ببخشید گلا برا مالک گوشیش مشکلی پیش اومده و امیدوارم تا فردا درست بشه جیگری من😌♥️
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
ببخشید گلا برا مالک گوشیش مشکلی پیش اومده و امیدوارم تا فردا درست بشه جیگری من😌♥️
مرسی قشنگم که اطلاع دادی😘♥️
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 26
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌿 شمال
آخرین روز سفر رسیده بود.
همه ناراحت بودن که این چند روز قشنگ داره تموم میشه.
جانا روی صندلی نشسته بود.
جانا : من اصلاً آماده برگشت نیستم.😭
کارن : تو برای برگشت ناراحتی یا برای اینکه دیگه غذاهای شمال نیست؟😂
جانا : هر دو.😌
مارال خندید.
مارال : تو واقعاً عوض نمیشی.
ماهلین ساکتتر از همیشه بود.
به دریا نگاه میکرد.
حامیم متوجه شد.
حامیم : چی شده؟
ماهلین : هیچی...
فقط دلم برای اینجا تنگ میشه.
حامیم لبخند زد.
حامیم : هر وقت خواستی دوباره میایم.
ماهلین نگاهش کرد.
ماهلین : قول؟
حامیم : قول.🤍
🌊
بعد از کمی...
همه شروع کردن جمع کردن وسایل.
کارن : خب، کسی چیزی جا نذاشته؟
مارال : تو اول وسایل خودتو چک کن.😂
کارن : من همیشه حواسم هست.
جانا : دفعه قبل گوشیت رو جا گذاشتی.🤣
کارن : اون یه اتفاق بود.😭
همه خندیدن.
🚗
توی راه برگشت...
ماهلین کنار پنجره نشسته بود.
بارون دیشب، دریا، آهنگ حامیم...
همه توی ذهنش مرور میشد.
گوشیاش رو باز کرد.
عکسهای سفر رو نگاه کرد.
آخرین عکس...
عکس خودش و حامیم کنار ساحل بود.🤍
لبخند زد.
📖
شب...
وقتی رسیدن خونه...
ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.
نوشت:
"شاید بعضی سفرها فقط برای دیدن یه جا نیستن...
برای پیدا کردن یه حس جدیدن."
دفتر رو بست.
و لبخند زد.
چون میدونست این سفر...
شروع یه فصل تازه بود.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 27
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🏡 خانه ماهلین و مارال
چند روز از سفر شمال گذشته بود...
ولی هنوز حالوهوای اون روزها توی ذهن ماهلین مونده بود.
صدای موجها...
بارون کنار دریا...
و اون شبی که کنار آتیش با حامیم گذشت.🌊🤍
ماهلین روی تختش نشسته بود و عکسهای سفر رو نگاه میکرد.
یکی از عکسها رو برداشت.
عکسی که کنار ساحل گرفته بودن.
لبخند کوچیکی زد.
همون موقع...
مارال وارد اتاق شد.
مارال : باز داری عکس نگاه میکنی؟😏
ماهلین سریع گوشی رو کنار گذاشت.
ماهلین : نه.😂
مارال : ماهلین... من چند ساله میشناسمت، این «نه» گفتنت یعنی آره.🤣
ماهلین خندید.
ماهلین : تو خیلی فضولی.
مارال : نه، فقط دوستتم.😌
ماهلین لبخند زد.
مارال کنار تخت نشست.
مارال : ولی خوشحالم.
ماهلین : برای چی؟
مارال : اینکه بالاخره یکی پیدا شده که وقتی کنارش هستی، اینقدر آروم و خوشحال میشی.🤍
ماهلین چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام گفت:
ماهلین : حامیم آدم خوبیه...
مارال لبخند زد.
مارال : معلومه که هست.
🌙
همون شب...
خانه حامیم و جانا
حامیم مشغول کار روی آهنگهاش بود.
جانا از کنار در نگاهش کرد.
جانا : هنوز داری اون آهنگ رو گوش میدی؟😏
حامیم : کدوم آهنگ؟
جانا : همونی که تو شمال خوندی.
حامیم لبخند زد.
حامیم : قشنگ بود.
جانا : چون یه نفر خاص کنارت بود؟😂
حامیم چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
جانا فهمید.
جانا : پس واقعاً جدیه...
حامیم نگاهش کرد.
حامیم : آره.
چون ماهلین فرق داره.🤍
🌙
همون شب...
ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.
📖
"بعضی آدمها آروم وارد زندگی آدم میشن...
ولی بعد میفهمی چقدر جاشون مهم شده."
دفتر رو بست.
و لبخند زد.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 28
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌅 صبح
🏡 خانه ماهلین و مارال
صبح با صدای زنگ گوشی ماهلین شروع شد.
چشمهاشو باز کرد و با بیحوصلگی گوشی رو برداشت.
📱
پیام حامیم:
«صبح بخیر خانم محمدی، امیدوارم روزت قشنگ شروع شده باشه.🤍»
ماهلین ناخودآگاه لبخند زد.
مارال که از کنار اتاق رد میشد، لبخندش رو دید.
مارال : صبح به خیر از طرف کی بود که اینطوری خندیدی؟😏
ماهلین : هیچی.😂
مارال : باز همون «هیچی» معروف.🤣
ماهلین بالش رو سمتش پرت کرد.
ماهلین : برو صبحونه بخور.😂
🌿
🏫 دانشگاه
روزها دوباره شلوغ شده بود.
کلاسها، درسها و کارهای روزمره...
ولی حال ماهلین فرق کرده بود.
بعد از کلاس...
حامیم کنار راهرو منتظرش بود.
حامیم : خسته نباشی.
ماهلین : ممنون.
حامیم : امروز وقت داری؟
ماهلین : برای چی؟
حامیم : میخوام یه چیزی نشونت بدم.
ماهلین لبخند زد.
ماهلین : باز یه چیز مخفی؟😂
حامیم : شاید.😌
🌙
بعد از دانشگاه...
حامیم ماهلین رو به یه جای آروم برد.
یه کافه کوچیک توی یه خیابون خلوت.
ماهلین نگاه کرد.
ماهلین : اینجا قشنگه.
حامیم : میدونستم خوشت میاد.
نشستن.
چند دقیقه حرف زدن...
از آینده، آرزوها و چیزهایی که دوست داشتن.
ماهلین : امیدوارم به چیزایی که میخوای برسی.
حامیم : وقتی یه نفر مثل تو کنارم باشه، راحتتره.
ماهلین لبخند زد.
🤍
شب...
ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.
📖
"امروز فهمیدم آرامش همیشه یه جای خاص نیست...
گاهی یه آدمه."
و دوباره اسم حامیم رو با یه لبخند نوشت.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 29
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌙 چند هفته بعد...
روزها آروم و قشنگ میگذشت.
ماهلین و حامیم بیشتر همدیگه رو میشناختن.
نه فقط لحظههای خاص...
حتی چیزهای ساده.
حرف زدنهای طولانی...
خندههای بیدلیل...
و پیامهایی که گاهی تا نصفه شب ادامه پیدا میکرد.🤍
🏡 خانه ماهلین و مارال
ماهلین روی مبل نشسته بود و با گوشی حرف میزد.
مارال از آشپزخونه نگاهش کرد.
مارال : هنوز تموم نشده؟😂
ماهلین : چی؟
مارال : چتتون.😏
ماهلین : ما فقط حرف میزنیم.😂
مارال : آره، فقط حرف... سه ساعت.🤣
ماهلین خندید.
ماهلین : تو خیلی گیر میدی.
مارال : چون دوست دارم خوشحالیتو ببینم.🤍
🌙
🏡 خانه حامیم و جانا
حامیم روی مبل نشسته بود و گیتارش رو کنار گذاشته بود.
جانا وارد شد.
جانا : امروز هم لبخند میزنی.
حامیم : یعنی چی؟
جانا : یعنی یه نفر خیلی روی حالت تاثیر گذاشته.😌
حامیم چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
جانا : خوشحالم برات.
حامیم : ممنون.
جانا : فقط یادت باشه هرچقدر هم معروف شدی، هنوز برادرمونی.😂
حامیم خندید.
🌃
آخر شب...
ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.
📖
"این روزها سادهان...
ولی شاید قشنگترین بخش زندگی همین لحظههای ساده باشه."
دفتر رو بست.
و گوشیاش رو نگاه کرد.
یک پیام از حامیم:
«شب بخیر ماهلین 🤍»
لبخند زد.
جواب داد:
«شب بخیر حامیم 🤍»
و هر دو با یه حس خوب خوابیدن...
بیخبر از اینکه اتفاقهای بزرگتری توی راهه.✨
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 30
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌤️ چند روز بعد...
صبح زود...
ماهلین توی اتاقش آماده میشد که بره دانشگاه.
دفتر خاطراتش روی میز بود.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، چند خط توش نوشت.📖
«بعضی آدمها باعث میشن حتی روزهای معمولی هم قشنگتر بشن...»
لبخند زد و دفتر رو بست.
🏫 دانشگاه
روز شلوغی بود.
حامیم بعد از کلاس مشغول جمع کردن وسایلش بود.
ماهلین نزدیک شد.
ماهلین : خسته نباشی.
حامیم : ممنون. تو چطوری؟
ماهلین : خوبم.
حامیم نگاهش کرد.
حامیم : امروز یه کم خسته به نظر میای.
ماهلین : یکم درس زیاد شده.😂
حامیم : پس باید یه کاری کنیم حالت بهتر شه.
ماهلین : چه کاری؟😏
حامیم : یه قهوه.
ماهلین خندید.
ماهلین : فقط قهوه؟😂
حامیم : فعلاً.😌
☕
کافه
دوتایی کنار پنجره نشسته بودن.
بیرون، آدمها رفتوآمد میکردن.
ماهلین :
حس میکنم این روزا خیلی سریع میگذره.
حامیم :
چون لحظههای خوب زود میگذرن.
ماهلین نگاهش کرد.
ماهلین :
تو همیشه اینجوری فکر میکنی؟
حامیم :
نه...
فقط وقتی کنار توام.🤍
ماهلین لبخند زد.
🌙
شب...
حامیم توی اتاقش بود.
گیتارش رو برداشت.
به فکر آینده افتاد.
آرزوهاش...
موسیقی...
و آدمهایی که دوست داشت کنار خودش داشته باشه.
جانا از پشت در گفت:
جانا : باز داری فکر میکنی؟😂
حامیم : آره.
جانا : درباره چی؟
حامیم لبخند زد.
حامیم :
درباره اینکه بعضی چیزا ارزش جنگیدن دارن.
و خودش هم نمیدونست...
که این تصمیمها قراره مسیر زندگیش رو تغییر بدن.🤍
ادامه در فصل بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
خب دوستان فصل دوم هم که شامل ۳۰ پارت بود تقدیم نگاه قشنگتون شد و ایشالله با امید های شما و ارادت خدا که نسبت من شد تا بتونم بنویسم فصل سوم رو دوشنبه شروع می کنیم و به مناسبت پایان فصل مثله همیشه ناشناس داریم✨️🤍
و ازتون می خوام نظرتون رو راجب به فصل دوم و کل رمان بنویسید یا پیشنهاد بدین گلای قشنگم مرسی که تا اینجا همراهم بودین میشه تا فصل جدید ۳۰ تایی بشیم😍🤌🏻
ناشناسمون 👌🏻♥️
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️
چنلمون👌🏻♥️
@chanl_hamim
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 1
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌤️ چند روز بعد...
صبح زود...
ماهلین توی اتاقش آماده میشد که بره دانشگاه.
دفتر خاطراتش روی میز بود.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، چند خط توش نوشت.📖
«بعضی آدمها باعث میشن حتی روزهای معمولی هم قشنگتر بشن...»
لبخند زد و دفتر رو بست.
🏫 دانشگاه
روز شلوغی بود.
حامیم بعد از کلاس مشغول جمع کردن وسایلش بود.
ماهلین نزدیک شد.
ماهلین : خسته نباشی.
حامیم : ممنون. تو چطوری؟
ماهلین : خوبم.
حامیم نگاهش کرد.
حامیم : امروز یه کم خسته به نظر میای.
ماهلین : یکم درس زیاد شده.😂
حامیم : پس باید یه کاری کنیم حالت بهتر شه.
ماهلین : چه کاری؟😏
حامیم : یه قهوه.
ماهلین خندید.
ماهلین : فقط قهوه؟😂
حامیم : فعلاً.😌
☕
کافه
دوتایی کنار پنجره نشسته بودن.
بیرون، آدمها رفتوآمد میکردن.
ماهلین :
حس میکنم این روزا خیلی سریع میگذره.
حامیم :
چون لحظههای خوب زود میگذرن.
ماهلین نگاهش کرد.
ماهلین :
تو همیشه اینجوری فکر میکنی؟
حامیم :
نه...
فقط وقتی کنار توام.🤍
ماهلین لبخند زد.
🌙
شب...
حامیم توی اتاقش بود.
گیتارش رو برداشت.
به فکر آینده افتاد.
آرزوهاش...
موسیقی...
و آدمهایی که دوست داشت کنار خودش داشته باشه.
جانا از پشت در گفت:
جانا : باز داری فکر میکنی؟😂
حامیم : آره.
جانا : درباره چی؟
حامیم لبخند زد.
حامیم :
درباره اینکه بعضی چیزا ارزش جنگیدن دارن.
و خودش هم نمیدونست...
که این تصمیمها قراره مسیر زندگیش رو تغییر بدن.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━