😅😅😅
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موهات رو بلند کننننننننننن🥹
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😉😉
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 4
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
کافه کنار طبیعت☕🌿
بعد از خوردن قهوه...
همه تصمیم گرفتن کمی توی فضای سبز قدم بزنن.🌱
جانا : وای چقدر هوا خوبه.🥹
مارال : کاش همیشه همینجا بمونیم.😂
کارن : بعد کی کار کنه؟🙂
جانا : تو.😌
کارن : چرا من؟😭
همه خندیدن.
ماهلین کمی جلوتر راه میرفت.
داشت به درختها نگاه میکرد.
حامیم کنارش رسید.
حامیم : چرا ساکتی؟
ماهلین : هیچی... فقط دارم نگاه میکنم.
حامیم : به چی؟
ماهلین : به اینکه بعضی لحظهها چقدر زود میگذرن.🤍
حامیم چند لحظه سکوت کرد.
حامیم : بعضی لحظهها رو باید نگه داشت.
ماهلین لبخند زد.
همون موقع...
کارن از دور داد زد:
کارن : شما دوتا باز رفتین توی دنیای خودتون؟😂
ماهلین : کارن!😭
جانا : راست میگه.🤣
مارال : بیچارهها رو ول کنین.😂
همه خندیدن.
بعد از کلی عکس و خنده...
تصمیم گرفتن برگردن خونه.
اما توی راه...
یه اتفاق کوچیک باعث شد روزشون خاصتر بشه...🤍✨️
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 5
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🚗 توی راه برگشت
همه توی ماشین بودن.
صدای آهنگ آروم پخش میشد.🎶
مارال کنار جانا نشسته بود و درباره عکسها حرف میزد.
مارال : این عکس ماهلین خیلی قشنگ شده.🥹
جانا : آره، بفرست براش.
کارن : منم ببینم.
جانا : نه، تو فقط خرابکاری میکنی.😂
کارن : تهمته.😭
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد...
ماشین کنار یه مغازه کوچیک توقف کرد.
حامیم : چی میخواین؟
ماهلین : بستنی.😌
کارن : معلوم بود.😂
همه پیاده شدن.
🍦
ماهلین داشت بستنیاش رو میخورد که یه قطره روی دستش افتاد.
حامیم سریع دستمال داد.
حامیم : بگیر.
ماهلین : ممنون.🙂
کارن از دور نگاهشون کرد.
آروم به جانا گفت:
کارن : دیدی؟
جانا : چی؟
کارن : این دوتا حتی بستنی خوردنشونم فرق داره.😂
جانا : ساکت.🤣
مارال : شما دوتا دوباره چی میگین؟
کارن : هیچی.😇
🌙
شب...
وقتی برگشتن خونه...
ماهلین دوباره دفتر خاطراتش رو باز کرد.
📖
نوشت:
"امروز یه روز ساده بود...
ولی نمیدونم چرا حس میکنم یه خاطره قشنگ شد.🤍"
لبخند زد و دفتر رو بست.
اما خبر نداشت...
که حامیم هم اون شب به این فکر میکرد که چقدر بودن کنار ماهلین براش آرومه.🥹🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 6
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌅 صبح روز بعد
صدای پیام گوشی ماهلین باعث شد از خواب بیدار بشه.
📱
پیام از جانا:
«بیداری خانم خوابالو؟😂»
ماهلین لبخند زد.
نوشت:
«آره، متأسفانه.😭»
چند ثانیه بعد...
جانا:
«امروز یه برنامه داریم. آماده شو.😌»
ماهلین:
«باز چی شده؟😂»
جانا:
«بعداً میفهمی.😏»
ماهلین با تعجب گوشی رو گذاشت کنار.
بعد از آماده شدن رفت پایین.
🏡
کارن روی مبل نشسته بود و گیتارش دستش بود.🎸
ماهلین : صبح بخیر.
کارن : صبح بخیر.
ماهلین : تمرین میکنی؟
کارن : آره، باید بهتر بشم.😌
حامیم که وارد شد گفت:
حامیم : بالاخره یه نفر تو این خونه کار مفید میکنه.😂
کارن : منظورت چیه؟😑
حامیم : هیچی.🙂
همه خندیدن.
همون موقع...
جانا و مارال وارد شدن.
جانا : خب خب...
همه آمادهاین؟
ماهلین : برای چی؟😳
جانا لبخند زد.
جانا : امروز یه سورپرایز داریم.😏
کارن : من از این کلمه میترسم.😭
مارال : حق داری.😂
همه آماده شدن...
اما هیچکس نمیدونست این سورپرایز قراره یه اتفاق مهم توی رابطه ماهلین و حامیم رقم بزنه.🤍✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━