eitaa logo
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
136 دنبال‌کننده
870 عکس
495 ویدیو
11 فایل
☾︎─ ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃 ─☽︎ 🎧 ♪ «ܦ̈ܢܚ݅ࡅ߭ܭَܘ ܢ̣ܫܥ‌‌ ܢܚ݅ܢ̣ߺ ࡅ߳ࡅ࡙ܝ‌ܘ ܝ‌ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߭ࡅ࡙ܘ ࡎܢ̣ح» کـدمـون : 357🎟 بعضی صداها، در اعماق وجود حک می شود مثل صدای حامیم🌙🤍 ❥ ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍
مشاهده در ایتا
دانلود
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😉😉 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
‌یه دل مخفی برات میتپه😊🫀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 4 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 کافه کنار طبیعت☕🌿 بعد از خوردن قهوه... همه تصمیم گرفتن کمی توی فضای سبز قدم بزنن.🌱 جانا : وای چقدر هوا خوبه.🥹 مارال : کاش همیشه همین‌جا بمونیم.😂 کارن : بعد کی کار کنه؟🙂 جانا : تو.😌 کارن : چرا من؟😭 همه خندیدن. ماهلین کمی جلوتر راه می‌رفت. داشت به درخت‌ها نگاه می‌کرد. حامیم کنارش رسید. حامیم : چرا ساکتی؟ ماهلین : هیچی... فقط دارم نگاه می‌کنم. حامیم : به چی؟ ماهلین : به اینکه بعضی لحظه‌ها چقدر زود می‌گذرن.🤍 حامیم چند لحظه سکوت کرد. حامیم : بعضی لحظه‌ها رو باید نگه داشت. ماهلین لبخند زد. همون موقع... کارن از دور داد زد: کارن : شما دوتا باز رفتین توی دنیای خودتون؟😂 ماهلین : کارن!😭 جانا : راست میگه.🤣 مارال : بیچاره‌ها رو ول کنین.😂 همه خندیدن. بعد از کلی عکس و خنده... تصمیم گرفتن برگردن خونه. اما توی راه... یه اتفاق کوچیک باعث شد روزشون خاص‌تر بشه...🤍✨️ ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 5 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🚗 توی راه برگشت همه توی ماشین بودن. صدای آهنگ آروم پخش می‌شد.🎶 مارال کنار جانا نشسته بود و درباره عکس‌ها حرف می‌زد. مارال : این عکس ماهلین خیلی قشنگ شده.🥹 جانا : آره، بفرست براش. کارن : منم ببینم. جانا : نه، تو فقط خرابکاری می‌کنی.😂 کارن : تهمته.😭 همه خندیدن. چند دقیقه بعد... ماشین کنار یه مغازه کوچیک توقف کرد. حامیم : چی می‌خواین؟ ماهلین : بستنی.😌 کارن : معلوم بود.😂 همه پیاده شدن. 🍦 ماهلین داشت بستنی‌اش رو می‌خورد که یه قطره روی دستش افتاد. حامیم سریع دستمال داد. حامیم : بگیر. ماهلین : ممنون.🙂 کارن از دور نگاهشون کرد. آروم به جانا گفت: کارن : دیدی؟ جانا : چی؟ کارن : این دوتا حتی بستنی خوردنشونم فرق داره.😂 جانا : ساکت.🤣 مارال : شما دوتا دوباره چی میگین؟ کارن : هیچی.😇 🌙 شب... وقتی برگشتن خونه... ماهلین دوباره دفتر خاطراتش رو باز کرد. 📖 نوشت: "امروز یه روز ساده بود... ولی نمی‌دونم چرا حس می‌کنم یه خاطره قشنگ شد.🤍" لبخند زد و دفتر رو بست. اما خبر نداشت... که حامیم هم اون شب به این فکر می‌کرد که چقدر بودن کنار ماهلین براش آرومه.🥹🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 6 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌅 صبح روز بعد صدای پیام گوشی ماهلین باعث شد از خواب بیدار بشه. 📱 پیام از جانا: «بیداری خانم خوابالو؟😂» ماهلین لبخند زد. نوشت: «آره، متأسفانه.😭» چند ثانیه بعد... جانا: «امروز یه برنامه داریم. آماده شو.😌» ماهلین: «باز چی شده؟😂» جانا: «بعداً می‌فهمی.😏» ماهلین با تعجب گوشی رو گذاشت کنار. بعد از آماده شدن رفت پایین. 🏡 کارن روی مبل نشسته بود و گیتارش دستش بود.🎸 ماهلین : صبح بخیر. کارن : صبح بخیر. ماهلین : تمرین می‌کنی؟ کارن : آره، باید بهتر بشم.😌 حامیم که وارد شد گفت: حامیم : بالاخره یه نفر تو این خونه کار مفید می‌کنه.😂 کارن : منظورت چیه؟😑 حامیم : هیچی.🙂 همه خندیدن. همون موقع... جانا و مارال وارد شدن. جانا : خب خب... همه آماده‌این؟ ماهلین : برای چی؟😳 جانا لبخند زد. جانا : امروز یه سورپرایز داریم.😏 کارن : من از این کلمه می‌ترسم.😭 مارال : حق داری.😂 همه آماده شدن... اما هیچکس نمی‌دونست این سورپرایز قراره یه اتفاق مهم توی رابطه ماهلین و حامیم رقم بزنه.🤍✨ ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
پیام قشنگتون😇 آیدیتون رو بفرستین گلا🫀✨️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌مراقب باش قشنگم✨️👌🏼
پیام قشنگتون 😇 مثله خودت😘
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمی از لذت هاش ببینیم ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim