زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_19 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهرا_حبیباله سفره رو آوردم پهن کردم وسط اتاق استکان نلبکی هاو
#پارت_20
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
علی اصغر : مامان کاری نداری من یه سر برم بیرون.
،نه مامان کاری ندارم.
_ رفت بیرون.
منم رفتم تو کوچه درحیاط نشستم یه وقت صدای نیسان بابام اومد.
وای!!!پس چرا نرفته بار ببره.....
دویدم تو خونه مامان. مامان. بابا اومد
_وا !!!!!این موقع روز؟
بابام میوه خریده بود.
اومد خونه همیشه مامانمو صدا میزد ولی این بار منو صدازد .
نرگس،نرگس.
منم همیشه میگفتم بله بابا اما ایندفعه چون ازش ناراحت بودم گفتم:هان.
زیرچشمی بهم نگاه کردو با نگاهش بهم گفت ای بی ادب.
خب مامانمو زده بود دیشب خونمونو کرده بود جهنم ازش دلخور بودم.
_کی اینحاست؟
_مادرجون.
بیا این میوها رو ببر تو آشپزخونه.
سرم رو تکون دادم.
یه نگاه تندی بهم انداخت.
اون زبون یه مثقالیتو تکون نمی دی کله یه منَی تو تکون میدی بی تربیت.
سرم رو انداختم پایین .
باشه بابا میبرم.
_حالا درست شد.
میوها رو برداشتم ببرم آشپزخونه بابام اومد بره تو اتاق مادرجون از آشپزخونه اومد بیرون
.یه نگاه تندی به بابام انداخت.
بابام سرشو انداخت پایین.
سلام مادر.
سلام مادر، و کوفت خجالت نکشیدی زنتو جلوی چش بچه هاش اینقدر کتک زدی.
بی کَس گیر آوردی ؟
احمد من واگذارت کردم به دستای قمربنی هاشم ان شاالله چنان بزنه به کمرت که دیگه بلند نشی.
بابام رفت پیش مادر.
مادر جون تو رو خدا نفرین نکن دیشب بی حوصله شدم من نوکرتم....
من نوکر نمی خوام بچمو نزن .
بعدم رفت تو آشپزخونه .
بابام رفت تو اتاق منم پشتش رفتم.
_سلام.
مامان روشو برگردوند جواب بابامو نداد.
بابام آهی کشید تقصیر خودت شد هی میگم بس کن ، بس کن،
اماتو هی رفتی رو مُخم.
مامانم : همچنان روش اونور بودو به بابام محل نمی داد.
_پاشو برو کوچه یه دقیقه.
_شونه بالا انداختم نمیرم.
_میگم پاشو برو.
_مامان: چیکارش داری بزار بمونه.
پوووووف فقط پروش کن.
بعدم بدون بالش داراز کشید تو خونه.
اول خواستم بالش بیارم بزارم زیر سرش ولی وقتی دستهای کبود و ورم کرده مامانم رو دیدم به خودم گفتم به من چه بزار سرشو بزار روی زمین بخوابه.
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_20 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله علی اصغر : مامان کاری نداری من یه سر برم بیرون.
#پارت21
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
مادر جون اومد تو اتاق پیش مامانم.
صدای خرو پف بابام بلند شده بود.
_معصومه چه خرو پفی میکنه.
_آره ،مثل اینکه دیشب نخوابیده چشاش قرمز بود.
_یه چیزی بنداز روش سرمانخوره.
_به جهنم بزار سرما بخوره.
مامان جون: نرگس پاشو برو آشپزخونه انگشتتو خیس کن بزن به قابلمه ببین غذا دم کشیده زیرش رو خاموش کن.
نمی خواستم برم چون میخواستن یه حرفایی بزنن که من نشنوم.
نشتم زُل زدم تو چشای مادرجون.
_واااادختر پاشو برو الان غذا میسوزه.!!!
پاشدم مثل جِت رفتم تو آشپزخونه دستم و با زبونم تر کردم تندی زدم به قابلمه و برداشتم جیزی صدا کرد زیرش رو خاموش کردمو مثل برق برگشتم تو اتاق....
مامانم گفت پاشو برو روپوش مدرستو بپوش حاضر شو برو مدرسه.
شونه انداختم بالا .
_این دخترِ تو بار آوردی اینقدر خیره سر!!!!
بچه حرف گوش کن_ پاشو برو حاضرشو.
مامانمم بااخم بهم نیگاه کرد.
ناچارن پاشدم اما گوشم وتیز کردم ببینم چی میگن.
_مادر توهم دیگه بس کن حریف احمد که نمیشی این کارخودش می کنه.
بچه هات گناه دارن ببین چه کزال و پژمرده شدن .
_میگی چیکار کنم.
حالا که میخواد کار خودش رو بکنه لا اقل باهاش صحبت کن یکی دوسال شیرینی خورده بمونه تا هم بزگتر شه هم بزار با دخترایی که تازه شوهر کردن بگرده یکم چش وگوشش بازبشه.....
مامانم با بغض گفت الهی بمیرم، بچم حالا حالاها باید بچگی میکرد بازی میکرد.
_دیگه پیش اومده چاره ای نیست.
_هاجر خودش خیلی خوبه حد اقل نرگس از مادر شوهر شانس آورده.....
رفتم تو آشپزخونه برای خودم غذا کشیدم و باخیارشور خوردم کیفم رو برداشتم.... مادر جونم بلند شد که بره خونشون .
مامانم گفت مامان نرو بمون.
_نه دیگه شوهر ت خونس اینم جوشش خوابیده .....توهم سر به سرش نزار.
باهم اومدیم بیرون.
مامانم صدام کرد. نرگس جان بیا مامان رفتم جلو دستهامو گرفت گفت تو چشای من نیگاه کن ، نیگاه کردم گفت.
نرگس جان یه کلمه از اتفاقهایی که تو این سه روز پیش اومده به کسی نمی گی خُب .....
سر تکون دادم گفتم خب .
_نرگس یادت نره بهت چی گفتما.
_باشه یادم نمی ره نمیگم.
بوسش کردم و خدا حافظی کردم.
نرگس تغذیه برا داشتی؟ آره مامان سیب پرتقال بابا خریده منم برداشتم.
مادرجون درحیاط منتظرم بود.....
بیچاره شدم میخواست نصیحت کنه......
مادر بزرگم شروع کرد به نصیحت. به حرف ماما نت گوش کن نزار حرص وجوش بخوره و.......
هی گفت تارسیدیم سرکوچه فریده اینا من رفتم تو کوچه مادر بزرگم همینطور برای خودش هنوز داشت میگفت می رفت ....
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت21 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله مادر جون اومد تو اتاق پیش مامانم. صدای خرو پف با
#پارت_22
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم#زهرا_حبیباله
رفتم درخونشون آجره رو گذاشتم زیر پام با دسته گلی که دیروز به آب داده بودم دیگه یه زنگ کوچولو زدم صدای توران خانم اومد .
کیه؟
_منم : اومدم دنبال فریده بریم مدرسه
صداشو با عصبانیت بلند کرد.خودت برو فریده باتو نمیاد.
از پشت در برگشتم رفتم دم در خونه مریمینا. خوا ستم زنگ بزنم که خودش اومد بیرون.
_عه پس فریده کو؟
_مامانش عصبانی بود گفت تو برو فریده خودش میاد.
_باشه بریم.
به سرکوچه مریمینا نرسیده بودیم که فریده رو دیدیم.
بدو بدو داشت میومد.
وایسد باهم بریم.
فریده از من دلخور بود.
رفتم جلوش ببخشید من نمی دونستم اینطوری میشه.
_باشه عیب نداره.
دوباره سه تایی خوش و خرم رفتیم مدرسه.
دربین راه من ساکت بودم و به اتفاقهای خونمون فکر میکردم. بیچاره مامانم چه کتک بدی خورد.
رسیدیم مدرسه.زنگ خورد و همه بچه ها صف کشیدن.
باصف رفتیم کلاس،
خانم معلم وارد کلاس شد. همه به پاش بلند شدیم
_سلام بچه ها صبحتون، بخیر بفرمایید بشینید دفتردیکته ها رو میز.
_دفترم رو در آوردم .
_نه نام خدا_خانم شروع کرد دیکته گفتن. ولی من فکرم به اتفاقهای دیشب بود خودمم نمی دونستم چی می نویسم. تو فکر بودم که صدای مبسر کلاس حواسم رو جمع کرد.مطیعی دفترتو بده.!
_هان بیا بگیر.
زنگ تفریح خورد. رفتیم حیاط.تو حیاط منتظر فریده و مریم بودم که دو دست جلوی چشامو گرفت باید میگفتم که کیه تادستشو برداره. با دستام دستاشو لمس کردم.دستاش تپل بود.فهمیدم. زری تو هستی!!
دستای دختر خالم بود.دستاشو از چشام برداشت و خندید.و رفت، (زری دوسال ازمن کوچیک تر بود، اون کلاس سوم بود)
فریده ومریمم اومدن.به شوخی زدن به من که دنبالشون کنم بگیرمشون ولی حوصلم نیومد دنبالشون نرفتم دوباره اومدن زدن بازم نرفتم.
_نرگس چت شده کشتی هات غرق شدن.
مریم امروز حوصله ندارم.
_چراچیزی شده.
_نه نشده امروز حوصله ندارم.
زنگ کلاس خورد و همه رفتیم سر کلاس....
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_22 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهرا_حبیباله رفتم درخونشون آجره رو گذاشتم زیر پام با دسته گلی
#پارت_23
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم#زهرا_حبیباله
خانم اومد کلاس نشست پشت میز.منو صدا کرد.مطیعی بیا اینجا.
_ماخانم؟
_بله شما.
رفتم جلو سلام خانم.
_سرشو تکون داد سلام. دفتر دیکتمو باز کرد. این چیه نوشتی؟
_کدوم خانم.
_باچشاش اشاره کرد به دیکته من. وای چی نوشته بود غلط غلوط تو هم دیگه اصلا خودمم نمیتونستم بخونم.
با نگاه محبت آمیزی گفت چیزی شده مطیعی.
_سرمو انداختم پایین ،نه خانم چیزی نشده.
_دستشو گذاشت زیر چونم سرم رو بلند کرد. چش تو چش شدیم،لبخند زد سرشو آروم تکون داد گفت چی شده؟
دوباره سرم رو انداختم پایین،هیچی خانم.
_باشه برو بشین سرجات.
برگشتم سرمیزم و نشستم.
_کتاب علوم رو بزارید رو میز.
همینطوری دستم و کردم تو کیفم یه کتاب کشیدم بیرون گذاشتم رو میز.
_مطیعی این کتاب علومه؟
_مُردم ازخجالت،جغرفیابود. ببخشید خانم اونو گذاشتم تو کیفم و کتاب علوم رو درآوردم.....
تو فکر بودم که زنگ کلاس خورد....
_مطیعی بمون تو کلاس کارت دادم....
_واسه چی خانم!!
_بمون بهت میگم.....
همه رفتن خانم در کلاس رو بست .اومد کنارم پشت نیم کت نشت دستشو گذاشت تو دستم باصدای آروم و دلنشین گفت: نرگس جان چیزی شده.
_نمی دونم چرا بغض گلومو گرفت وبا صدایی خفه و گرفته گفتم نه خانم چیزی نیست.
اما یه دفعه صحنه های دیشب وحشی شدن بابام با گریه های مامانم اومد جلوی چشمم و نا خود آگاه پریدم تو بغل خانم و شروع کردم به گریه کردن......
خانمم بغلم کرد یه دستش و گذاشت پشت سرم با یه دستشم سرم رو نوازش میکرد.نرگس جان عزیزم چی شده و من هق وهق گریه میکردم.....
_درگوشم نجوا کرد گریه کن عزیزم خودتو خالی کن. سرم رو سینش بود و چند دقیقه ای گریه کردم. انگار خالی شدم قلبم ازاون سنگینی دراومد.
دستشو کرد تو جیب مانتوش یه دستمال درآورد سرمنو از روی سینه اش بلند کرد ،دست مالو داد به من،اشکامو پاک کردم دماغمم گرفتم و آروم شدم.
_نرگس جان مشگلت رو به من بگو شاید بتونم حلش کنم مطمئن باش بهت کمک میکنم.....
سرمرو انداختم پایین : مامانم گفته به کسی نگو
باتعجب بهم نگاه کرد و گفت:
مشگل خونوادگی براتون پیش اومده،؟برای تو نیست؟
سرمرو به نشونه تاییدبالا و پایین کردم ، مشگل برای منه ولی........
_ولی چی نرگس؟
خانم:مامانم گفته به هیج کس نگو!
_لباشو جمع کرد و بعدم پوف کرد_ به مامانت بگو بیاد مدرسه من باهاش کار دارم....
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_23 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهرا_حبیباله خانم اومد کلاس نشست پشت میز.منو صدا کرد.مطیعی بیا
#پارت_24
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
_نمی یاد خانم، یعنی نمی تونه بیاد
_چرا؟؟؟
_نمی تونه دیگه.
_باشه من میام خونتون.
_نه خانم نیاید.
_چرا نرگس؟؟؟
_آخه آبرمون پیش شمامیره!
_زل زد تو صورتم_ نرگس.
_بله خانم.
_دخترم خودت رو درگیر مشگلات بزرگترها نکن بچگیتو بکن اینم از من بشنو هیچ مشگلی رو زمین نمی مونه دیر یا زود. سخت یا آسون به لاخره حل میشه.
_سرم پایین بود . گوش کردی نرگس جان؟
_بله خانم.
_پاشو برو بیرون یکم هوا بخور الان زنگ کلاس میخوره.
_چشم خانم.
_اومدم بیرون حالم خیلی بهتر شده بود یه نفس عمیق کشیدم و تو بچه ها داشتم دنبال مریم و فریده میگشتم که صدای زنگ کلاس به گوشم خورد.رفتم سرصف وایسادم. قدم خیلی کوتاه بود قد بچه های کلاس سوم بودم .رفتیم تو کلاس...
_کتاب ریاضیاتونو در بیارین.
_روی تخته یه مسئله نوشت. مطیعی بیا حلش کن.....
رفتم پای تخته گچ رو برداشتم و فوری حل کردم......
_آفرین بشین سرجات........زنگ خونه خورد.کلا یادم رفت که چی شده تند تند کتاب دفترامو جمع کردم و از کلاس زدم بیرون تو حیاط منتظر دوستام شدم....
از مدرسه اومدیم به سمت خونه. مسابقه گذاشتیم ببینیم کی رود تر میرسه سرکوچه،
ریز بودم اما تند می دویدم همیشه اول میشدم...... مادر جونم برام میخوند فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه..... بازم اول از همه رسیدم اون دوتا هم اومدن .خدا حافظی کردیم و هرکی رفت خونه خودشون منم اومدم سمت خونمون....
اما تا چشمم افتاد به درحیاط دوباره دلشوره و اضطراب منو گرفت..... یعنی الان چی میشه؟؟؟
گره رو کشیدم در باز شد.رفتم تو حیاط درو بستم....
مامان . مامان .....
جانم مامان بیا تو
رفتم تو اتاق.
بابام تازه از خواب بیدار شده بود مامانم جواد رو گذاشته بو رو پاهاش داشت تکونش میداد که بخوابه.
_سلام. سکوت اتاق شکسته شد هردوشون جواب گرفتن سلام.
علی اصغر نبود رفته بود پایگاه بسیج . منم لباسای مدرسمو درآوردم آویزون کردم به چوب لباسی رفتم پیش مامانم،لم دادم روش سرم رو گذاشتم روی شونه هاش.....
صورتشو آورد مالوند به صورتم. خوبی نرگس جان.
سرم رو بالا پایین کردم اوهوم.
_پاشو برو جای جواد رو درست کن ببرم بزارم سرجاش
.باشه مامان
جاشو درست کردم جوادو بغل کرد خوابوند سرجاش...
بابا مم هی نفس های عمیق میکشید و میگفت لا اله الاالله.لا اله الاالله.
دوست داشتم همش بچسبم به مامانم.
بابام نگام کرد با لبخند گفت پاشوبرو مشقاتو بنویس.
_میارم اینجا مینویسم!
_باشه بیار اینجا بنویس.
کم مشق گفته بود تندی نوشتم. بابام پاشد کتش رو تنش کرد و رفت بیرون..... مامانم باهاش قهر کرده بود محلش نمی زاشت.....
***
تو کوچه داشتم بازی میکردم. صدای مامانم ازتو خونه اومد نرگس بیا حاضر شو برا مدرسه.....باشه مامان الان میام اومدم برم تو حیاط. یکی از پشت سرم گفت خونتون اینجاست. برگشتم دیدم خانم معلمه.
_سلام خانم:
سلام . کی خونتونه؟مامانمو داداش کوچیکم جواد.
_مامان مامان خانم معلممون اومده.
_بفرمایید بفرمایید خوش آمدید. با خانم رفتیم سمت اتاق....
سلام خانم .بفرمایید قدمتون سرچشم خوش آمدید.
ممنون خانم مطیعی ببخشید که بی خبر اومدم.
_خواهش میکنم منزل خودتونو خوب کردید که اومدید.
_مامان رفت آشپزخونه دوتا چایی ریخت و اومد.منم چقدر ذوق کرده بودم که خانم اومده خونه ما.
_غرض از مزاحمت خانم مطیعی دیروز تو کلاس نرگس جون اصلا حالش خوب نبود باور کنید دیروز نرگس یه لحظه هم از ذهن من بیرون نرفت . الان اومدم ببینم کاری از دست من برمیاد میتونم کمکی کنم......
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_24 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله _نمی یاد خانم، یعنی نمی تونه بیاد _چرا؟؟؟ _نم
#پارت_25
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
_مامانم آهی کشید و سرش رو انداخت پایین . چی بگم. برای نرگس خواستگار اومده بابا شم میخواد بده.
چشمهای خانم از تعجب داشت میزد بیرون دهنش وا موند چی؟؟؟نرگس و شوهر بده . اینو!!!! وای خدای من چی میشنوم . نزارید خانم مطیعی اجازه این کارو ندید......
دو تا دستهاشو گرفت دو طرف سرش و سرش رو انداخت پایین. دوباره سرش رو گرفت بالا به مامانم نگاه کرد . چشمش افتاد به دستای کبود و ورم کرده مامانم !!!!!
خانم مطیعی شما کتک خوردید. مامانم سرش رو انداخت پایین.......
پدر نرگس زده؟؟؟
۰۰۰_سکوت مامان.
شما میتونید از همسرتون شکایت کنید هم بابت کتک به شما هم به خاطر زیر سن قانونی شوهر دادن نرگس.
_نرگس جان شما یه دوقیقه بیرون باش من با مامان حرف بزنم.
بدترین شکنجه برای من همین بود که وقتی میخواستن حرف بزنن منو بیرون میکردن.
_پاشو مطیعی بلند شو برو بیرون.
_نرگس حرف خانمتونو گوش کن.
دیگه چاره ای نبود بلند شدم از اتاق رفتم بیرون در اتاق و بستم و گوشمو چسبوندم به در اتاق....
_حالا میخواید چیکار کنید ؟
_هیچی. کاری از دستم برنمیاد باید ببینم چی پیش میاد.....
_یعنی شما همینطور میخواهید سکوت کنید تا دخترتون در کودکی ازدواج کنه به جسه نرگس نگاه کردید.
_خانم الان از بابای نرگس شکایت کنم بعدش کجا برم ..... ما سه تا خواهریم پدرمون به رحمت خدا رفته. نه سوادی داریم نه درآمدی....برم سربار مادرم بشم .....
_میخواهید من با بابای نرگس صحبت کنم؟
_فایده ای نداره اون کاری رو که بخواد بکنه ،میکنه میانجی گر کسی روش تاثیر نداره.....
_خانم مطیعی اگر کاری از دست من برمیاد بگید براتون انجام بدم.
_نه کاری از دست شما برنمیاد خیلی هم ممنونم که زحمت کشیدید و اومدید.
_بااجازتون من از حضورتون مرخص شم.
ناهاربمونید خانم خوشحال میشیم .
_متشکرم خانم من برم مدرسه.... خدا حافظ شما.
_خدا به همراهتون.
قبل ا اینکه دراتاق رو باز کنن دم پایی هام رو پام کردم .فوری خودم رو رسوندن نزدیک شیر آب تو حیاط شروع کردم دست وصورتم روشستن.
_خانم دارید میرید.
_آره نرگس جان توهم برو حاضرشو بیا مدرسه....
چشم خانم......
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_25 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله _مامانم آهی کشید و سرش رو انداخت پایین . چی بگم.
#پارت_26
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم#زهرا_حبیباله
ازمدرسه برگشتم بند درحیاطتمونو کشیدم دررو باز کردم . دوجفت کفش جدید دیدم دقت کردم. کفش عمه هاجر و ناهید بود. وای امروز پنج شنبه است اومدن جواب بگیرن..... درحیاط رو کامل نبستم که صدا نده .....دیگه نرفتم تو اتاق چون دوباره بیرونم میکردن ....پاورچین پاورچین نزدیک اتاق شدم . گوشمو چسبوندم به در.
معصومه جان به لاخره جواب شما چیه ما بیایم؟
_چی بگم باباش میگه بیاین....
ناهید:اصل کار باباشه که راضیه.
_این عوضی داره مامان منو حرص میده باید یه بلایی سرش بیارم.....چشمم افتاد به کفشهای ورنی براقش قمقمو از تو کیفم درآوردم آبش رو خالی کردم تو کفشش....حقته.....
عمه هاجر _بدلت بد راه نده خدامبارک کنه ، ان شاالله بخت همه دختر پسرا وابشه برن سر خونه زندگی خودشون....پس بااجازتون ما شب جمعه آینده میایم بله برون..... ناهید مادر پاشو بریم معصومه خانم هم کار داره......
مامانم ساکت بود صداش نمی اومد اصلا تعارفشون نکرد به مونن ....منم دویدم رفتم تو توالت از لای در داشتم نگاه میکردم ناهید پاشو کرد تو کفشش ولی یهویی درآورد.
_چی شد مادر؟آب تو کفشمه.
_وا کی ریخته؟
نمی دونم هممون که تو خونه بودیم شاید خونشون جِن داره؟
_ عیبی نداره آب روشناییه .
چشمای مامان فوری دوخته شد به درتوالت. فهمیده بود کار منه.
ناهید اون لنگه کفششم نگاه کرد توش پر آب بود خالیش کرد وپاش کرد. وقتی راه میرفت همش کفشش از پاش درمیومد.
ناهیدغرغر کنون رفتن بیرون .
عمه هاجر می دونست که آب توی کفش ناهیدریختن یا کار منه یا علی اصغرولی به رو نیاورد.
مامانم حتی جواب خدا حافظی شونم نداد اوناهم درحیاط رو بستن و رفتن....
_نرگس بیا بیرون رفتن.
_سلام.
سلام . چرا رفتی تو توالت قایم شدی....
_فقط نگاش کردم.
رفتن مامان .
_آره رفتن. مواظب جواد باش من یه دقیقه برم خونه مادرجون وبیام .
مامان منم بیام.
نه تو بمون خونه.
منم میام.
چشم غره ای رفت و درحیاط و باز کرد رفت بیرون... درحیاطم بست.....اخلاقش رو می دونستم هروقت به بم بست میرسید میرفت خونه مادر جونم .
آآآااه کاش منم میبرد الان دارن درمورد خواستگاری و عمه هاجر حرف میزنن....
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_26 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهرا_حبیباله ازمدرسه برگشتم بند درحیاطتمونو کشیدم دررو باز کرد
#پارت_27
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
چند دقیقه از رفتن مامانم گذشت بابا اومدخونه.
سلام .
سلام بابا خوبی؟
کلمو، تکون دادم گفتم آره.
_دوتا پلاستیک میوه دستش بود رفت تو آشپزخونه میوهارو گذاشت و رفت تو اتاق..... نرگس
_بله بابا.
مامانت کجا رفته.
_خونه مادرجون
_اونجا چیکارداره؟
_نمی دونم.
کسی اومده بوده خونه ما_
من نمی دونم
_همه رو میدونستم اما نگفتم.
جوادو برداشتم رفتم کوچه داشتیم بازی میکردیم..... مامانم اومد.....مامان بابا خونس.
_باشه مامان بازی کنین .
تا مامانم رفت تو حیاط منم دست جواد و گرفتم رفتیم تو خونه. جوادو گذاشتم تو حیاط بازی کنه رفتم تو اتاق.... مامانم لباشو جمع کرد چشماشم به من براق کرد که چرا اومدی.
منم رفتم سرکیفم دفتر مشقمو درآوردم که به بهانه مشق حرفاشونو گوش کنم.
_مگه فردا تعطیل نیستی؟
_چرا تعطیلیم.
_خب حالا برو بیرون پیش جواد فردا مینویسی.
نمی خوام میخوام الان بنویسم.
_چیکارش داری بزار بنویسه. نرگس بابا خوش خط بنویس.
_کلمو به چپ وراست تکون دادم. یعنی باشه.
_عمه هاجر اومد؟
_آره اومد.
_چی گفتی؟
_گفتم باباش میگه بیاین.
_خب؟
_گفتن هفته دیگه شب جمعه میان.
بابا دست کرد تو جیبش یه دسته پول درآورد گذاشت جلوی مامانم گفت بیا برو براش لباس بخر برای خودتم بخر.
آخ جون میخواستن برای من لباس بخرن آخه بابام فقط عیدا ، و وقتی عروسی میخواستیم بریم برامون خرید میکرد. یه دفعه گفتم مامان کفشم میخری از اونایی که ناهید داره.
مامانم چنان چشم غره ای بهم رفت که درجا خشک شدم.
_من نمی خوام دارم.
_بسه دیگه معصومه اینقدر اوقات تلخی نکن.
مرد حسابی تو چرا اینقدر هول شدی آخه چه کاسه ای زیر نیم کاسته که میخوای دستی دستی این طفل معصوم رو بد بخت کنی؟
_چرا بد بخت بشه به لاخره دیر یازود امسال نه سالی دیگه باید بره خونه شوهر.
_آره باید بره ولی نه به این زودی.تو اصلا درمورد این پسره پرس وجو کردی ببینی چیکار میکنه.
_همچین میگی پرس وجو انگارغریبه است....
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_27 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله چند دقیقه از رفتن مامانم گذشت بابا اومدخونه. س
#پلرت_28
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیبالله
_یعنی تو نمی دونی ناصر تو گاو داری باباش کار میکنه
خب خوبه دیگه برو همون گاو داری از کارگرها بپرس.
بچه شدی فکر میکنی گار گر ها بد صاحب کارشونو میگن
_ببین احمد بگو نرگس باید دو سال نامزد بمونه تواین دوسال هم باید درسش رو بخونه.
_زن: ول کن درسو میخواد چیکار به جای این حرفا خونه داری و شوهر داری یادش بده.....دیگه از امروز غذاها رو بده نرگس درست کنه.
_باشه یادش میدم...
ولی حتما بگو شرط ما اینه که دوسال بمونه درسشم بخونه.....
دوسال نامزد بمونه رو میگم.... ولی پنجمشو بگیره دیگه بسشه....
بابا من دوست دارم معلم بشم.
_میشی بابا.
_چجوری.
_معلم بچه هات میشی بابا.
_شماکه نمی زارید درس بخونم چی یاد بچه هام بدم؟
هرچی بلد بودی یادشون بده.
_بیا... تو حتی از دخترت نمی پرسی که میخوای شوهر کنی یا نه ، یا اصلا این پسره رو میخوای؟
مگه پیغمبر نگفته از دختراتون بپرسین اگر جواب بله دادن بعد شوهرشون بدبد؟
_مگه تو گذاشتی!!اینقدر آیه یَاس خوندی بیخ گوش این دختر.
_میبینی که الان میگه نمی خوام.
_غلط کرده باتو.... دیگه ام درمورد این موضوع حرف نمی زنی هرچی گفتی بسه اون روی سگ منو بالانیار به جای این وراجی ها پاشو برو دوتا چایی بیار کوفت کنم.....
_چایی نداریم سماور خاموشه.
_بیا اینم از شوهر داریت.
آخه تو کی این موقع روز خونه بودی؟ مگه کار نداری.
_چرا کار دارم اتفاقن یه کار پردرآمد و کم زحمت هم پیدا کردم... ازاین به بعدم ناهار میام خونه شبا هم دیگه همش خونه هستم.
_به سلامتی حالا کارش چی هست؟
_تو دفترنصرالله کار میکنم.
_همین شوهر هاجرخانم؟؟؟
_اوهوم.
_خب پس بگو چرا داری بچمو بد بخت میکنی که جای پای خودتو پیش نصرالله سفت کنی؟
چرا زر مفت میزنی چه ربطی بهم دارن؟
_اتفاقا خیلی هم ربط دارن....
_دارن که دارن همین که هست .بچمه اختیارشو دارم توهم دیگه دهنتو ببند.
_یعنی من هیچ کاره ام نرگس بچه من نیست ۹ماه تو شکم من نبوده؟
دوسال شیرش ندادم؟
۱۲سال ترو خشکش نکردم؟
یکی یه سال روی زمین کسی کار کنه میگه من حق آب وگل دارم اونوقت من با این همه زحمت هیچ کاره ام؟؟؟
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پلرت_28 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیبالله _یعنی تو نمی دونی ناصر تو گاو داری باباش کار می
#پلرت_29
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم زهرا_حبیباله
بابام باعصبانیت بلند شد از خونه رفت بیرون اینقدر درحیاطو محکم بست. من ترسیدم فکر کردم شیشه های اتاقمون شکست...ولی هیچی نشد فقط صدا داد.
صدای بازو بسته شدن درحیاط اومد من یه مترازجام پریدم فکرکردم بابامه اومده باز مامانمو کتک بزنه ازاتاق اومدم بیرون ببینم کیه.
_چرابابا اینقدرعصبانی بود.....
_تویی علی اصغر قلبم از جا کنده شد فکرکردم باباست....
_چی شد دوباره دعواکردن؟
_اهوم.
_مامانو زد؟
_نه همین زبونی دعوا کردن....
_بازم سر شوهر دادن تو؟
_اهوم....
_این ازدواج تو هم مصیبتی شده.
_مامان چیکارمیکنه؟
_بیا تو ببین...
_سلام مامان.
سلام عزیزم.
_خوبی مامان؟
_آره عزیزم خوبم .
_شیطونه میگه برم بزنم این ناصرو بکشم که همه چی تموم بشه.
_شیطونه غلط کرده که به تو میگه آدم بکشی.
_آخه مامان داشتیم زندگیمونو میکردیم یه دفعه سر کله نحسشون پیدا شد. هر روز هر روز دعوا.
_هرچی هم که بشه تو نباید به این چیزا فکر کنی.
تو جرو بحث داداشمو مامانم چشمم افتاد به پولی که بابام داده بود برای من لباس بخره. ایکاش مامانم لباس آماده بخره نگه بریم پارچه بخریم بدیم فاطمه خانم بدوزه. هی میخواستم بگم ولی جرات نمی کردم.....
_نرگس برو وسایل شام و بیار.
_باشه مامان.
هروقت مامانم حوصله نداشت یا عجله داشت غذا املت درست میکرد اون شبم ما املت داشتیم. همه رو آوردم. با دلهره داشتم میخوردم چون معلوم بود الان دوباره دعواشون میشه.ولی خدارو شکر نشد.شام وخوردیم سفره رو جمع کردم بردم.
_نرگس جان بابا امشب تو چایی بیار میخوام چایی دست دخترم رو بخورم.
_نمی خواد قد ش نمی رسه خود ش رو میسوزونه من میارم.
_خب سماور و بزار پایین که بتونه چایی بریزه.
_پایین خطر ناکه یه وقت جواد خودشو میسوزونه. حالا فردا نمی خوان ببرنش که تو میخوای یه شبه همه چی یادش بدی
_دِ لا اله الاالله من دیگه تو این خونه حرفم نمی تونم بزنم.
_فعلا که هیچی به ما مربوط نیست و آقا همه کاره اید.
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پلرت_29 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم زهرا_حبیباله بابام باعصبانیت بلند شد از خونه رفت بیرون اینقدر د
#پارت_30
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
بابام لم داد رو بالشتو تلوزیونو روشن کرد سریال شاید برای شماهم اتفاق بیفتد داشت پخش میکرد هممون این سریال رو دوست داشتیم نشستیم تماشا کردیم.بعد سریال مامانم بلند شد رخت خوابهای خودشو پهن کرد. به ماهم گفت پاشید برید بخوابید.
دوتایی بلند شدیم اومدیم تو اتاق در و بستیم ولی ناخواسته دوتامون گوشامونو گذاشتیم به دراتاق.
زن: ببین چند دفعه است دارم میگم اتاق علی اصغر رو نرگس رو جدا کن.
_منم چند دفعه گفتم یه اتاق دیگه تو حیاط بنداز.
_فردا میرم پیش اوسا حسین ببینم چقدر مسالح میخواد میگیرم بهش میگم بیاد یه اتاق دیگه بندازه.
دوتایی بهم نگاه کردیم.علی اصغر اتاق جدیده برامن میشه گفته باشم.
_نخیر کی گفته هرچی نو و تازس برا تو باشه .
_همین که گفتم.
_خب گفته باش.
_علی اصغر هیس دارن بحث میکنن.
معصومه بد اخلاقی نکن میخوام حرف بزنم.
_بزن.
برا شب جمعه کیارو بگیم.
چی شد کار داری نرگس شد دختر من؟
.
هرکاری دلت میخواد بکن هرکی رو دوست داری دعوت کن.
_آخه چرا همه چی رو به آدم کوفت میکنی.
_من یا تو.
_هیچی بابا بگیر بخواب به ما نیومده مثل آدم دو کلمه باهم حرف بزنیم.
تو بخواب من خوابم نمیاد.
برق اتاقشون خاموش شد.دیگه صدایی نیومد.
از شیشه پنجره اتاق نگاهم افتاد به ابرای آسمون.وای ابر بالای سرم شبیه یه لباس قشنگ بود.
علی اصغر ببین اون ابرَرو شبیه لباس نیست.
_ببینم کوش؟
_اوناهاش.
چرا شبیه پارچه است که فاطمه خانم داره می دوزه.
حرصم گرفت خم شدم بالشت رو از روی رخت خوابا برداشتم زدم تو سرش. بیشور منو حرص نده. دوتایی زدیم زیر خنده.
_بگیرید بخوابید .
_اوه صدای بابا دراومد.
_علی اصغر.
_چیه؟
_یعنی من بد بخت میشم؟
_نه چرا بد بخت شی.
_مامان میگه.
_مامان میگه زودِنرگس شوهرکنه.
_آخه میگه ناصر بد اخلاقه دست بزن داره کفتر بازه من میترسم.
_دست بزن داره؟ غلط کرده رو تو دست بلند کنه دستشو قلم میکنم.
تو که زورت به اون غول تشن نمی رسه.
_بابا که هست ازترس بابا جرات نمی کنه.
_بابا همش طرفدار ناصره.
_نه نیست....
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_30 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله بابام لم داد رو بالشتو تلوزیونو روشن کرد سریال
#پارت_31
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
نرگس هنوز که نرفتی خونه شوهر، اینجایی به این چیزا فکر نکن.
_میگم اون اتاق جدیده هم برای تو من که دارم شوهر میکنم.
_کدوم اتاق هنوز که ساخته نشده.
_خب میشه. بابا فردا داره میره مسالح بخره.....
_حالا هروقت حاضر شد نوبتیش می کنیم یه روز براتو یه روز برا من.
_اول برای کی باشه؟
_شیر یا خط میندازیم اولین شب برا کی باشه.
_باشه. بیا بازم ابرا رو ببینیم.
_باشه بیا ببینیم فاطمه خانم پارچتو دوخت.
عه علی اصغر اذیت نکن دیگه.... راستی چرا مامان همش پارچه میگیره می دوزه چرا نمی ره حاضری بخریم.
_میخواد ارزون تموم شه.
_ولی بابا امروز یه عالمه پول داد به مامان گفت براش لباس بخر. اگر از پول لباس زیاد بیاد میگم ازاون کفاشای ناهیدم برام بخره.
_اون کفشا بزرگونس قد پای تو نمی شه.
_خب کوچیکشو میخرم.
_اصلا ازاون کفشا بچه گونه نمی دوزن برای تو باید از همین پا پیونی ها بخرن.
_راست میگی،
_آره.
_نرگس پاشو رخت خوابامونا پهن کنیم خوابم گرفت بگیر بخواب.
_راستی علی اصغر اینم بگم بعدن بخواب.
_بگو.
_امروز ناهید مامانو حرص داد منم به تلافیش آب ریختم تو کفشش.
_عه: خب بیچاره اون میخواد خواهر شوهرت بشه بعدن باهات لج میشه ها!
_نفهمید کار کی بود.
_آب ریختم تو کفشش بعدشم رفتم تو توالت قایم شدم .
_مامان هیچی بهت نگفت.
_نه اصلا به رومم نیورد.
_آخه ازاونا بدش میاد تازه دلشم خنک شده.نرگس جان ابجی چشام از زور خواب میسوزه میخوام بخوابم
_باشه دیگه حرف نمی زنم تو بخواب من خوابم نمیاد.
رخت خوابش رو پهن کرد خوابید.
_شب بخیرنرگس.
_شب بخیر داداشی .
_منم دراز کشیدم تو جام و هی فکر کردم ....نفهمیدم کی خوابم برد.
به صدای بازو بسته شدن دراتاق بیدار شدم موقع اذون صبح بود بابام برا نماز بلند شده بود منم پاشدم رفتم توالت بعدم وضو گرفتم. اومدم نمازمو خوندم دوباره خوابیدم.
علی اصغر یازده ماه از من بزرگتر بود من تازه رفته بودم تو ودازده سال علی اصغر آخرای دوازده سالگیش بود میخواست بره سیزده سال به ما میگفتن شیره به شیره . اون هنوز تکلیف نشده بود برای نماز صبح بلند نمیشد.
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada