زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_6 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهرا_حبیباله مامان" نرگس پاشو بیا کمک کن وسایل شام وبیاریم . ا
#پارت_7
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
_نرگس حالا اگر سیبیل نداشت میخواستی زنش بشی؟
_نه من دوست ندارم شوهر کنم میخوام درس بخونم بازی کنم.
_صدای دوباره بابام سکوت خونو رو شکست. پاشو برو دوتا چایی بیار.
مامانم که معلوم بود از حرفای بابام وازکاری که میخواد بکنه بغض گلوشو گرفته وساکت بود.
_بنویس نرگس خودمم درس دارم.
_باشه بگو.
دیکتم تموم شد جمع کردم گذاشتم کیفم رفتم تو اتاق پیش مامان بابام خیلی دلم میخواست از مامانم بپرسم که قشنگ برام بگه عمه هاجر چیا گفت ولی قیافه مامانم طوری بود که جرآت حرف زدن نداشتم.
رخت خوابها رو پهن کردیم وخوابیدیم عادت داشتیم قبل از خواب با داداشم بریم پشت پنجره به اَبرای آسمون نگاه کنیم وببینیم چی مبینیم من همیشه اسب میدیم ،داداشمم شمشیرو مرد جنگی ولی اونشب من سیبلای ناصر رو دیدم به داداشم گفتم علی اصغر نیگاه کن سیبیلای ناصر بعدم دوتامون زدیم زیر خنده.
صدای بابام در اومد بگیرین بخوابین صبح میخوام برم سرکار.
لحاف رو کشیدم رو سرم وخوابیدم.
نرگس نرگس پاشو مامان لنگ ظهره چقدر میخوابی، دلم نمیخواست چشمام رو باز کنم.
ولی نرگس نرگس های پشت سرهم مامانم تو مخم بود به لاخره لحاف وزدم کنار و سلام کردم.
_بابا رفت؟
آره صبح زود رفت.
_مامان:
_جانم مامان
_حالا میخوای چیکارکنی.
_برای چی؟
_عمه هاجرو میگم دیگه.
مامانم اخم غلیضی کردو گفت نرگس این حرفا به تو نیومده پاشو صبحانتو بخور.
ایکاش مامانم میزاشت تا باهاش حرف بزنم.
منم میرم خونه خالم بااون حرف میزنم.
پاشدم صبحانمو تندی خوردم.
روسریمو سرم کردم دم پایی هام رو هم پام کردم خواستم برم بیرون خونه خالم که مامانم جلومو گرفت انگشت سبابشون دست راستش باعصباتیت گرفت جلوم با دست چپشم بازومو گرفت وبااون چشای درشتش خیره شد بهم....
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/1911
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📣📣توجه توجه به کسانیکه رمان بنده رو کپی میکنن⛔️⛔️⛔️
سلام
آقا یا خانمی واتساپی که داری رمان من رو در ده گروه واتساپی به نام داستانهای مفید کپی میکنی بنده نویسنده این رمان هستم و راضی نیستم
کار شما به منزله دزدی حساب میشه، چون من زیر همه پارتهام نوشتم کپی حرام و پی گرد قانونی الهی داره،
چون شما در پیام رسان خارجی فعالیت میکنید من نمیتونم پیگیری کنم ولی مطمئن باشید فردای قیامت ازتون نمیگذرم
لطفا کپی نکنید ⛔️ نه در واتساپ و نه در هیچ پیام رسان دیگه چه خارجی و چه ایرانی نگذارید
✅ زهرا حبیباله نویسنده رمان
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_7 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله _نرگس حالا اگر سیبیل نداشت میخواستی زنش بشی؟ _نه
#پارت_8
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
با صورت درهم کشیده وصدای غران گفت نرگس میکشمت اگر ازاین خونه حرف ببری بیرون هرچی از دیروز تو این خونه دیدی وشنیدی همین جا تو چارچوبه خونه چال میکنی بعد میری بیرون فهمیدی؟
دوباره داد کشید.
فهمیدی نرگس؟
_آره مامان فهمیدم!
ازخونه اومدم بیرون.
ازخونه خاله رفتن پشیمون شدم ونشستم دم در حیاط.
فریده اومد.نرگس میای لی لی بازی بلند شدم گفتم آره. صبرکن برم گچ بیارم. رفتم توی خونه از توی طاقچه پشت آینه یه گچ گذاشته بود برداشتم اومدم کوچه پیش فریده دیدم مریمم اومده باهم خطهای لی لی رو کشیدیم داشتیم بازی میکردیم که یه دفعه دیدم خاله ملیم داره میاد خونه ما.
حس ششمم گفت خالم اومده خونه ما ببینه چه خبره!
بازی رو ول کردم رفتم جلو.
سلام خاله!
سلام خاله جون خوبی.
سرم رو به نشونه خوبم تکون دادم خاله میخوای بیای خونه ما!
آره خاله جون یه سر به مانانت بزنم حالشو بپرسم.
_بچه ها من دیگه بازی نمیکنم خودتون بازی کنین.
_اَه نرگس بیا دیگه!
_نمیام خودتون بازی کنید.
باخالم رفتیم تو خونه.
_خواهر هستی
_بیاتو ملی
(اسم خالم ملیحه بود ولی همه بهش میگفتن مَلی)
سلام.
سلام خواهر خوش اومدی خوبی عباس آقا خوبه بچه هات خوبن!
_ممنون خواهر همه خوبن شما چطورید .
_خدا رو شکر همه خوبن.
_چیکار میکنی چه خبرا
-الحمدولله سلامتی دعا به جون شما
_منم نشستم رو به روی مامانم وخالم می دونستم خالم برای چی اومده خونه ما!
_نرگس پاشو برو کوچه.
_نمیرم میخوام پیش شما باشم.
_پیش ما باشی که چی؟هان؟ وقتی دوتا بزرگتر دارن حرف میزنن بچه میره بیرون پاشو برو ببینم دختره خیره .
_شونه انداختم بالا نمیرم.
_چیکارش داری خواهر بزار بشینه.
_باشه بشین ولی حرفم وگوش نمی کنی من میدونم تو.!!!
_این تهدید مامانم عواقب بدی داشت.
_ باشه میرم پا شدم دم پاییهام رو پام کردم رفتم تو حیاط در حیاط وباز کردم تق کوبیدمش بهم یعنی که من رفتم بیرون پا ورچین پاورچین یواش یواش اومدم پست دراتاق گوشم ونزدیک کردم به در اتاق ببینم چی میگن!
_خواهر عمه هاجر اینجا چیکار داشت.
مامانم آهی کشید وگفت چی بگم ملی یکاره زن گنده خجالت نکشیده اومده خواستگاری نرگس برای ناصر.
_واه راست میگی!!!
_اوهوم.
_یزنه چی میگه.
(به شوهر خواهر میگفتن یِزنِه)
_آ آ ه ه ه ه میگه بگو بیان._
راست میگی گفت بیان.
_دیشب کلی جرو بحث کردیم ولی میگه بیان.
خواهر اون ناصر لنگه باباش میمونه بد دهنِ دستِ بزن داره، پسره کفتر بازه ، بعدم نرگس یازده سالشه اون بیست وشش سالشه می دونی
چقدر فرقشونه؟
یزنه چرا میخواد این کارو بکنه!
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/1911
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📣📣توجه توجه به کسانیکه رمان بنده رو کپی میکنن⛔️⛔️⛔️
سلام
آقا یا خانمی واتساپی که داری رمان من رو در ده گروه واتساپی به نام داستانهای مفید کپی میکنی بنده نویسنده این رمان هستم و راضی نیستم
کار شما به منزله دزدی حساب میشه، چون من زیر همه پارتهام نوشتم کپی حرام و پی گرد قانونی الهی داره،
چون شما در پیام رسان خارجی فعالیت میکنید من نمیتونم پیگیری کنم ولی مطمئن باشید فردای قیامت ازتون نمیگذرم
لطفا کپی نکنید ⛔️ نه در واتساپ و نه در هیچ پیام رسان دیگه چه خارجی و چه ایرانی نگذارید
✅ زهرا حبیباله نویسنده رمان
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_8 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله با صورت درهم کشیده وصدای غران گفت نرگس میکشمت اگر
#پارت_9
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهراحبیباله
چی بگم والا چشش خورده به مال ومنالشون نمی فهمه میخواد چیکار کنه .
_از دیروز که نرگس گفت کله قند از دستم افتاد شکست بعدم گفت عمه هاجر اومده بود خونمون گفتم برای خواستگاری اومدن.
_باور میکنی دیشب تا صبح خوابم نرفت.
_منم نخوابیدم تا صبح همینطور تو جام قِل خوردمو فکر وخیال کردم.
_خواهر من یه کله قند خونمون دارم . اگه یزنه پشیمون شد جواب نه بهشون دادید بگو بیارم برات بدی به عمه هاجر .
_باشه ملی دستت درد نکنه .
_کار نداری خواهر من برم باید ناهار بچه هارو رو بدم برن مدرسه .
_نه کار ندارم ممنون که اومدی باهات حرف زدم دلم واشد.
_تورو خدا خواهر هر کاری داشتی خبرم کن نشین تنهایی هی غصه بخور.
_باشه.
_راستی مادر می دونه.
_نه هنوز به کسی نگفتم.
_باشه منم نمی گم هروقت خودت صلاح دونستی بگو.
خالم بلند شد از دراتاق بیاد بیرون که من بلند شدم مثل جِت رفتم تو توالت گوشه حیاط .
قبل از اینکه خالم درحیاط رو باز کنه از توالت اومدم بیرون.
خالم خداحافظی کرد ورفت .
مامانمم بهم چشم غرّه رفت ونشون داد که میدونه من کوچه نرفتم وفال گوش وایسادم منم به روی خودم نیاوردم و گفتم وا خب دستشویم گرفت اومدم خونه .
مامانم گفت عه دسشتشوییت گرفت تو هم اومدی رفتی توالت آره؟
_ خب آره!
مامانم یه نگاه به دستم که خشک بود کرد وگفت!آهان بعدم طهارت نگرفته اومدی بیرون.
دستامو گرفتم پشتم
"مامان"
کوفت وزهر مارو مامان، شد من یه حرفی بزنم توی خیره سر گوش کنی بیا برو گم شو ناهارت رو بخور برو مدرسه.
_وای پاک آبروم پیش مامانم رفت.
رفتم تو اتاق رو پوشم رو تنم کردم شلوار مدرسمم پام کردم .مامانم تخم مرغ نیمرو درست کرد اونم خوردم. لقمه نون پنیر گردو با یه سیب که مامانم برای زنگ تفریحام گذاشته بود .با قمقمه آبم گذاشتم تو کیفم.
کیفمو برداشتم رفتم دوتا ماچ گنده ام از لپای جواد کردم و مغنعه امم سرم کردم از اتاق اومدم بیرون کفشهامو پوشیدم .
تو درگاهی اتاق وایسادم سرم رو کردم تو اتاق.
_مامان .
چیه چی میخوای.
_من از مدرسه مسقیم میرم خونه خاله باشه .
نخیر خونه خاله چه خبره! مگه دیروز اونجا نبودی.
چرا بودم ولی زری نبود که باهاش بازی کنم امروز میخوام برم.
لازم نکرده میری اونجا اذیت میکنی.
بخدا اذیت نمی کنم بزار برم.
_میگم نه یعنی نه میای خونه.فهمیدی؟
_باشه"
دوست داشتم درمورد اتفاقهایی که داره میفته با مامانم حرف بزنم ولی مامانم رو نمی داد.
میخواستم برم خونه خالم بااون حرف بزنم خالم مهربون بود وهمیشه به حرفام گوش میداد حتی وقتی که خیال بافی میکردم براش بازم با دل و جون گوش میداد وبا لبخند های قشنگش وسری که تکون میدادو هی میگفت خُب خُب منو تشویق به ادامه حرفام میکرد واقعا اسمش برازنده رفتاراش بود.
(ملیحه)
اما مامانم نزاشت.....
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/1911
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📣📣توجه توجه به کسانیکه رمان بنده رو کپی میکنن⛔️⛔️⛔️
سلام
آقا یا خانمی واتساپی که داری رمان من رو در ده گروه واتساپی به نام داستانهای مفید کپی میکنی بنده نویسنده این رمان هستم و راضی نیستم
کار شما به منزله دزدی حساب میشه، چون من زیر همه پارتهام نوشتم کپی حرام و پی گرد قانونی الهی داره،
چون شما در پیام رسان خارجی فعالیت میکنید من نمیتونم پیگیری کنم ولی مطمئن باشید فردای قیامت ازتون نمیگذرم
لطفا کپی نکنید ⛔️ نه در واتساپ و نه در هیچ پیام رسان دیگه چه خارجی و چه ایرانی نگذارید
✅ زهرا حبیباله نویسنده رمان
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_9 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهراحبیباله چی بگم والا چشش خورده به مال ومنالشون نمی فهمه میخ
#پارت_10
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم#زهرا_حبیباله
بهم میگه حق نداری راجع به این موضوع با کسی حرف بزنی پس من چیکارکنم؟؟؟
با مامانم خدا حافظی کردم رفتم در خونه فریده اینا که باهم بریم مدرسه.
درشون باز بود سرم رو کردم تو حیاطشون صدا زدم!فریده که مامانش گفت بیاتو نرگس داره حاضر میشه .
_نه همین جا وامیستم بهش بگو بیاد.
اومدم اینور تر سرم رو گذاشتم رو دیوار حیاطشون و داشتم فکر میکردم .
ناصر،عمه هاجر،بد اخلاق،کتک، کفترباز، چی میشه حالا.
غرق در افکارم شدم.
که یه دفعه یه صدایی گفت "پخ"دومتر از جام پریدم قلبم وایساد عه فریده خیلی بی مزه ای بعدم دوتاییمون زدیم زیر خنده.
_بریم مریمم صدا کنیم
_بریم.
سه تایی راه افتادیم . اون دوتا دوباره شروع کردن.
مریم:داداشم از سربازی نامه نوشته به شماها هم سلام رسونده .
من وفریده زدیم زیر خنده به ما سلام رسونده.
_خُب وقتی نوشته سلام منو به همه برسون شما ها هم جزءهمه اید دیگه و بعدم سه تایی زدیم زیر خنده.
تا مدرسه همش اون دوتا حرف زدن من هیچی نگفتم راستش منم میخواستم حرف بزنم .
تازه خبرهای من داغتر از اونا بود ولی مامانم گفته بود که هییچی نگم.
چقدرم سخت بود راز نگه داشتن!!!
حرفاشونو گوش میکردم ولی تو ذهنم فقط عمه هاجر و ناصر وکله قندو.........این چیزا میومد.
رسیدیم مدرسه .
زنگ آخر خوردو مثل همیشه راهی خونه شدیم.
_فریده من بیام خونتون مشق بنویسیم.
_بیا.
اومدم خونه دفتر مشق وکتاب فارسیمو برداشتم .
مامان.
جانم مامان.
من میرم خونه فریده اینا مشق بنویسم.
باشه برو ولی زود بیا به نماز جماعت برسی .
باشه زود میام.
_زنگ خونه فریده اینا بلبلی بود ومن خیلی دوست داشتم. برای همین دستمو میزاشتم رو زنگ دیر بر میداشتم.فریده میگفت از زنگ زدنت میفهمم تو هستی.
قدم به زنگشون نمی رسید یه آجر پشت درشون گذاشته بودن منم رفتم رو آجر روی پنجه پا وایسادم دستم رو گذاشتم روی زنگ صدای بلبلیش بلند شد "چید چید چیدچید چید چید.....
_نرگس اومدم زنگمون سوخت.
در و باز کرد بیا تو.
نگاه کردم دیدم یه کفش مردونه نو که برق میزد پشت در اتا قشونه.
_کی خونتونه؟
_نامزده پری.
پس من برم خونمون.
_نه بیا تو اونا رفتن تو یه اتاق دیگه درم رو خودشون بستن.
بریم تو.
اومدیم تو اتاق.
مامانت کو؟
تو حیاط پشتی دارن سبزی پاک میکنن!
_ رفت کتاب دفترشو آورد .
کتاب وباز کردیم دوتایی مسابقه گذاشتیم ببینیم کی زودتر مشقش تموم میشه. شروع کردیم به نوشتن که یه دفعه صدای خنده پری و نامزدش بلند شد.
با فریده بهم نگاه کردیم.
_دارن چیکار می کنن.
_نمی دونم.
دوباره سرمونو انداختیم پایین به مشق نوشتن که دوباره صد ای خندشون بلند شد....
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/1911
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📣📣توجه توجه به کسانیکه رمان بنده رو کپی میکنن⛔️⛔️⛔️
سلام
آقا یا خانمی واتساپی که داری رمان من رو در ده گروه واتساپی به نام داستانهای مفید کپی میکنی بنده نویسنده این رمان هستم و راضی نیستم
کار شما به منزله دزدی حساب میشه، چون من زیر همه پارتهام نوشتم کپی حرام و پی گرد قانونی الهی داره،
چون شما در پیام رسان خارجی فعالیت میکنید من نمیتونم پیگیری کنم ولی مطمئن باشید فردای قیامت ازتون نمیگذرم
لطفا کپی نکنید ⛔️ نه در واتساپ و نه در هیچ پیام رسان دیگه چه خارجی و چه ایرانی نگذارید
✅ زهرا حبیباله نویسنده رمان
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_10 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهرا_حبیباله بهم میگه حق نداری راجع به این موضوع با کسی حرف بز
#پارت_11
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
دیگه نتونستیم بنویسیم .
یه نگاهی تو چشمهای همدیگه انداختیم و رفتیم پشت اتاقشون هرچی سر اینور رو اونور دادیم، ولی روزنه ای برای نگاه کردن ندیدیم .
چشمم افتاد به شیشه بالای در گفتم تو قلاب بگیر من برم ببینم منم قلاب میگیرم تو برو ببین.
سر اینکه کی اول ببینه یه خورده بحث کردیم ولی درآخر قرار شد من اول ببینم.
اونم قلاب گرفت من رفتم بالای شیشه دیدم میوه پوست کندن پری میوه میزاره دهن نامزدش .
نامزدش میزاره دهن پری.
اینا به شوخی دست همو گاز میگرفتن.
میخندیدن. خیلی قشنگ بود دوست داشتم اون بالا باشم و هی نگاه کنم که فریده خیلی آروم گفت بسه دیگه بیا پایین منم برم ببینم منم آروم و یواش اومدم پایین دوتامون دلهره گرفتیم که نفهمن ولی اونا اینقدر غرق این کار شده بودن ومرتب می خندیدن که صدای خش خش خوردن ما به در اتاق رو نشنیدن.
حالا نوبت من بود که قلاب بگیرم.
منم دستامو قلاب گرفتم و فریده رفت بالا ولی چون فریده یه کم تپل بود و وزنش سنگین من نتونستم دستم رو نگه دارم دستم باز شدو اونم افتاد زمین و گروپی صدا داد .
یه وقت در باز شد نامزد پری ، بهروز .با پری اومدن دم در اتاق ببینند چی شده.
منم از ترس زبونم بند اومده بود فقط با هر زحمتی بود از اتاق اومدم بیرون و دم پاییام رو دستم گرفتم کتاب و دفترمم جا گذاشتم و فرار کردم رفتم خونه مریم اینا.
درشون بسته بود از هولم زنگ نزدم تند تند شروع کردم به در زدن.
_کیه کیه درمون از پاشنه دراومد.
_واکن مریم تو رو خدا واکن همش فکر میکردم الان بهروز دنبال سرم میزاره.
_بیاتو دوباره چه گندی زدی؟
_براش تعریف کردم .خندید وگفت تا شماها باشید فضولی نکنید.
(مریم دوتا داداش مجرد خونه داشت ومامانم گفته بود که حق ندارم برم خونه اونا ولی چون دفتر کتابم وخونه فریده اینا جا گذاشته بودم نتونستم برم خونه خودمون )....
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/1911
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📣📣توجه توجه به کسانیکه رمان بنده رو کپی میکنن⛔️⛔️⛔️
سلام
آقا یا خانمی واتساپی که داری رمان من رو در ده گروه واتساپی به نام داستانهای مفید کپی میکنی بنده نویسنده این رمان هستم و راضی نیستم
کار شما به منزله دزدی حساب میشه، چون من زیر همه پارتهام نوشتم کپی حرام و پی گرد قانونی الهی داره،
چون شما در پیام رسان خارجی فعالیت میکنید من نمیتونم پیگیری کنم ولی مطمئن باشید فردای قیامت ازتون نمیگذرم
لطفا کپی نکنید ⛔️ نه در واتساپ و نه در هیچ پیام رسان دیگه چه خارجی و چه ایرانی نگذارید
✅ زهرا حبیباله نویسنده رمان
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_11 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله دیگه نتونستیم بنویسیم . یه نگاهی تو چشمهای همدیگ
#پارت_12
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
مریم و فریده دختر خاله بودن.
مریم : میری دفتر کتاب منو از خونه خالت بیاری.
_بزار روسریمو سرم کنم بریم.
باهم رفتیم ولی من سرکوچه وایسادم
مریم رفت خونه خالش یه پنج دقیقه ای کشید تا بیاد گفت:
خالم کتاباتو نداد میگه میارم درخونشون چُغلی شو به مامانش میکنم کتاباشم میدم به مامانش.
فریده رو هم کتک زده بهش گفته حق نداری بری بیرون.
وای حالا من چیکار کنم جرات ندارم برم خونمون.
خونه خالمم که گفته نرو.
میرم خونه مادر بزرگم.
خونه مادرم با خونه ما سه تا کوچه فاصله بود.
درخونه مادر بزرگم همیشه باز بود.رفتم تو حیاطشون
مادر" مادر"
_جونم مادر بیاتو.
سلام.
_سلام عزیزم با کی اومدی؟
_تنها اومدم.
_به مامانت گفتی میای اینجا که دلش شور نزنه.
شونه انداختم بالا
؛نه.
_چرا مادر چیزی شده.
توران خانم مامان فریده میخواد چغلی منو به مامانم بکنه منم میترسم برم خونه.
_چرا مگه چیکار کردی .
با فریده از شیشه اتاقشون پری و نامزدشو نگاه کریم .
مادرم که شده بود بُم خنده وداشت به زور خودشو کنترل میکرد .
گفت:
صبر چادرم رو سرم کنم ببرمت خونتون .
داشتیم میومدیم به سرکوچه که رسیدیم ناصر رو دیدیم تا چشمم افتاد بهش ناخودآگاه رفتم پشت مادرم قایم شدم اونم با مادرم حال واحوال کردو رفت.
_نرگس این چکاری بود تو کردی چرا مثل بچه کوچولوها رفتی پشت من قایم شدی؟
چرا سلام نکردی!!!
_آخه.
_آخه چی چرا حرفت رو قورت دادی.
آخه مامانم گفته به هیچ کسی نگم.
_مگه چی شده مادر ؟ نرگس بگو ببینم چی شده که مامان میگه نگو.
_قول میدی به مامانم نگی من گفتم.
_آره مادر قول میدم....
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_12 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله مریم و فریده دختر خاله بودن. مریم : میری دفتر ک
#پارت_13
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
آویزون گردنش شدم اونم سرش وآورد پایین دهنم رو چسبوندم درگوشش گفتم اومده خواستگاریم.
_چشمای مادرم چهارتا شد!
چی گفتی!!!
سرم رو به نشونه تایید به پایین تکون دادم گفتم آره.
لپای مادرم قرمز شد صدای نفساش بالا رفت لباشو نازک کرد گفت.
کی اومد خونتون .
دوباره آویزون گردنش شدم درگوشش گفتم.
عمه هاجر باناهید اومدن.
مادرم دیگه چیزی نگفت و پاتند کرد سمت خونه ما.
چادرش رو گرفتم وهی کشیدم مادر مادر به مامانم نگی من بهت گفتما.
_نه نمیگم.
ولی بد عصبانی شده بود.
رسیدیم خونه گره بند درو کشیدم باز شد رفتیم خونه مامان تو ایون نشسته بود کتاب دفتر منم گذاشته بود کنارش.
بلند شد.
_سلام مادر حالت خوبه
_سلام خوبم تو خوبی.
_اگه این بچه ها بزارن آره منم خوبم. بعدم یه چشم غره کاری به من رفت.
_خُبه خُبه اخماتو واکن به بچمم چشم غرّه نرو حالا انگار چی شده.
_مادر پیش پای شما توران خانوم اینجا بود بخدا مردم از خجالت. تعریف کرده چه دسته گلی آب داده.
_خودت بچه بودی ازاین بدتر بودی حق نداری بچمو دعوا کنی معصومه اگر یه کلمه بهش حرف بزنی نه من نه تو.
منم که مشقامو ننوشته بودم دولا شدم کتاب و دفترمو بر داشتم رفتم تو اتاق نشستم به نوشتن.
یه دفعه هواسم جمع شد مامانم و مادر جون دارن باهم پچ پچ میکنن گوشمو گذاشتم دم در!
_هاجر خونه شما چیکار داشته.
_کی بهت گفت مادر؟
چیکار داری کی گفت همسایه هات همه دیدن با ناهید اومده خونتون.
_چی بگم مادر اومدن خواستگاری نرگس برای ناصر.
غلط کرده بی جا کرده لقمه گنده تر از دهنش برداشته نرگس و ناصر قد قواره همند؟؟؟
_اومده دیگه.
_احمد چی میگه.
_میگه بیان.
دیونه شده احمد؟
مادر جونم دستشو زد زیر جونشو رفت تو فکر.
یه دفعه سرشو بلند کرد گفت معصومه من این موهامو تو آسیاب سفید نکردم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست ببین چه وقته دارم بهت میگم هواستو جمع کن.
بعدم من یه گله ای ازت دارم مگه من غریبه ام که باید حرف به این مهمی رو از این و اون بشنوم من همیشه دلسوز تو و بچه هات بودم. نبودم؟
_نه مادر جون تورو خدا ناراحت نشو همین دیروز اومدن خودم میخواستم بیام خونتون بگم به جان نرگس.
عه پس دیروز اومدن معصومه ندی ها اگه بدی بچتو بد بخت کردی اون ناصر هم لنگه باباش نصرالله است.
هاجر بود که زیر دست این قوم یاجوج و ماجوج دَوم آورد.بیچاره هاجرهمیشه تنش کبود بود از دست اون ازرق شامی این ناصر هم پاشو گذاشته جای پای باباش لنگه همون باباشه...
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
لینک پارت اول رمان نرگس👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/1911
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_13 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله آویزون گردنش شدم اونم سرش وآورد پایین دهنم رو چ
#پارت_14
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم#زهرا_حبیباله
مامان تو که خودت احمد و میشناسی که چقدر قُد و یه دند س حرف حرف خودشه منم موندم سرگردون که چه خاکی بریزم تو سرم!
بعدم مامانم گریَش گرفت گفت:
نرگسم بچس صبها که رختخوابشو جمع میکنم تیله هاش زیر تشکشه اون چه می دونه شوهر چیه زندگی داری چیه.
_گریه نکن مادر جون توکلت رو بکن بخدا منم نذر میکنم که احمد از خر شیطون بیاد پایین ان شاالله درست میشه پاشو برو صورتت رو بشور منم برم الاناس که اَذون مغرب بگن پاشو مادر...
مادرجونم رفت و مامانم نشست تو ایونه حیاط.
اشگای مامانم دنیارو خراب کرد رو سرم، هیچ وقت طاقت گریه هاشو نداشتم حتی وقتی تو روضه های امام حسین علیه السلام گریه میکرد.
دلم میخواست برم شیشه های خونه عمه هاجرو بشکنم دوست داشتم برم خونشون تُف کنم برم فحش بدم.
منم همون جا پشت در نشستم وگریه کردم.
یه وقت درباز شد منم چون پشت در نشسته بودم پشت در لِه شدم آخی گفتم مامانم دَر برگردوند سرجاش.
نرگس چرا اینجا نشستی؟
آهان فال گوش وایسادی!
. بعدم خم شد تو صورتم ابروهاشو داد بالا چشماشو ریز کرد انگشت اشارشو به سمت من گرفت با حرص گفت:
نرگس ۲۴ ساعت از خواستگاری تو نگذشته؟ که رفتی همه جا رو پر کردی جای پای عمه هاجر هنوز خشک نشده همه خبر دارشدن دختره چش سفید من خودم میخواستم برم به مادرم بگم تو منو هم پیش مادرم خراب کردی.آبرومو بردی.
منم دو زانو نشسته بودم و چهره خودمو مظلوم کردمو نگاش میکردم.
لباشو دوباره جمع کرد گفت پاشو پاشو برو اون مشقاتو بنویس شاید شب برق بره نتونی بنویسی.
پاشدم رفتم سر کتاب ،دفترم.
حوصله نوشتن نداشتم منم یه خط درمیون از کتاب جا میزاشتم گنده گنده ام مینوشتم که زیادجا بگیره خانموممون نفهمه.
دوست داشتم بایکی حرف بزنم.
علی اصغرم رفته بود پایگاه بسیج بعد از نمازجماعت میومد.
صدای قرآن خوندن از مسجد اومد حوصله نماز جماعت نداشتم.
_نرگس پاشو وضو بگیر بریم نماز جماعت.
_من نمیام مامان خونه میخونم.
_پس جوادو نگه دارتامن بیام
_ببرش مامان من حوصله ندارم.
چه عجب مامانم پیله نگرفت!...
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_14 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهرا_حبیباله مامان تو که خودت احمد و میشناسی که چقدر قُد و یه د
#پارت_15
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهراحبیباله
_نرگس پاشو سفره شام و بیار
_باشه مامان .
سفره رو پهن کردم وسط اتاق نونم گذاشتم تو سفره کوکو سیب زمینی هارو ریختم توی دیس. بادمجون ترشی هم ریختم تو کاسه.پیش بشقاب، پارچ آب و لیوانم گذاشتم . همه رو چیدم تو سفره
همه اومدن دور سفره شروع کریم خوردن.
_معصومه کم کم غذا رو بده نرگس درست کنه یاد بگیره..... مانم زیر چشی به بابام نگاه کرد:
_حالا دیر نشده یاد میگیره.
_دیگه شروع کن یادش بده چند وقت دیگه میخواد بره خونه شوهرش بلد باشه یه آب و اشکنه ای درست کنه....
_الان که نرگس خیلی کوچیکه، برای شوهر کردن، هروقت موقعش شد یادش میدم.
_عه امروز فردا بله برونشه تو میگی هروقت بزرگ شد.
_مامانم لقمه تو دهنش رو یواش یواش میجوید و با حرص به بابام نگاه میکرد. ولی دیگه چیزی نگفت.
منم تمام هوش و هواسم به حرفها ورفتار بابا ،مامانم بود.
غذا تموم شد طبق عادت هرشب من سفره و، وسایلهای سفره رو جمع کردم گذاشتم آشپزخونه برگشتم اتاق.
بابام داشت اخبار میدید مامانم با جواد بازی میکرد.
منو علی اصغرم طبق عادت هرشب باید میرفتم توی اتاقمون درس میخوندیم.....
_نرگس بیا دیکتتو بگم خودم درس دارم میخوام بخونم....
_حوصله دیکته نوشتن نداشتم.
_علی اصغر خانممون امروز دیکته منزل نگفته.
_پرسیدنی چه؟
_اونم نگفته.
_چرا پس چی گفته؟
_مشق گفته اونم نوشتم
من دراز کشیده بودم و داشتم به اتفاقهای این دوروز فکر میکردم علی اصغرم داشت درس میخوند که صدای پچ وپچ کردن مامان و بابا اومد دوتاییمون اومدیم گوشامونو چسبوندیم به در ببینیم چی میگن....
_روحرف من حرف نیار معصومه عمه هاجر اومد دنبال جواب میگی بیان....
_من نمی گم... به جسه نرگس نگاه کردی اون قَد وقواره ناصره پسره قَد غول میمونه.
احمد ،نرگس همش یازده سالشه...
_یازده سالش نیست ودوازده سالشه بعدم یازده وچهارده نداره آخرش که چی باید بره.
سرزندگیش دیگه
_نرگس تازه یازده رو تموم کرده بعدم خیلی فرقه بین یازده وچهارده است تازه چهارد سالم زوده الان پری دختر توران خام هیجده سالشه تازه نامزد کرده....
_می خوای نرگس بترشه...
_مگه چند سالشه که بترشه....
صدای بابام بلند شد.بسه دیگه معصومه اینقدر با من کل کل نکن میگم بگو بیان .. بگو خب.
_نمی گم.
_تو غلط میکنی..... صدایی اومدو بعدم صدای گریه مامانم ....با علی اصغر چش تو چش شدیم من گفتم صدای چی بود.
_علی اصغر گفت : مامانو زد...
بعدم صدای مخالفت مامان و صداهای ضربات کتکی که بابام به مامانم میزد.....صدای گریه جواد که از سرو صدای مامان بابام بیدار شده بود....
یه دفعه بی اختیار منو علی اصغر درو هول دادیم رفتیم تو باورم نمی شد مامان خودشو جمع کرده بود دستهاشم مقابل صورتش گرفته بود.
بابامم بی رحمانه بامشت به سرو صورت مامانم میزد ومی گفت به تو ربطی نداره بچه خودمه به هر کی دلم بخواد میدمش.....
من گریه میکردم و به بابام التماس میکردم مامانو ول کن نزنش .....
علی اصغرم رفت جلو وبا گفتن ولش کن مامانمو ول کن ازپشت پرید روی بابام که از مامانم جداش کنه بابامم از پشت علی اصغر و پرت کرد. علی اصغر باشتاب دستش از پشت خورد به شیشه اتاق شیشه شکست دست علی اصغر برید و خون از دستش می ریخت....
من که داشتم از ترس می مردم داد زدم خووووون خوووووون...
بابام برگشت ببینه چی شده دید همینطور داره از دست علی اصغر خون می ریزه.
صداش رو بلند کرد وبا داد رو به مامانم گفت همینو می خواستی آره میخواستی روی بچه هارو به من باز کنی راحت شدی.
بعدم کتش رو برداشت واز اتاق رفت بیرون و صدای محکم خوردن در حیاط اومد .
من و داداشم رفتیم پیش مامانم. مامانم همینطور دستش روی سرش بودو سرشم پایین دوتایی شروع کردیم به گریه کردن مامان تو رو خدا گریه نکن مامان پاشو بابا رفت بیرون.....
ولی مامانم سرش رو بلند نمی کرد من دستم رو گذاشتم روی دستهای مامانم وتلاش کردم از روی سرش برداره و سرش رو بگیره بالا ....مامانم از مقاومتش کم کردو آروم سرش رو آورد بالا
خدای من صورت مامانم غرق خون بود.
من دست مامانم رو ول کردم.
خودم و انداختم وسط اتاق .....
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_15 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهراحبیباله _نرگس پاشو سفره شام و بیار _باشه مامان . سفره رو
#پارت_16
#رمان_آنلاین_نزگس
به قلم #زهراحبیباله
هی بالا وپایین می پریدم جیغ می زدم ، تو ، صورتم میزدم میگفتم مامان مامان.
علی اصغر گرفتم تکونم می داد نرگس نرگس مامان چیزیش نشده فقط دماغش خون اومده نگاه کردم به مامانم دیدم با چادرش خون رو از صورتش پاک کرده.
_ نرگس جون مامان چیزی نیست.
کمی آروم گرفتم اما گریه هام قطع نشد .
مامان جواد رو بغل کردو سعی میکرد آرومش کنه.
از وقتی یادم میومد ندیده بودم بابام مامانمو کتک بزنه.....
مامان رفت تو اول صورت خودشو شست بعدم بتادین آورد بایه پارچه تمیز دست علی اصغر رو بتادین زد باپارچه بست....
چادرش رو سرش کرد دست جواد رو گرفت گفت بچه ها پاشید بریم خونه مادرجون منم روسریمو سرم کردم وچهارتایی از خونه اومدیم بیرون .
چشممون افتاد به بابام که تو ماشینش نشسته بود دستهاشو گذاشته بود روی فرمون ماشین سرشم گذاشته بود روی دستهاش بابلند شدن صدای در که بهم خورد بابا سرش رو از فرمون برداشت تا ماهارو دید فوری از ماشین پیاده شد رو به مامانم گفت کجا تشریف میبرید!!!
مامانم محلش ندادو گفت بیاید بچه ها ....
بابام کلید انداخت در حیاط رو باز کرد یه داد زد سرمن و علی اصغر
_برگردید خونه ....
بعدم رفت بازوی مامانمو گرفت وباقدرت پرت کرد تو حیاط.
مامانم پخش زمین شد.
ماهم از ترسمون دویدیم تو خونه.
_رفت جوادم آورد تو خونه. کلید انداخت در رو ازتوی حیاط قفل کرد .
منو داداشم رو کرد توی اتاق جوادم رو گرفت کرد پیش ما درو هم بست.
_فریاد زد. می کشمتون بیان بیرون...
ما هم پرده اتاق رو کنار زدیم واز پشت شیشه داشتیم نگاه می کردیم......
_ دست برد کمر بندشو بازکنه که مامانم از این فرصت استفاده کرد رفت توی اون یکی اتاق اومد در رو ببنده.بابام پشت سرش دوید دستشو برد، درو بگیره که مامانم نتونه درو ببنده، دست بابام لای درموند و دادِاش رفت هوا همین امر باعث شد که شدت خشم وعصبانیتش بیشتر بشه با یه لگد محکم زد به درو ،درباز شد رفت تو اتاق در رو ازتو قفل کرد ،با کمر بند افتاد به جون مامانم .
من دوتا دستامو گذاشتم روی گوشم و فقط جیغ میکشیدم جوادم بچومون ترسیده بود گریه میکرد . اشگ چشمشو آب دماغش یکی شده بود علی اصغرم رفته بود پشت در اتاق داد میزد ولش کن بی رحم مامانم و ول کن......
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada