eitaa logo
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
134 دنبال‌کننده
920 عکس
516 ویدیو
11 فایل
☾︎─ ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃 ─☽︎ 🎧 ♪ «ܦ̈ܢܚ݅ࡅ߭ܭَܘ ܢ̣ܫܥ‌‌ ܢܚ݅ܢ̣ߺ ࡅ߳ࡅ࡙ܝ‌ܘ ܝ‌ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߭ࡅ࡙ܘ ࡎܢ̣ح» کـدمـون : 357🎟 بعضی صداها، در اعماق وجود حک می شود مثل صدای حامیم🌙🤍 ❥ ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 13 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🏫 دانشگاه بعد از تموم شدن کلاس... ماهلین و مارال از ساختمان دانشگاه بیرون اومدن. مارال : امروز خیلی ساکتی.😏 ماهلین : نیستم. مارال : هستی.😂 ماهلین : فقط خسته‌ام. مارال : آره، معلومه. مخصوصاً وقتی استاد صالحی کلاس داشته باشه.😌 ماهلین : مارااال.😭😂 مارال : باشه باشه چیزی نمیگم. همون موقع... 📱 گوشی ماهلین زنگ خورد. کارن بود. ماهلین : سلام داداشی. کارن : سلام خانم دانشجو. کجایی؟ ماهلین : دانشگاه. کارن : بعد کلاس مستقیم برو خونه، هوا سرد شده. ماهلین : چشم آقای مراقب.😂 کارن : مسخره نکن.😑 ماهلین : باشه.😂 تماس قطع شد. مارال لبخند زد. مارال : داداشت هنوز همون قدر حساسه؟😂 ماهلین : از بچگی همین بوده. مارال : ولی قشنگه که یکی اینقدر مراقبته.🤍 ماهلین لبخند زد. 🌙 شب... خانه حامیم و جانا جانا روی مبل نشسته بود. جانا : تو امروز خیلی خوشحال برگشتی. حامیم : نه. جانا : دروغ نگو.😂 حامیم : چرا؟ جانا : چون وقتی اسم ماهلین میاد لبخند می‌زنی.😏 حامیم چند لحظه ساکت شد. بعد خندید. حامیم : تو زیادی دقت می‌کنی. جانا : چون خواهرت هستم.😌 حامیم چیزی نگفت. ولی خودش هم نمی‌تونست انکار کنه... بودن کنار ماهلین یه حس آروم بهش می‌داد.🤍 🌙 همون شب... ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد. 📖 "امروز دوباره دیدمش... نمی‌دونم چرا بعضی آدم‌ها با یه لبخند ساده می‌تونن روزتو بهتر کنن." دفتر رو بست. و لبخند زد.🥹 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 14 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌅 چند روز بعد 🏡 خانه ماهلین و مارال ماهلین جلوی آینه آماده می‌شد. مارال از روی مبل گفت: مارال : امروز چرا انقدر زود آماده شدی؟😏 ماهلین : چون کلاس دارم. مارال : فقط کلاس؟😂 ماهلین : آره خانم کنجکاو.🙂 مارال : باشه باور کردم.😌 ماهلین خندید. بعد هر دو راه افتادن سمت دانشگاه. 🏫 دانشگاه کلاس شلوغ بود. حامیم وارد کلاس شد. دانشجوها بلند شدن. دانشجو: صبح بخیر استاد صالحی. حامیم: صبح بخیر. کلاس شروع شد. ماهلین مشغول نوشتن بود که یه سوال براش پیش اومد. بعد از کلاس... ماهلین: استاد صالحی؟ حامیم: بله خانم محمدی؟ ماهلین: یه سوال داشتم. حامیم: بپرس. چند دقیقه درباره درس حرف زدن. بعد حامیم لبخند زد. حامیم: تو همیشه اینقدر دقیق سوال می‌پرسی؟ ماهلین: بله.😌 حامیم: معلومه. ماهلین: این تعریف بود؟😂 حامیم: شاید.🙂 ماهلین خندید. 🌿 بعد از دانشگاه... همه قرار گذاشتن برن کافه. جانا: بالاخره یه روز همگی کنار هم. کارن: فقط امیدوارم کسی بازی عجیب پیشنهاد نده.😂 مارال: تو هنوز از اون چالش آب یخ می‌ترسی؟🤣 کارن: خاطره بدیه.😭 همه خندیدن. ☕ کافه... همه دور میز نشسته بودن. کارن و جانا مثل همیشه بحث می‌کردن. مارال و ماهلین می‌خندیدن. حامیم فقط نگاه می‌کرد. برای اولین بار حس کرد... این جمع کوچیک، شبیه یه خانواده شده.🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 15 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 ☕ کافه همه دور میز نشسته بودن و حرف می‌زدن. کارن : من یه سوال دارم. جانا : بگو. کارن : چرا هر بار میایم بیرون آخرش من باید پول خوراکی بدم؟😂 مارال : چون تو داداش بزرگی.😌 کارن : این چه قانونیه؟😭 ماهلین : قانون خانواده محمدیه.😂 حامیم خندید. حامیم : به نظر قانون سختیه.🤣 کارن : بالاخره یکی منو فهمید. جانا : نه، فقط داره مسخره‌ات می‌کنه.😂 همه خندیدن. ☕ بعد از کمی حرف زدن... جانا گوشی‌اش رو برداشت. جانا : بچه‌ها یه عکس بگیریم.📸 کارن : دوباره؟ جانا : بله.😌 همه کنار هم جمع شدن. ماهلین کنار مارال ایستاد. حامیم هم کنار کارن. 📸 عکس گرفته شد. جانا نگاهش کرد. جانا : خیلی قشنگ شد.🤍 مارال : نگهش می‌دارم. کارن : فقط من توش خوب افتادم؟😂 همه: نه.🤣 کارن : بی‌رحما.😭 🌙 بعد از کافه... همه کم‌کم جدا شدن. کارن : ماهلین، برسونمتون؟ ماهلین : نه داداشی، خودمون میریم. کارن : باشه، رسیدین خبر بدین. ماهلین: چشم.🙂 حامیم این صحنه رو دید و لبخند زد. حامیم: رابطه‌تون قشنگه. ماهلین: با کارن؟ حامیم: آره... معلومه خیلی دوستت داره. ماهلین لبخند زد. ماهلین: اون همیشه همین بوده.🤍 چند لحظه سکوت شد. بعد حامیم آروم گفت: حامیم: خوبه که آدم یکی رو داشته باشه که همیشه پشتشه. ماهلین نگاهش کرد. ماهلین: آره... خیلی خوبه. و هر دو بدون اینکه چیزی بگن... فهمیدن منظور همدیگه رو.🥹🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 16 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🏡 خانه ماهلین و مارال شب شده بود. مارال روی مبل نشسته بود و عکس‌های امروز رو نگاه می‌کرد. مارال : ماهلین بیا اینو ببین.😂 ماهلین نزدیک شد. مارال گوشی رو نشونش داد. عکس کارن وسط خنده افتاده بود. ماهلین : وای نه.🤣 مارال : باید براش بفرستیم. ماهلین : نه، فردا دعوامون می‌کنه.😂 همون موقع گوشی ماهلین روشن شد. 📱 پیام از کارن: «رسیدین؟» ماهلین لبخند زد. جواب داد: «آره داداشی، رسیدیم.» کارن: «خوبه. مراقب خودتون باشین.» ماهلین: «چشم آقای مسئول.😂» کارن: «مسخره نکن.😑» ماهلین خندید. مارال : هنوز باهاش مثل بچه‌ها حرف می‌زنی.😂 ماهلین : چون داداشمه.🤍 🌙 خانه حامیم و جانا جانا داشت عکس‌ها رو نگاه می‌کرد. جانا : این عکس خیلی خوب شده. حامیم : آره. جانا : مخصوصاً این یکی.😏 گوشی رو به حامیم داد. عکس ماهلین بود که داشت می‌خندید. حامیم چند ثانیه به عکس نگاه کرد. جانا لبخند زد. جانا : چیزی نمیگی؟😂 حامیم : چی بگم؟ جانا : هیچی.😌 حامیم گوشی رو پس داد. ولی لبخند کوچیکی روی صورتش مونده بود. 🌙 نیمه شب... ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد. 📖 "امروز فهمیدم بعضی آدم‌ها فقط با بودنشون حس خوبی میدن... شاید هنوز اسمش رو ندونم، ولی این حس قشنگه.🤍" دفتر رو بست. اما نمی‌دونست... که حامیم هم کم‌کم داشت به همین حس فکر می‌کرد.🥹 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 17 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌅 صبح 🏡 خانه ماهلین و مارال ماهلین داشت آماده دانشگاه می‌شد. مارال از آشپزخونه گفت: مارال : امروز بعد دانشگاه برنامه داری؟ ماهلین : نه، چرا؟ مارال : هیچی، فقط گفتم شاید بریم یه جایی.🙂 ماهلین : تو همیشه یه نقشه‌ای داری.😂 مارال : من؟ اصلاً.😇 ماهلین : این «اصلاً» یعنی حتماً.🤣 هر دو خندیدن. 🏫 دانشگاه کلاس تموم شده بود. ماهلین و مارال از ساختمان بیرون اومدن. همون موقع... حامیم صدا زد: حامیم : خانم محمدی. ماهلین برگشت. ماهلین : بله استاد صالحی؟😂 حامیم لبخند زد. حامیم : گفتم دیگه بیرون کلاس استاد نگو. ماهلین : عادت شده.😌 مارال آروم گفت: مارال : من میرم، شما دو نفر درباره «درس» حرف بزنین.😏 ماهلین : مارال!😂 مارال رفت و تنهاشون گذاشت. حامیم : امروز چطوری؟ ماهلین : خوبم. تو؟ حامیم : خوبم. چند ثانیه سکوت شد. بعد حامیم گفت: حامیم : یه چیزی می‌خواستم بگم... ماهلین: چی؟ حامیم کمی مکث کرد. حامیم: هیچی... بعداً میگم.🙂 ماهلین: الان کنجکاوم کردی.😂 حامیم: پس باید صبر کنی.😌 ماهلین خندید. 🌙 شب... حامیم توی اتاقش نشسته بود. گیتارش کنارش بود.🎸 چند نت آروم زد. جانا وارد شد. جانا: باز داری فکر می‌کنی؟😂 حامیم: نه. جانا: دروغ.😌 حامیم لبخند زد. ولی چیزی نگفت. چون خودش هم نمی‌دونست... چرا هر روز بیشتر دلش می‌خواست با ماهلین حرف بزنه.🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 18 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌤️ چند روز بعد 🏡 خانه ماهلین و مارال ماهلین مشغول مرتب کردن اتاقش بود. چشمش افتاد به دفتر خاطراتش.📖 لبخند زد. مارال وارد اتاق شد. مارال : باز داری دفترتو نگاه می‌کنی؟😏 ماهلین سریع بستش. ماهلین : نه.😂 مارال : معلومه نه.🤣 ماهلین : فضول. مارال : دوستت دارم.😌 هر دو خندیدن. 🏫 دانشگاه کلاس تموم شده بود. حامیم وسایلش رو جمع کرد. یکی از دانشجوها گفت: دانشجو: استاد صالحی، اجرا یا آهنگ جدیدی ندارین؟ حامیم: فعلاً دارم روی چندتا کار می‌کنم. دانشجو: منتظریم.🙂 بعد از رفتن دانشجو... ماهلین نزدیک شد. ماهلین: پس هنوز آهنگ می‌سازی؟ حامیم: آره... دوست دارم بهتر بشم. ماهلین: به نظرم موفق میشی.🤍 حامیم نگاهش کرد. حامیم: چرا اینقدر مطمئنی؟ ماهلین: چون وقتی چیزی رو دوست داشته باشی، براش تلاش می‌کنی. چند لحظه سکوت شد. حامیم لبخند زد. حامیم: ممنون. 🌙 شب... حامیم توی خونه نشسته بود. گیتارش رو برداشت. چند نت زد. جانا از کنار در نگاهش کرد. جانا: داری برای کسی آهنگ می‌سازی؟😏 حامیم: نه. جانا: بازم دروغ.😂 حامیم خندید. جانا رفت. ولی حامیم به فکر فرو رفت... شاید واقعاً یه نفر بود که باعث می‌شد بیشتر تلاش کنه.🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 18 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌤️ چند روز بعد 🏡 خانه ماهلین و مارال ماهلین مشغول مرتب کردن اتاقش بود. چشمش افتاد به دفتر خاطراتش.📖 لبخند زد. مارال وارد اتاق شد. مارال : باز داری دفترتو نگاه می‌کنی؟😏 ماهلین سریع بستش. ماهلین : نه.😂 مارال : معلومه نه.🤣 ماهلین : فضول. مارال : دوستت دارم.😌 هر دو خندیدن. 🏫 دانشگاه کلاس تموم شده بود. حامیم وسایلش رو جمع کرد. یکی از دانشجوها گفت: دانشجو: استاد صالحی، اجرا یا آهنگ جدیدی ندارین؟ حامیم: فعلاً دارم روی چندتا کار می‌کنم. دانشجو: منتظریم.🙂 بعد از رفتن دانشجو... ماهلین نزدیک شد. ماهلین: پس هنوز آهنگ می‌سازی؟ حامیم: آره... دوست دارم بهتر بشم. ماهلین: به نظرم موفق میشی.🤍 حامیم نگاهش کرد. حامیم: چرا اینقدر مطمئنی؟ ماهلین: چون وقتی چیزی رو دوست داشته باشی، براش تلاش می‌کنی. چند لحظه سکوت شد. حامیم لبخند زد. حامیم: ممنون. 🌙 شب... حامیم توی خونه نشسته بود. گیتارش رو برداشت. چند نت زد. جانا از کنار در نگاهش کرد. جانا: داری برای کسی آهنگ می‌سازی؟😏 حامیم: نه. جانا: بازم دروغ.😂 حامیم خندید. جانا رفت. ولی حامیم به فکر فرو رفت... شاید واقعاً یه نفر بود که باعث می‌شد بیشتر تلاش کنه.🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
گلای من ناشناس نظر بدین چطوره فصل جدید رمان راضی هستین؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍🩹
پیامای قشنگتون😇 1.🤍 مرسی گل نازم تو هم عالی هستی😘♥️ 2.🤍 مرسی قشنگم نظر لطفتونه😉🎀 من ذوقققق🥺 3.🤍 بهم پیام بده آیدیم👌🏼 @Nesa_92
واییی قلبم♥️👌🏼. قربونت هیکل ورزشی برم من🥺👌🏼 منبع؟روبیکا ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim