eitaa logo
𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷 🎧
170 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
563 ویدیو
17 فایل
𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷𓆩♡𓆪 ⌯ 𝑪𝒐𝒅𝒆 : 𝟑𝟓𝟏 🖤 「 𝑵𝒆𝒊𝒕𝒉𝒆𝒓 𝒓𝒆𝒑𝒆𝒂𝒕𝒆𝒅, 𝒏𝒐𝒓 𝒓𝒆𝒑𝒆𝒂𝒕𝒂𝒃𝒍𝒆 」 ⌯ 𝑶𝒘𝒏𝒆𝒓 : @Nsa_92 ⌯ 𝑵𝒐 𝑪𝒐𝒑𝒚× | 𝑱𝒖𝒔𝒕 𝑭𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅✔️ 𓂃 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 : 𝟐𝟎.𝟎𝟑.𝟏𝟒𝟎𝟓 🕯️ ⌯𝑫𝒐𝒏'𝒕 𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉▪
مشاهده در ایتا
دانلود
استوری امروز حامیم😍🤌🏻 منبع*آرم✨️ ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
همسایه میطلبم😃🤍 آمارم: ୨2𝟶 آمارت: مهم نیست୨ موضوعم: رمانِ حامیم موضوعت: حامیم/ رمانِ حامیم و..... شرایط و میگم ، مایل بودی بیا ناشناس آیدیتو بزار💞 چنلم: @‌chanl_hamim
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل سوم✨️ پارت 5 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌅 چند روز بعد... بعد از شب خواستگاری... همه چیز یه حس تازه داشت. ماهلین هنوز گاهی به اتفاقات اون شب فکر می‌کرد. به گل‌های رز سفید... به نگاه حامیم... و به لحظه‌ای که فهمید آینده‌شون جدی‌تر از قبل شده.🤍 🏡 خانه ماهلین و مارال ماهلین مشغول مرتب کردن اتاقش بود. چشمش افتاد به جعبه هدیه جانا. ست اکسسوری رو برداشت و لبخند زد. مارال وارد اتاق شد. مارال : هنوز داری نگاهش می‌کنی؟😂 ماهلین : آره، قشنگه. مارال کنار تخت نشست. مارال : خب خانم، حالا که همه چیز جدی شده، حسّت چیه؟ ماهلین چند لحظه فکر کرد. ماهلین : حس می‌کنم خوشحالم... ولی یه کم هم عجیب شده. مارال : چرا؟ ماهلین : چون یه روز فقط یه آدم توی زندگیت هست... بعد یهو می‌بینی شده یکی از مهم‌ترین آدم‌های زندگیت. مارال لبخند زد. مارال : این یعنی دوستش داری.🤍 ماهلین چیزی نگفت. فقط لبخند زد. 🌙 🏡 خانه حامیم حامیم مشغول کار روی آهنگ جدیدش بود. جانا وارد شد. جانا : آقای آینده‌دار، هنوز داری کار می‌کنی؟😂 حامیم : آره. جانا : از وقتی ماهلین اومده، آهنگاتم فرق کرده. حامیم لبخند زد. حامیم : شاید چون انگیزه‌م فرق کرده. جانا نشست. جانا : خوشحالم برات. حامیم : ممنون. 🌸 شب... ماهلین و حامیم با هم حرف می‌زدن. پیام‌هاشون مثل همیشه طولانی شده بود. حامیم: «امروز چطور گذشت؟» ماهلین: «خوب بود... فقط یه کم دلم برای شمال تنگ شده.😂» حامیم: «یه روز دوباره میریم.» ماهلین: «قول؟» حامیم: «قول.🤍» و هر دو نمی‌دونستن... که خاطرات قشنگ دیگه‌ای هم در راهه.✨ ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل سوم✨️ پارت 6 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌤️ چند هفته بعد... روزها سریع می‌گذشتن. بعد از خواستگاری، همه چیز شیرین‌تر شده بود. ماهلین و حامیم بیشتر درباره آینده حرف می‌زدن. از آرزوهاشون... از خونه‌ای که دوست داشتن... از روزهایی که قرار بود کنار هم بسازن.🤍 🏡 خانه ماهلین و مارال ماهلین روی تخت نشسته بود و دفتر خاطراتش رو ورق می‌زد. صفحه‌های جدیدش پر شده بود از اتفاق‌های تازه. مارال وارد شد. مارال : باز دفترت؟😂 ماهلین : آره. مارال : فکر کنم اگه یه روز دفترتو بخونم، یه رمان کامل شده.🤣 ماهلین خندید. ماهلین : اجازه نداری.😌 مارال : باشه خانم نویسنده.😂 🌙 همون شب... حامیم و ماهلین با هم تماس تصویری داشتن. حامیم : امروز خسته بودی؟ ماهلین : یکم. حامیم : کاش اونجا بودم. ماهلین لبخند زد. ماهلین : تو همیشه می‌گی اینو.😂 حامیم : چون واقعاً می‌گم. چند لحظه سکوت شد. بعد حامیم گفت: حامیم : ماهلین... ماهلین : جانم؟ حامیم : خوشحالم که انتخابم تو بودی. ماهلین لبخند زد. ماهلین : منم خوشحالم.🤍 🌸 روز بعد... کارن و مارال هم خبرهای خودشون رو داشتن. کارن مشغول کارهای خودش بود و مارال هم کنار ماهلین برای اتفاق‌های جدید آماده می‌شد. همه چیز آروم بود... اما پشت این آرامش... اتفاق‌های بزرگ‌تری منتظرشون بود.✨ ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل سوم✨️ پارت 7 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌿 چند روز بعد... صبح زود... ماهلین کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می‌کرد. هوا خوب بود و یه حس آرامش داشت. گوشی‌اش روشن شد. 📱 پیام حامیم: «امروز وقت داری؟» ماهلین لبخند زد. جواب داد: «آره، چرا؟» چند ثانیه بعد... حامیم: «می‌خوام ببرمت یه جایی.» ماهلین خندید. ماهلین: «بازم یه جای مخفی؟😂» حامیم: «شاید.😌» 🌸 عصر... حامیم دنبال ماهلین اومد. ماهلین سوار شد. ماهلین: حالا بگو کجا میریم. حامیم: صبر کن. ماهلین: تو خیلی مرموز شدی.😂 حامیم خندید. بعد از کمی رانندگی... رسیدن به یه جای آروم. یه فضای قشنگ با منظره شهر. ماهلین با تعجب نگاه کرد. ماهلین: اینجا خیلی قشنگه. حامیم: می‌دونستم خوشت میاد. دوتایی نشستند و حرف زدن. از آینده... از آرزوها... از روزهایی که هنوز نرسیده بود. 🤍 ماهلین: فکر می‌کنی چند سال دیگه کجا باشیم؟ حامیم کمی فکر کرد. حامیم: امیدوارم هرجا هستیم... کنار هم باشیم. ماهلین لبخند زد. 🌙 شب... وقتی ماهلین برگشت خونه... دفتر خاطراتش رو باز کرد. 📖 «بعضی آدم‌ها فقط وارد زندگی آدم نمی‌شن... میان که یه مسیر تازه بسازن.» دفتر رو بست. و لبخند زد. ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
یه سوال 🤌🏻حامی پست این خیابوناشو تو یوتیوب پاک کرد ؟؟؟ دیروز اخر شب تقریبا ۲ نصف شب بود رفتم ببینم بازم پست گذاشته یا نه که دیدم این پستش نیست https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍🩹
استوری جدید حامیم♥️🤌🏻 -البته پاکش کرد✨️ ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 اصکی🐘شدن چنلتون🌱 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
استوری جدید حامیم رو دیدی با مکانش این چنل گذاشته بدو بیا تا پاک نشده خانم خوشگله♥️👌🏻✨️
شب قشنگتون بخیر دخملا🌗✨️ Time^-00:00+2-^ 𝕄𝕒𝕙𝕖 𝕤𝕙𝕒𝕓𝕖 𝕥𝕒𝕣𝕒𝕞🌙✨️ آرزوی من دیدار حامیم قشنگم🎀💖 تایم فداش شم الهی🥺🤍 و فداتون ممبرای قشنگم🤟🏻🩵 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا