هدایت شده از کتابخانهی بی کتاب؟
من همیشه راجب یه سری چیزا کنجکاوم و دوست دارم اطلاعات بیشتری راجبشون داشته باشم.
مثلا وقتی یه جا میرم و بحث سر فرهنگ اون منطقه و آداب و رسوم میشه خیلی کنجکاو میشم.
یعنی دوست دارم چیز بیشتری راجب فرهنگشون آداب و رسومشون ، ذهنیتشون داستان های قدیمیشون بدونم و اطلاعات جمع آوری کنم.
به نظرم چیز های خیلی جالب و قشنگی میشه داخلشون پیدا کرد.
هدایت شده از کتابخانهی بی کتاب؟
بچه که بودم جارو برقی رو شبیه به یه اژدها میدیدم که قصد داره منو بخوره.
روی مبل ها میدوویدم و سعی میکردم ازش فرار کنم و گاهی وقتا هم مامانم باهاش باهام بازی میکرد.
یا اینکه موکت اتاقم طرحایی مثل خط روش داشت که من اونارو مار تصور میکردم و سعی میکردم بدون اینکه پا روشون بزارم رد بشم
هدایت شده از کتابخانهی بی کتاب؟
به نظرم هر لحظه توی زندگی یه حس خاصی داره که دیگه هیچوقت و هیچجوره نمیتونی حسش کنی.
هردفعه که شاد میشی یه دلیل متفاوت داره
هر دفعه ناراحت و غمگین شدن یه دلیل
پس به نظرم باید قدر اون لحظه رو هرچی باشه چه شاد چه غمگین دونست.
ویکتوریا چاپل
هدایت شده از کتابخانهی بی کتاب؟
و زندگی به نظرم مثل یه راه پلهس که تو تنها با مرگت به آخرش میرسی.
هرچی بیشتر قدم برداری و بالا بری سخت تر میشه چون خسته شدی . بعضی وقتا مدت طولانی داخل یه پله گیر میکنی چون انقدر تند تند چندتا پلهی قبلی رو بالا اومدی و حالا نیاز داری نفس بگیری و استراحت کنی.
بعضی پله ها بلندن و گذر ازشون سخته اما میشه ازشون رد شد.
حالا ممکنه یه جایی این راه پله تقسیم بشه بین چندتا راه پله ی دیگه و تو باید انتخاب کنی داخل همین مسیر بمونی یا بری داخل یه مسیر دیگه و این دقیقا مثل انتخاب های مهم ما داخل زندگیمونه
اما یه پله هرچقدر هم بلند باشه یه راهی برای گذر ازش است. ممکنه یه راه جدید به وجود بیاد یا تو دوباره قوا بگیری بعد از مدتی استراحت
ویکتوریا چاپل
هدایت شده از کتابخانهی بی کتاب؟
به نظرم یکی از مهمترین درسایی که این کتاب داد این بود : مهم نیست ظاهرمون چطور باشه، زندگیمون چطوریه ، زشتیم ، قشنگیم یا هرچی؛ مهم اینه هممون آدمیم و نباید هیچی رو از روی ظاهر قضاوت کنیم.
هدایت شده از کتابخانهی بی کتاب؟
واقعا زندگی درس و مدرسه و گوشی نیست.
و زندگی هم یه روند عادی و تکراری نیست.
این ماییم که برای خودمون تکراریش میکنیم و درست از زمان و زندگیمون استفاده نمیکنیم