eitaa logo
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
134 دنبال‌کننده
919 عکس
516 ویدیو
11 فایل
☾︎─ ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃 ─☽︎ 🎧 ♪ «ܦ̈ܢܚ݅ࡅ߭ܭَܘ ܢ̣ܫܥ‌‌ ܢܚ݅ܢ̣ߺ ࡅ߳ࡅ࡙ܝ‌ܘ ܝ‌ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߭ࡅ࡙ܘ ࡎܢ̣ح» کـدمـون : 357🎟 بعضی صداها، در اعماق وجود حک می شود مثل صدای حامیم🌙🤍 ❥ ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح قشنگتون بخیر دخترا🥰 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
خب گلا بزنم بریم که کلی پارت بنویسم👌🏼🎀
امروز روز جهانی ماه... روزت مبارک ماه شب تارم🥺🤍
امروز 15 ژوئن روز جهانی ماه... زیبای من روزت مبارک🌗🤍
امروز روز جهانی ماه 🌗🌙 من ²³ تا ستاره دارم که ماهشون حامیمه🥺🤍
بچه ها من چند تا ادمین می خوام اگه خواستین پیام بدین لطفا♥️✨️ اد جج⁵= شرایط پیوی🎀 اد فعالیت⁵= شرایط پیوی🎀 اد بپاک فور²= شرایط پیوی🎀 اد تقدیمی²= شرایط پیوی🎀 اد تایپوگرافی³= شرایط پیوی🎀 اد ایمووی³= شرایط پیوی🎀 اد عضوگیری⁴= شرایط پیوی🎀 اد بیو²= شرایط پیوی🎀 اد ناشناس²= شرایط پیوی🎀 پیوی✨️/o @Nesa_92 چنل/ https://eitaa.com/chanl_hamim تا ساعت ۱۲ وقت دارین🥰🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 10 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌙 شب ماشین جلوی خونه توقف کرد. همه یکی‌یکی پیاده شدن. کارن کش و قوسی به خودش داد. کارن : من رسماً نابود شدم.😂 جانا : تو فقط راه رفتی.🤣 کارن : راه رفتن هم انرژی می‌خواد.😭 مارال : تو یه چیز دیگه‌ای واقعاً.😂 همه وارد خونه شدن. 🏡 بعد از شام... پذیرایی دوباره پر از خنده بود. کارن گیتارش رو برداشت.🎸 کارن : یه آهنگ بزنم؟ جانا : فقط اگه دوباره خراب نکنی.😌 کارن : خیلی ممنون از اعتمادت.🙂 شروع کرد به زدن. همه ساکت شدن و گوش دادن. حتی حامیم. ماهلین آرام به آهنگ گوش می‌داد. بعد از تموم شدن... همه دست زدن. مارال : خوب بود.🤍 کارن : می‌دونستم.😌 جانا : اعتماد به نفست زیادیه.😂 همه خندیدن. 🌙 کمی بعد... همه رفتن سمت اتاق‌هاشون. ماهلین قبل از خواب... مثل همیشه دفتر خاطراتش رو باز کرد.📖 نوشت: "امروز خیلی خندیدیم... یه روز ساده بود، ولی حس خوبی داشت. نمی‌دونم چرا وقتی کنار بعضی آدم‌ها هستی، زمان زودتر می‌گذره.🤍" چند ثانیه به نوشته نگاه کرد. بعد لبخند زد. همون موقع... 📱 پیام اومد. حامیم: «خوابی؟» ماهلین لبخند زد. نوشت: «نه، هنوز.» حامیم: «امروز خوش گذشت.🙂» ماهلین: «آره... خیلی.🤍» چند دقیقه دیگه هم حرف زدن... درباره امروز، عکس‌ها و خاطره‌ها. و اون شب... هر دو با یه لبخند کوچیک خوابیدن.🥹🤍 پایان فصل دوم (شروع آشنایی بیشتر)✨️ ادامه در فصل بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 11 (اصلاح شده) کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🏡 خانه ماهلین و مارال بعد از چند روز شلوغ و پر از خنده... بالاخره وقت خداحافظی رسید. نازنین : دخترم مراقب خودت باش.🤍 ماهلین : چشم مامان. آمین : هر وقت کاری داشتی زنگ بزن. ماهلین : باشه بابا.🥹 لیلا هم ماهلین رو بغل کرد. لیلا : خوشحالیم که اینقدر خوش می‌گذره بهتون. حامیم فقط لبخند زد. حمید : خب دیگه، بچه‌ها هرکسی بره خونه خودش. کارن کلید ماشینش رو برداشت. کارن : من میرم خونه خودم، ولی ماهلین... ماهلین : چی؟😂 کارن : زیاد دیر وقت بیرون نمون.😌 ماهلین : باشه آقای برادر.😂 حامیم : هنوزم فکر می‌کنه مسئول همه‌ست.🤣 کارن : چون هستم.😎 ماهلین : داداشیِ غرغرو.😂 کارن : خواهریِ لجباز.😂 همدیگه رو بغل کردن. 🤍 چند دقیقه بعد... کارن رفت سمت خونه خودش. مارال و ماهلین هم برگشتن به خونه خودشون. حامیم هم همراه جانا رفت. 🚗 خونه ماهلین و مارال... مارال روی مبل افتاد. مارال : من هنوز باورم نمیشه این چند روز تموم شد.😭 ماهلین : منم. مارال : ولی قشنگ بود. ماهلین لبخند زد. ماهلین : خیلی.🤍 شب... ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.📖 نوشت: "امروز همه رفتن خونه خودشون... ولی بعضی آدم‌ها حتی وقتی دور میشن، نزدیک قلبت می‌مونن.🤍" گوشیش روشن شد. 📱 پیام حامیم: «رسیدی؟» ماهلین لبخند زد. «آره، تو؟» حامیم: «آره. شب بخیر خانم محمدی 🙂» ماهلین: «شب بخیر آقای صالحی 🤍» و هر دو با یه لبخند کوچیک گوشی رو کنار گذاشتن.🥹 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 12 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🏡 خانه ماهلین و مارال 🌅 صبح صدای زنگ ساعت ماهلین بلند شد. ماهلین : نههه... فقط پنج دقیقه دیگه.😭 مارال از بیرون اتاق: مارال : ماهلین! اگه الان بلند نشی دیرت میشه.😂 ماهلین : بیدار شدممم.😴 چند دقیقه بعد... ماهلین با عجله وارد آشپزخونه شد. مارال : صبح بخیر خانم دیرکرده.😌 ماهلین : صبح بخیر خانم غرغرو.😂 هر دو خندیدن. ☕ بعد از صبحونه... ماهلین آماده دانشگاه شد. مارال : امروز کلاس استاد صالحی داری؟😏 ماهلین یه لحظه مکث کرد. ماهلین : آره... خب؟ مارال : هیچی.😂 ماهلین : اونجوری نگام نکن.😭 مارال : من چیزی نگفتم.😇 🏫 دانشگاه دانشجوها وارد کلاس می‌شدن. حامیم با فامیلی خودش بین دانشجوها صدا زده می‌شد. دانشجو: استاد صالحی، این سوال رو توضیح می‌دین؟ حامیم : بله، حتماً. ماهلین از دور نگاهش کرد. هنوز براش جالب بود که حامیم رو اینجا به عنوان استاد می‌بینه. بعد از کلاس... حامیم وسایلش رو جمع می‌کرد که چشمش به ماهلین افتاد. حامیم : خانم محمدی. ماهلین : بله استاد صالحی؟😂 حامیم لبخند زد. حامیم : بیرون کلاس دیگه استاد نگو. ماهلین : چرا؟ خیلی رسمی میشه؟😌 حامیم : یکم.🙂 ماهلین : باشه... حامیم.😂 چند لحظه هر دو خندیدن. از دور... مارال آروم گفت: مارال : این دوتا آخرش ما رو دیوونه می‌کنن.🤣 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 13 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🏫 دانشگاه بعد از تموم شدن کلاس... ماهلین و مارال از ساختمان دانشگاه بیرون اومدن. مارال : امروز خیلی ساکتی.😏 ماهلین : نیستم. مارال : هستی.😂 ماهلین : فقط خسته‌ام. مارال : آره، معلومه. مخصوصاً وقتی استاد صالحی کلاس داشته باشه.😌 ماهلین : مارااال.😭😂 مارال : باشه باشه چیزی نمیگم. همون موقع... 📱 گوشی ماهلین زنگ خورد. کارن بود. ماهلین : سلام داداشی. کارن : سلام خانم دانشجو. کجایی؟ ماهلین : دانشگاه. کارن : بعد کلاس مستقیم برو خونه، هوا سرد شده. ماهلین : چشم آقای مراقب.😂 کارن : مسخره نکن.😑 ماهلین : باشه.😂 تماس قطع شد. مارال لبخند زد. مارال : داداشت هنوز همون قدر حساسه؟😂 ماهلین : از بچگی همین بوده. مارال : ولی قشنگه که یکی اینقدر مراقبته.🤍 ماهلین لبخند زد. 🌙 شب... خانه حامیم و جانا جانا روی مبل نشسته بود. جانا : تو امروز خیلی خوشحال برگشتی. حامیم : نه. جانا : دروغ نگو.😂 حامیم : چرا؟ جانا : چون وقتی اسم ماهلین میاد لبخند می‌زنی.😏 حامیم چند لحظه ساکت شد. بعد خندید. حامیم : تو زیادی دقت می‌کنی. جانا : چون خواهرت هستم.😌 حامیم چیزی نگفت. ولی خودش هم نمی‌تونست انکار کنه... بودن کنار ماهلین یه حس آروم بهش می‌داد.🤍 🌙 همون شب... ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد. 📖 "امروز دوباره دیدمش... نمی‌دونم چرا بعضی آدم‌ها با یه لبخند ساده می‌تونن روزتو بهتر کنن." دفتر رو بست. و لبخند زد.🥹 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━