭
جانا : اتفاقاً الان میشه.😏
همه : اوه اوه.😂
جانا رو به ماهلین کرد.
جانا : سؤال بعدی...
بین این سه نفر...
اگه یه راز مهم داشته باشی، به کی میگی؟🙂
مارال سریع دستشو بالا برد.
مارال : لطفاً منو انتخاب نکن.😂
کارن : اتفاقاً انتخابت میکنه.
ماهلین خندید.
بعد بدون مکث گفت:
ماهلین : مارال.🤍
مارال : ای جونم.🥹
کارن : چقدر احساسی شد.😭
جانا : احساسات بعداً، اول آب یخ.
💦❄️
مارال : واااای یخ زدمممم!😭
همه : 🤣🤣🤣
جانا : سؤال بعدی...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه اذیتت میکنه؟😌
ماهلین :
کارن.🙂
کارن : اعتراض دارم.
جانا : رد شد.
💦❄️
کارن : من دیگه گردن ندارم.😭
حامیم : حقته.😂
همه : 🤣🤣🤣
جانا : سؤال بعدی...
بین این سه نفر...
کی بیشتر از همه حالتو خوب میکنه؟🥺
برای چند لحظه سکوت شد.
ماهلین لبخند زد.
بعد آروم گفت:
ماهلین : حامیم.🤍
کارن : نهههههه بازم!🤣
مارال : آقای صالحی رکورد زد.😂
جانا : داخل آب.
💦❄️
حامیم : این بازی کاملاً ناعادلانهست.🙂
ماهلین : تقصیر من نیست.😌
کارن : هست اتفاقاً.😂
همه خندیدن.
جانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
جانا : و اما سؤال آخر...
همه ساکت شدن.
حتی کارن.
جانا : بین این سه نفر...
اگه بخوای یه روز کامل بری کافه، خرید، پیادهروی و آخر شب بستنی بخوری...
کدومشونو انتخاب میکنی؟😏
سکوت...
کارن : من که نیستم.😂
مارال : منم حدس میزنم نیستم.🤣
حامیم فقط به ماهلین نگاه میکرد...
و منتظر جواب بود.🥺🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🥹✨️📖🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 35✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
چالش آب یخ🪣❄️
همه منتظر جواب ماهلین بودن.👀
کارن : خب بگو دیگه.😂
مارال : من کنجکاوم.🤭
جانا : وقتت داره تموم میشه خانم محمدی.😏
ماهلین : مگه مسابقهست؟🙂
کارن : بله.🤣
همه خندیدن.
ماهلین نگاهی به هر سه نفر کرد.
بعد آروم گفت:
ماهلین : حامیم.🤍
سه ثانیه سکوت...
بعد...
کارن : نههههههههه!🤣🤣🤣
مارال : من دیگه نمیتونم.😂
جانا : گرفتمتتتت!😏
ماهلین : ساکت شین.😭
حامیم سعی میکرد نخنده.
ولی لبخند از روی صورتش نمیرفت.🥹🤍
جانا : قوانین، قوانینن.
آقای صالحی...
بفرمایید داخل آب.😌
💦❄️
حامیم سرش رو داخل آب برد.
وقتی بالا اومد...
کارن از شدت خنده روی زمین نشسته بود.🤣
کارن : ارزشش رو داشت؟😂
حامیم نگاهی به ماهلین کرد.
حامیم : شاید.🙂🤍
همه :
اوووووووووو!🤣🤣🤣
ماهلین : خدایا.😭😂
🌙
چالش بالاخره تموم شد.
مارال : من دیگه هیچ بازیای نمیکنم.
کارن : منم.
جانا : فردا دوباره بازی میکنیم.😌
مارال و کارن :
😳😳
همه : 🤣🤣🤣
چند دقیقه بعد...
همه داشتن وسایل رو جمع میکردن.
ماهلین رفت آشپزخونه تا لیوانها رو بیاره.
وقتی برگشت...
دید حامیم تنها کنار پنجره ایستاده.
برای چند لحظه سکوت بینشون حاکم شد.
حامیم : خسته شدی؟🙂
ماهلین : یکم.
حامیم : چالش سختی بود.😂
ماهلین : برای من یا برای تو؟
حامیم : فکر کنم برای هر دومون.🙂
ماهلین خندید.
و برای چند ثانیه...
فقط به هم نگاه کردن.🥺🤍
اما درست همون موقع...
کارن از اون طرف داد زد:
کارن : شما دو نفر دارین فیلم عاشقانه بازی میکنین؟!😂
همه :
🤣🤣🤣🤣🤣
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🌙✨️📖🥹
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 36✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌙 شب
بعد از جمع کردن وسایل...
همه کمکم رفتن سمت اتاقهاشون.
مارال : من دیگه واقعاً خوابم میاد.😴
جانا : منم.
کارن : منم.
حامیم : معجزه شد، همه ساکتن.🙂
همه : 😒
بعد از چند دقیقه...
چراغهای خونه خاموش شد.
✨
اتاق ماهلین
ماهلین روی تختش نشسته بود.
دفتر خاطرات آبیرنگش کنار دستش بود.📖🤍
آروم بازش کرد.
و شروع کرد به نوشتن...
📖
"امروز خیلی خندیدیم...
کارن تقریباً نصف عمرش رو توی آب یخ گذروند.😂
مارال هنوز ازم ناراحته.
و حامیم...
فکر کنم هنوز داره از انتخابهای من توی بازی حرص میخوره.🙂🤍"
ماهلین لبخند زد.
دفتر رو بست.
همون لحظه...
📱
گوشیش روشن شد.
پیام جدید...
حامیم.
🥺🤍
ماهلین سریع پیام رو باز کرد.
حامیم :
«بیداری؟🙂»
ماهلین :
«نه، خوابم.😂»
حامیم :
«پس روحته که جواب میده؟»
ماهلین :
«احتمالش هست.😌»
حامیم :
«خیلی خب خانم محمدی...»
«یه سؤال.»
ماهلین :
«بپرس.»
حامیم :
«واقعاً کارن از همه لجبازتره؟😂»
ماهلین :
«صددرصد.»
حامیم :
«موافقم.🙂»
هر دو خندیدن.
پیامها یکی یکی ادامه پیدا کرد...
از چالش...
تا خاطرات دانشگاه...
تا سوتیهای کارن...
و حتی آهنگهایی که دوست داشتن.🎶🤍
زمان خیلی زود گذشت.
🕐 ۱:۰۵ شب
ماهلین :
«فکر کنم باید بخوابیم.»
حامیم :
«فکر کنم آره.»
چند ثانیه بعد...
پیام جدیدی اومد.
حامیم :
«امروز خوش گذشت.🙂🤍»
قلب ماهلین آروم تپید.
لبخند زد.
و نوشت:
«برای منم.🥹🤍»
🌙
و اون شب...
هر دو با لبخند خوابیدن...
بیخبر از اینکه این روزهای ساده، بعدها قراره جزو قشنگترین خاطرات زندگیشون بشه.🤍✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍📱🌙✨️📖🥹
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 37✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌅 صبح
کارن با موهای نامرتب وارد آشپزخونه شد.😴
کارن : صبح بخیر...
هیچکس جواب نداد.
کارن : عه؟😐
نگاهی به ساعت انداخت.
⏰ ۷:۱۰
کارن : منطقیه.🙂
چند دقیقه بعد...
شروع کرد برای خودش صبحونه درست کردن.
اما طبق معمول...
سروصداش کل خونه رو بیدار کرد.😂
جانا : کارنننن!😭
مارال : من خوووواب بودم.🥺
حامیم : چجوری میشه انقدر سر و صدا کرد؟🙂
ماهلین : این یه استعداد ذاتیه.😂
همه : 🤣🤣🤣
☕
نیم ساعت بعد...
همه دور میز صبحونه نشسته بودن.
جانا : امروز برنامه چیه؟
کارن : فیلم.
مارال : نه.
حامیم : نه.
ماهلین : نه.😂
کارن : پس چرا ازم پرسیدین؟😭
همه خندیدن.
🌤️
بعد از صبحونه...
مارال و جانا رفتن خرید.
کارن هم رفت تا با یکی از دوستاش تمرین گیتار داشته باشه.🎸
برای اولین بار...
خونه تقریباً ساکت شد.
فقط ماهلین و حامیم موندن.
ماهلین توی آشپزخونه مشغول درست کردن قهوه بود.
حامیم توی پذیرایی نشسته بود.
ماهلین :
قهوه میخوری؟
حامیم :
آره.🙂
چند دقیقه بعد...
هر دو کنار پنجره نشسته بودن.
☕🤍
ماهلین :
بالاخره یه روز آروم.
حامیم :
بعد از اون همه شلوغی، لازمش داشتیم.😂
ماهلین خندید.
حامیم هم لبخند زد.
برای چند لحظه...
هیچکدوم چیزی نگفتن.
اما سکوتشون عجیب راحت بود.🥹🤍
درست همون موقع...
📱
گوشی ماهلین زنگ خورد.
مارال بود.
مارال :
ما تا یک ساعت دیگه میرسیم.
چیزی لازم ندارین؟
ماهلین :
نه، مراقب خودتون باشین.🤍
تماس قطع شد.
حامیم :
مارال بود؟
ماهلین :
آره.
بعد هر دو مشغول خوردن قهوه شدن.
بیخبر از اینکه چند ساعت بعد...
یه اتفاق کوچیک قراره یه راز بزرگ رو لو بده...📖🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍☕📖✨️🥹
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 38✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌤️ ظهر
ماهلین :
من میرم یه دوش بگیرم.🙂
حامیم :
باشه.
ماهلین از پلهها بالا رفت.
چند دقیقه بعد...
حامیم توی پذیرایی تنها نشسته بود.
📱
داشت آهنگ گوش میداد.
اما بعد از چند دقیقه حوصلهاش سر رفت.
بلند شد.
کمی توی خونه قدم زد.
بعد اتفاقی به طبقه بالا رفت.
همون موقع...
نسیم ملایمی از پنجره اتاق ماهلین میاومد.
و در اتاقش نیمهباز بود.
📖
یه دفتر روی زمین افتاده بود.
حامیم جلو رفت تا برش داره.
فقط میخواست بذارتش روی میز.
اما وقتی جلدش رو دید...
مکث کرد.
روی جلد نوشته شده بود:
✨️دفتر خاطرات ماهلین✨️
حامیم :
اوه...🙂
خواست بذارتش سر جاش.
اما درست همون لحظه...
یه کاغذ از بین صفحاتش بیرون افتاد.
📄
روی کاغذ با خط خوش نوشته شده بود:
"امروز حامیم برای اولین بار برام رز سفید من رو خوند...🤍"
حامیم ناخودآگاه لبخند زد.
اما سریع کاغذ رو سر جاش گذاشت.
حامیم :
نه... نباید بخونم.
همون لحظه...
صدای باز شدن در اتاق اومد.
😳
ماهلین وارد شد.
چشمش به دفتر افتاد.
بعد به حامیم.
سکوت...
ماهلین :
تو... دفترمو دیدی؟🥺
حامیم یکم دستپاچه شد.
حامیم :
افتاده بود روی زمین...
فقط خواستم بردارمش.
ماهلین چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم دفتر رو برداشت.
ماهلین :
باشه...🙂
اما لپهاش حسابی قرمز شده بود.🥺🤍
حامیم هم نمیدونست چی بگه.
برای اولین بار...
هردوشون خجالت کشیده بودن.🤍✨️
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍📖🥹✨️🌙
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 39✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
ادامه پارت قبل...
سکوت عجیبی بینشون حاکم شده بود.🥺🤍
ماهلین دفتر خاطراتش رو محکم بغل کرده بود.
حامیم هم هنوز کنار میز ایستاده بود.
حامیم :
ماهلین...
🥺
ماهلین :
هوم؟
حامیم :
ببخش اگه ناراحت شدی.
من واقعاً قصد خوندنشو نداشتم.
ماهلین چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
ماهلین :
میدونم.🙂🤍
حامیم نفس راحتی کشید.
حامیم :
پس قهر نیستی؟
ماهلین :
فعلاً نه.😌
حامیم :
فعلاً؟!😂
همون موقع...
صدای خنده جانا از پایین اومد.
جانا :
بچههاااا رسیدیممم!🤣
مارال :
در رو باز کنیننن!😭
کارن :
دستام پره!😂
همه خندیدن.
🌤️
چند دقیقه بعد...
پذیرایی دوباره شلوغ شده بود.
کارن :
من رسماً خستهام.
مارال :
تو همیشه خستهای.🙂
جانا :
دقیقاً.
حامیم :
این یه بیماری مزمنه.😂
همه :
🤣🤣🤣
کارن :
خیلی باحالین واقعاً.
🍕
شب...
همه دور هم شام خوردن.
وسط غذا...
کارن گوشیاش رو برداشت.
کارن :
بچهها یه عکس دستهجمعی بگیریم.
مارال :
موافقم.🥰
جانا :
منم.
همه کنار هم ایستادن.
📸
درست موقع عکس گرفتن...
کارن گفت:
کارن :
همه بگین بستنی!🍦
همه :
بستنییییی!🤣
📸✨️
یه عکس قشنگ ثبت شد.
عکسی که بعدها...
یکی از عزیزترین خاطراتشون میشد.🥹🤍
🌙
اون شب...
قبل از خواب...
ماهلین دوباره دفتر خاطراتش رو باز کرد.
📖
نوشت:
"امروز نزدیک بود حامیم دفترمو بخونه...🥺
خجالت کشیدم...
اما نمیدونم چرا...
از اینکه اسمش توی خاطراتم هست ناراحت نشدم.🤍"
ماهلین لبخند زد.
دفتر رو بست.
و برای اولین بار...
با فکر کردن به حامیم خوابش برد.🥹🤍✨️
ادامه در فصل بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍📖🌙✨️🥹💘