زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پلرت_28 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیبالله _یعنی تو نمی دونی ناصر تو گاو داری باباش کار می
#پلرت_29
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم زهرا_حبیباله
بابام باعصبانیت بلند شد از خونه رفت بیرون اینقدر درحیاطو محکم بست. من ترسیدم فکر کردم شیشه های اتاقمون شکست...ولی هیچی نشد فقط صدا داد.
صدای بازو بسته شدن درحیاط اومد من یه مترازجام پریدم فکرکردم بابامه اومده باز مامانمو کتک بزنه ازاتاق اومدم بیرون ببینم کیه.
_چرابابا اینقدرعصبانی بود.....
_تویی علی اصغر قلبم از جا کنده شد فکرکردم باباست....
_چی شد دوباره دعواکردن؟
_اهوم.
_مامانو زد؟
_نه همین زبونی دعوا کردن....
_بازم سر شوهر دادن تو؟
_اهوم....
_این ازدواج تو هم مصیبتی شده.
_مامان چیکارمیکنه؟
_بیا تو ببین...
_سلام مامان.
سلام عزیزم.
_خوبی مامان؟
_آره عزیزم خوبم .
_شیطونه میگه برم بزنم این ناصرو بکشم که همه چی تموم بشه.
_شیطونه غلط کرده که به تو میگه آدم بکشی.
_آخه مامان داشتیم زندگیمونو میکردیم یه دفعه سر کله نحسشون پیدا شد. هر روز هر روز دعوا.
_هرچی هم که بشه تو نباید به این چیزا فکر کنی.
تو جرو بحث داداشمو مامانم چشمم افتاد به پولی که بابام داده بود برای من لباس بخره. ایکاش مامانم لباس آماده بخره نگه بریم پارچه بخریم بدیم فاطمه خانم بدوزه. هی میخواستم بگم ولی جرات نمی کردم.....
_نرگس برو وسایل شام و بیار.
_باشه مامان.
هروقت مامانم حوصله نداشت یا عجله داشت غذا املت درست میکرد اون شبم ما املت داشتیم. همه رو آوردم. با دلهره داشتم میخوردم چون معلوم بود الان دوباره دعواشون میشه.ولی خدارو شکر نشد.شام وخوردیم سفره رو جمع کردم بردم.
_نرگس جان بابا امشب تو چایی بیار میخوام چایی دست دخترم رو بخورم.
_نمی خواد قد ش نمی رسه خود ش رو میسوزونه من میارم.
_خب سماور و بزار پایین که بتونه چایی بریزه.
_پایین خطر ناکه یه وقت جواد خودشو میسوزونه. حالا فردا نمی خوان ببرنش که تو میخوای یه شبه همه چی یادش بدی
_دِ لا اله الاالله من دیگه تو این خونه حرفم نمی تونم بزنم.
_فعلا که هیچی به ما مربوط نیست و آقا همه کاره اید.
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پلرت_29 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم زهرا_حبیباله بابام باعصبانیت بلند شد از خونه رفت بیرون اینقدر د
#پارت_30
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
بابام لم داد رو بالشتو تلوزیونو روشن کرد سریال شاید برای شماهم اتفاق بیفتد داشت پخش میکرد هممون این سریال رو دوست داشتیم نشستیم تماشا کردیم.بعد سریال مامانم بلند شد رخت خوابهای خودشو پهن کرد. به ماهم گفت پاشید برید بخوابید.
دوتایی بلند شدیم اومدیم تو اتاق در و بستیم ولی ناخواسته دوتامون گوشامونو گذاشتیم به دراتاق.
زن: ببین چند دفعه است دارم میگم اتاق علی اصغر رو نرگس رو جدا کن.
_منم چند دفعه گفتم یه اتاق دیگه تو حیاط بنداز.
_فردا میرم پیش اوسا حسین ببینم چقدر مسالح میخواد میگیرم بهش میگم بیاد یه اتاق دیگه بندازه.
دوتایی بهم نگاه کردیم.علی اصغر اتاق جدیده برامن میشه گفته باشم.
_نخیر کی گفته هرچی نو و تازس برا تو باشه .
_همین که گفتم.
_خب گفته باش.
_علی اصغر هیس دارن بحث میکنن.
معصومه بد اخلاقی نکن میخوام حرف بزنم.
_بزن.
برا شب جمعه کیارو بگیم.
چی شد کار داری نرگس شد دختر من؟
.
هرکاری دلت میخواد بکن هرکی رو دوست داری دعوت کن.
_آخه چرا همه چی رو به آدم کوفت میکنی.
_من یا تو.
_هیچی بابا بگیر بخواب به ما نیومده مثل آدم دو کلمه باهم حرف بزنیم.
تو بخواب من خوابم نمیاد.
برق اتاقشون خاموش شد.دیگه صدایی نیومد.
از شیشه پنجره اتاق نگاهم افتاد به ابرای آسمون.وای ابر بالای سرم شبیه یه لباس قشنگ بود.
علی اصغر ببین اون ابرَرو شبیه لباس نیست.
_ببینم کوش؟
_اوناهاش.
چرا شبیه پارچه است که فاطمه خانم داره می دوزه.
حرصم گرفت خم شدم بالشت رو از روی رخت خوابا برداشتم زدم تو سرش. بیشور منو حرص نده. دوتایی زدیم زیر خنده.
_بگیرید بخوابید .
_اوه صدای بابا دراومد.
_علی اصغر.
_چیه؟
_یعنی من بد بخت میشم؟
_نه چرا بد بخت شی.
_مامان میگه.
_مامان میگه زودِنرگس شوهرکنه.
_آخه میگه ناصر بد اخلاقه دست بزن داره کفتر بازه من میترسم.
_دست بزن داره؟ غلط کرده رو تو دست بلند کنه دستشو قلم میکنم.
تو که زورت به اون غول تشن نمی رسه.
_بابا که هست ازترس بابا جرات نمی کنه.
_بابا همش طرفدار ناصره.
_نه نیست....
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_30 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله بابام لم داد رو بالشتو تلوزیونو روشن کرد سریال
#پارت_31
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
نرگس هنوز که نرفتی خونه شوهر، اینجایی به این چیزا فکر نکن.
_میگم اون اتاق جدیده هم برای تو من که دارم شوهر میکنم.
_کدوم اتاق هنوز که ساخته نشده.
_خب میشه. بابا فردا داره میره مسالح بخره.....
_حالا هروقت حاضر شد نوبتیش می کنیم یه روز براتو یه روز برا من.
_اول برای کی باشه؟
_شیر یا خط میندازیم اولین شب برا کی باشه.
_باشه. بیا بازم ابرا رو ببینیم.
_باشه بیا ببینیم فاطمه خانم پارچتو دوخت.
عه علی اصغر اذیت نکن دیگه.... راستی چرا مامان همش پارچه میگیره می دوزه چرا نمی ره حاضری بخریم.
_میخواد ارزون تموم شه.
_ولی بابا امروز یه عالمه پول داد به مامان گفت براش لباس بخر. اگر از پول لباس زیاد بیاد میگم ازاون کفاشای ناهیدم برام بخره.
_اون کفشا بزرگونس قد پای تو نمی شه.
_خب کوچیکشو میخرم.
_اصلا ازاون کفشا بچه گونه نمی دوزن برای تو باید از همین پا پیونی ها بخرن.
_راست میگی،
_آره.
_نرگس پاشو رخت خوابامونا پهن کنیم خوابم گرفت بگیر بخواب.
_راستی علی اصغر اینم بگم بعدن بخواب.
_بگو.
_امروز ناهید مامانو حرص داد منم به تلافیش آب ریختم تو کفشش.
_عه: خب بیچاره اون میخواد خواهر شوهرت بشه بعدن باهات لج میشه ها!
_نفهمید کار کی بود.
_آب ریختم تو کفشش بعدشم رفتم تو توالت قایم شدم .
_مامان هیچی بهت نگفت.
_نه اصلا به رومم نیورد.
_آخه ازاونا بدش میاد تازه دلشم خنک شده.نرگس جان ابجی چشام از زور خواب میسوزه میخوام بخوابم
_باشه دیگه حرف نمی زنم تو بخواب من خوابم نمیاد.
رخت خوابش رو پهن کرد خوابید.
_شب بخیرنرگس.
_شب بخیر داداشی .
_منم دراز کشیدم تو جام و هی فکر کردم ....نفهمیدم کی خوابم برد.
به صدای بازو بسته شدن دراتاق بیدار شدم موقع اذون صبح بود بابام برا نماز بلند شده بود منم پاشدم رفتم توالت بعدم وضو گرفتم. اومدم نمازمو خوندم دوباره خوابیدم.
علی اصغر یازده ماه از من بزرگتر بود من تازه رفته بودم تو ودازده سال علی اصغر آخرای دوازده سالگیش بود میخواست بره سیزده سال به ما میگفتن شیره به شیره . اون هنوز تکلیف نشده بود برای نماز صبح بلند نمیشد.
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_31 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله نرگس هنوز که نرفتی خونه شوهر، اینجایی به این چی
#پارت_32
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
صبح به صدای کلنگی که به زمین میخورد و سروصدای کارگرا ازخواب بیدار شدم. قربونش برم بابام خودش تاهر وقت که دلش میخواست بخوابه میخوابید ماهم جرات نداشتیم پیچی کنیم با هیس وهُوس حرف میزدیم ولی وقتی ما خواب بودیم انگار نه انگار که آدمیم صدای تلوزیونو تا هرکجا که دلش میخواست زیاد میکرد الانم نکرده اول مارو صدا کنه بعد کلنگ برنن تو حیاط.
_نرگس این صدای چیه؟
_عه علی اصغر توهم بیدار شدی. صدای کلنگه دارن پِی اتاق جدید رو میکنن.
_ترسیدم فکر کردم زلزله اومده.
_رخت خوابامو جمع کردم رفتم تو اتاق مامانمینا بوی نون تازه ، صدای قُل قُل سماور ، بوی چایی اتاق و برداشته بود.
_سلام.
_سلام نرگس جان برو داداشتم صدا کن.
_اون بیداره الان خودش میاد.
_مامان.
_جانم.
_یه چی بگم دعوام نمی کنی؟
_چی میخوای بگی؟بگو؟
_اول قول بده دعوام نمیکنی سرم داد نمی زنی.
_باشه قول میدم.
_بریم برای من لباس حاضری بخر.
_چرا مامان.فاطمه خانم که خوب می دوزه.
_نمی خوام حاضریهاش قشنگ تره.
_باشه به بابت میگم بریم بازار بخریم.....
پریدم بغل مامانم چسبیدم به گردنش.
هی لپاشو بوس کردم.
آخ جون الهی قربونت برم مامان قشنگم.
مامانم منو بغل کرد بوسید. خدا نکنه دختر خوشگلم.....
_مامان.
_جانم.
علی اصغر میگه از سر کفشای ناهید اندازه تو نیست راست میگه؟
_دستامو از دور گردنش باز کرد گرفت تو دستاش .قربون اون پاهای کوچیک عروسکیت برم راست میگه. ولی یه کفش خوشگل تراز کفشای ناهید برات میخرم.
_مثلا چه جوری؟
_بریم بازار ببینیم یه خوشگلشو برات میخرم.
_مامان کی میریم بازار؟
_این اتاقه رو بسازن میریم.
_کی این اتاقه ساخته میشه.
_یکی دوروزه تموم میشه.
_پاشو برو باباتو صداکن بیاد صبحونشو بخوره.
_داد زدم بابا بابا.
_نرگس ازاینجا داد نزن پاشو برو تو حیاط بگو بیاد....
_الان میرم.
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_32 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله صبح به صدای کلنگی که به زمین میخورد و سروصدای کا
#پارت_33
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیبالله
پاشدم رفتم حیاط.بابامم داشت کلنگ میزد که جا، پِی در بیاره منم شروع کردم به صدا کردن بابام.
_بابا بابا بااااابا .
_چه خبره چرا داد میزنی؟
_آخه صدا کردم جواب ندادید.
_حالا چیکار داری؟
_مامان میگه زود بیا صبحونه بخور.
_باشه بابا الان میام .
میگه الان میام.
_باشه عزیزم تا بابات بیاد برو وسیله صبحونه رو بیار.رفتم آشپزخونه از یخچال کره و مربا با پنیر برداشتم ، شکرپاچ و چاقو و قاشق مربا هویج و بشقاب رو هم از جا ظرفی برداشتم گذاشتم تو سینی آوردم سرسفره مامانم تو استکانا چایی ریخته بود. بابام اومد نشستیم سرسفره.
_احمد مارو ببر بازار خرید کنیم نرگس میگه لباس حاضری میخوام.
_حالا این دفعه رو هم بدوزید دفعه بعد حاضری میخرم براش .
_مگه قراره چند بار براش بله برون شه نرگس دوست داره بره بازار لباس حاضری بخره شب بله برونش بپوشه .
معصومه میبینی که دارم بنایی میکنم وقت ندارم . این اتاق باید تا شب جمعه که بله برون نرگسِ تموم شه.
_این شب جمعه نه بگو شب جمعه بعد بیان.
بابام که لقمه گرفته بود بزاره دهنش لقمه شو پرت کرد وسط سفره و با داد گفت چرا میخوای عقب بندازی .چرا آخه اینقدر اوقات منو تلخ میکنی.
که یه دفعه مامان پشت دستهاشو گرفت جلوی صورت بابام گفت :
_ خجالت میکشم منو اینجوری ببینن عقب بنداز بزار دستهام ورمش بخوابه.کبودیاشم بره.
بابام که شرمنده شده بود سرش رو انداخت پایین و شروع کرد لقمه گرفتن ودیگه حرفی نزد..
دلم خیلی برای مامانم سوخت ولی خوشحال شدم که بابام شرمنده شد.
جای پِی اتاق رو صبح تا ظهر درآوردن بعد از ظهرهم ستونها شو کار گذاشتن. خیلی زود داشت ساخته میشد .
خونه ما کلا دو تا اقاق داشت یکیش بزرگ بود که هم اتاق خودمون بود وهم برای میهمان و هم اتاق خواب بابا ومامانم بود که جوادم پیش خودشون می خوابید .
یکی هم اتاق کوچیکتر که رخت خوابها و کمد توش بود من و علی اصغر توش درس میخوندیم و شبها هم میخوابدیم .اتاق ما با مامانمینا درش تو هم باز میشد که موقع خواب مامانم میگفت باید درش باز باشه.این اتاقم داشتن میساختن برای هرکدوم ما میشد بازم کلی مامانم توش وسایل میزاشت فقط میگفت دیگه باید علی اصغر تو یه اتاق بخوابه نرگس هم تو یه اتاق.
ساخت اتاق تموم شد مونده بود درو پنجره واینکه اول خشک بشه بعد بگه بیان سفیدش کنن .
_ناصر یه بارکی همه اتاقها رو سفید کن تا خونه رنگ و رو بیاد.
_ هوا سرده خشک نمیشه .
_تا بله برون ۱۰روز مونده خشک نمیشه .
_نه نمیشه ان شاءالله تابستون همشونو سفید میکنم.
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_33 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیبالله پاشدم رفتم حیاط.بابامم داشت کلنگ میزد که جا، پِ
#پارت34
#نرگس
پريشان كن سر زلف سياهت ، شــــانه اش با من
سيه زنجير گيسو بـــاز كن ، ديوانـــــــــه اش با من
مگــــو شــمع رخ مــــــه پیــکران ، پــــروانه ها دارد
تو شـمع روی خــود بنمــــا بُتـا ، پــروانه اش با من
كه ميگويـد كه مي نتوان زدن بي جـام و پيمـانه ؟!
شراب از لــعل گلگونت بده ، پيمـــــــانه اش با من
مگــر نشـنيده اي گنـجـينه در ، ويـــرانه جا دارد ؟!
عيان كن گنج حُسنت اي پري! ، ويـرانه اش با من
ز شور عشق ليلي در جهان ، مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن از عشق خود ، افسـانه اش با من
بگفتم : صيد كـــردي مرغ دل ، نيكو نگهـــــــدارش
سر زلفش نشانم داد و گفتـــــــا : لانه اش با من
شبی میگفت دل : جانـانـه ای بایـد مــرا ، گفتم :
به زنجــیر جـنون گــردن بـِـنِـه ، جـانـانه اش با من
۸حخ
ز تـــــــرك مي اگر رنجيد از من ، پير ميخــــــــانه !
نمودم تـــوبه ، زين پس رونق ميخــــانه اش با من
پي صــــــــيد دل آن بلـبل دسـتانسرا ،
به گلزار از غـزل دامي بگستر ، دانــــه اش با من
بابام عاشق ترانه های سنتی بود.
تو ماشین همه ساکت بودن فقط صدای ترانه های افتخاری میومد. من خوشحال بودم همش تو ذهنم مغازها و لبایهای قشنگ تصور میکردم همیشه دوست داشتم ابروهامو بردارم آرایش کنم ولی مامانم نمی زاشت میگفت ان شاالله هروقت ازدواج کردی خب داشتم ازدواج میکردم پس دیگه میتونم .موهامو رنگ کنم ابروهامو بردارم آخ جون میگم باید برام گوشی هم بخرن. تو همین فکرا بودم.
یه دفعه از شیشه ماشین چشمم افتاد به پارک تو تاب و سر سره داشت.بی اختیار گفتم بابا بریم پارک؟
_باباجون تو دیگه بزرگ شدی داری شوهر میکنی پارک برای بچه هاست.
_وا رفتم یعنی دیگه نباید بازی کنم؟یه لحظه همه اون صحنه های خرید و رنگ موهامو ابرو برداشتن از سرم پرید.
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت34 #نرگس پريشان كن سر زلف سياهت ، شــــانه اش با من سيه زنجير گيسو بـــاز كن ، ديوانــــــــ
#پارت_35
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
اومدم بگم من نمی خوام ازدواج کنم می خوام برم پارک سر سره سوار شم که یاد دعواهای مامان وبابامو کتک خوردن مامانم افتادم .
چیزی نگفتم.
رسیدیم بازار مامانم همچنان اخمهاش تو هم بود بابامم توجه نمی کرد.
ماشینش رو پارک کرد. سه تایی از ماشین پیاده شدیم به سمت مغازها حرکت کردیم .
اولین مغازه بازار اسباب بازی فروشی بود بی اختیار گفتم ما مان!
خواستم بگم بریم برای من اسباب بازی بخریم یاد حرف بابام افتادم که تو بزرگ شدی. حرفم رو قورت دادم.
_جانم مامان چی میخوای بگو ؟
_حرفم رو عوض کردم .
مامان بریم برای جواد اسباب بازی بخریم ؟
که بابام جواب داد. می خریم صبر کن موقع برگشتن. بزار خرید هامونو بکنیم. سرم رو به نشون تایید تکون دادم.
بابام رفت در مغازه لباس زنونه مامانمو صدا زد.
_بیا اول برای تو بخرم.
_من نمی خوام.
_بیا دیگه اوقات تلخی نکن یه پیرهن بِخر
مامانم روشو کرد اونطرف گفت من چیزی لازم ندارم پیرهنم نمی خوام.
بابام رفت تو مغازه صدا کرد نرگس بابا بیا !
یه نگاه به مامانم کردم توام بیا . مامانم گفت نه من نمی خوام.
وارد مغازه شدم یه خانم جوان که یه شال سرمه ای سرش کرده بود پشت ویترین مغازه ایستاده بود .بهش سلام کردم و اونهم با لبخند و خوشرویی جواب سلامم را داد .
بابام یه بلوز ازتو مغازه بهم نشون داد گفت این خوبه . بخریم برای مامانت؟ یه نگاهی از شیشه مغازه به مامانم کردم گفتم نمی دونم از خودش بپرس؟
_خودش داره ناز می کنه میخوام به سلیقه خودمو و خودت بخرم. اشاره کرد به همون بلوز و گفت این خوبه؟
فروشنده که داشت به حرفهای منو بابام گوش میداد متوجه قهر مامانم شد و شروع کرد به معرفی و نشون دادن بلوزهاشو مارو تشویق به خریدن کرد.
یه دفعه به نظرم رسید خوبه که بامامانم ست کنم ....به خانم فروشنده گفتم دوتا بلوز دامن یه شکل اندازه منو مامانم داری......فروشنده یه نگاهی به قدو قامت من کردو گفت نه عزیزم توخیلی بچه ای باید لباس دخترونه بخری مامان هم لباس زنونه.....گفتم رنگش چی دوتا بلوز دامن داری که هم رنگ هم باشن منو مامانم بخریم .....بلوزهای ویترینش رو زیرو رو کرد. ولی پیدا نکرد....
نه متاسفم نداریم.
از مغازه اومدیم بیرون ....میخواستیم وارد مغازه بعدی بشیم که من آویزون چادر مامانم شدم.... مامان،مامان تو رو خدا توهم بیاتو انتخاب کن مامان نگام کرد .
چشامو ریز کردم لبخند به لبم تورو خدا بیا دیگه ...
مانانم بعد یه مکث کوتاه گفت باشه بریم.
_خیلی خوشحال شدم گفتم آخ جون بریم.
وارد مغازه شدیم .
_مامان بیا باهم ست بخریم .مامانم با لبخند یه نگاهی به من کرد.
اگه داشته باشن که خیلی خوبه
منو مامان و بابا تا آخر مغازه ها رفتیم ولی نتونستیم بلوز هم رنگ و هم مدل پیدا کنیم .....بی خیال مدل شدیم گفتیم هم رنگ هم باشه خوبه ولی پیدا نکردیم .
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_35 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله اومدم بگم من نمی خوام ازدواج کنم می خوام برم پ
#پارت_36
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
لب لوچه من آویزون شده بود زیر لب شروع کردم به غُرزدن عه پس چرا هیچ کدوم مغازه ها اونی که ما میخوایم نداره .
که یه دفعه چشمم افتاد به مغازه کوچیک واااااای همونی که دوست داشتم یه لباس عروسکی دامن کلوش تو سینه شم کلی سنک و کاری کرده بودن برق می زد آستینش بلند بود لب آستینشم تور داشت دلم رفت .
چادر مامانم و گرفتم به تکون دادن ، مامان ، مامان پشت اون ویترینه رو نگاه همونی که میخواستم .
مامانم نگاه کرد گفت آره چه خوشگله.
یه دفعه بابام گفت مگه شماها ست نمی خواستین .من که غرق در لباس شده بودم هیچی نگفتم ولی مامانم گفت حللا بریم تو مغازه بچم خیلی ازاین لباس خوشش اومده.
سه تایی رفتم تو و سلام کردیم خانم فروشنده تا چششمش افتاد به ما بلند شد بالبخند جواب سلام مارو داد و خوش آمد گفت .
مامانم لباس تو ویترین رو بهش نشون داد گفت اندازه این دخترم میخوام .خانم فروشنده هم یه رگال که چند لباس باهمون مدل ولی رنگها و سایزهای متفاوت بود به ما نشون داد.
گفت رنگ بندیشو انتخاب کنید براتون بیارم .
من گفتم همون صورتیه خانم فروشنده هم قد و بالای منو ورانداز کرد و دست برد تو رگال و یه پیراهن همون شکل داد به مامانم و اتاق پِرو رو به ما نشون دادو گفت بره بپوشه ببینید اندازش هست .
وای خدا چقدر من ذوق میکردم باعجله رفتم تو اتاق در و بستم و لباسهای تنم رو درآوردم .
صدا زدم مامان
_ عزیزم چقدر بهت میاد چه خوشگل شدی صبرکن باباتو صدا کنم ببینتت احمد بیا
بابام اومد به به، به به ماشاالله به دختر خوشگلم میخوایش بابا خوشت اومده؟
_بله بابا همونیه که میخواستم
_مبارکه بابا درش بیارش بیا بیرون
داشتم پیرهنو در میاوردم لباسهای خودمو بپوشم که شنیدم مامانم به فروشنده میگفت خیلی دوست داشتیم لباسامون با دخترم ست باشه ولی قسمت نشد .
خانم فروشنده در جواب مادرم گفت.....
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_36 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله لب لوچه من آویزون شده بود زیر لب شروع کردم به غ
#پارت_37
#پارت_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
ما لباسهامونو خودمون تولید میکنیم اگر بخواهید از سر همین برای شماهم می دوزیم .
تند تند لباسما پوشیدم اومدم بیرون چشمم به صورت خندان مانانم افتاد .خدا رو شکر جَو خرید مانانمو گرفته بود از اون حالت گرفتگی و اخم بیرون اومده بود بابام که مامانو خندان می دید خوشحال تکیه کرده بود به در مغازه و مامانمو نگاه میکرد .
خانم فروشنده لباس من گذاشت تو جعبه بابت لباس مامانمم بیانه گرفت .
گفت دو روز دیگه آماده میشه بیاید ببرید .
از مغازه اومدیم بیرون رفتیم سراغ کفش من یه کفش صورتی انتخاب کردم ولی مامانم گفت .
نرگس جان سفید بگیری بیشتر به لباست میاد اگر همه چیت صورتی باشه یخ میشی ولی ترکیبی باشه بیشتر تو چشمی منم قبول کردم و هردومون کفش سفید خریدیم .
وای خدا چه روز خوبی بود چه حس قشنگی داشتم حس دختر شاه پریون بهم دست داده بود ای کاش مامانمم ازته دل راضی میشد اینطوری به من بیشتر خوش میگذشت .
خریدمون تموم شد و راهی خونمومون شدیم .
توی راه مامان و بابام باهم حرف می ردن گاهی دعواشون میشد و گاهی هم سکوت می کردن ولی من تو حال خودم بودم همش خودمو تو اون لباس خوشگل میدیم که دارم جلوی دوستامو خالمو و مادر بزرگم میچرخم .
دوشت داشتم زودتر برسیم لباسمو به همه نشون بدم
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_37 #پارت_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیباله ما لباسهامونو خودمون تولید میکنیم اگر بخواهید از
#پارت_38
#رمان_آنلاین_نرگس
به قلم #زهرا_حبیباله
رسیدیم خونه علی اصغر در دم در حیاط ایستاده بود تا چشمم افتاد بهش باخنده ازتو ماشین دست تکون دادم اونم با دستش اشاره کرد چی شده؟
تا بابام ترمز کرد از ماشین پریدم بیرون و رفتم پیش داداشم
_وای علی اصغر نمی دونی چه لباسی خریدم بزاز مامان بیارش بپوشم ببین چقدر قشنگه.
_برای منم چیزی خریدید ؟
_عه باید برای توهم میخریدیم
بابام صدای مارو شنید.
علی اصغر بابا منو تو فردا میریم خرید امروز وقت نمی شد هممون خرید کنیم .
علی اصغر هم سرشو به تایید تکون داد.
بابام از پشت نیسان جعبه لباس و کفشهامونو داد به مامانم .من که دیگه طاقتم تموم شده بود پریدم جعبه لباس و کفشمو رو از مامانم گرفتم رفتم تو خونه تند تند لباسامو در اوردم و پیرهنمو پوشیدم .
ازتو اتاقم صدا زدم علی اصغر بیا ببین اونم اومد تو اتاق .
_اوله له له چقدر قشنگه مبارکت باشه نرگس
_ممنون داداشی .
صدای مامانم بلند شد .نرگس اون لباس و دربیار برو خونه مادر جون جواد و بردار بیار .
_مامان میشه باهمین لباس برم
_ نه درش بیار یه وقت کثیف میشه
_مواظبم نمی زارم کثیف شه.
_نرگس منو حرص نده اون لباس رو دربیار
_پا کوبیدم زمین مامان بزار یه کم تنم باشه که یه دفعه بابام اومد تو اتاق یه نگاهی بهم انداخت و گفت عروسکم خیلی قشنگ شدی خوشگم لباس رو دربیار آویزونش کن تو کمد برو جواد رو هم از خونه مادر بردار بیار برو بارک الله دخترم .
با لب و لوچه آویزون گفتم باشه بابا لباس رو درمیارم ولی به علی اصغر بگو بره جوادو بیاره .
تا اینو گفتم علی اصغر جفت زد کفشهاشو پوشید و گفت من نمی رم اول به تو گفتن من باید برم مسجد تمرین سرود دارم و مثل برق از حیاط زد بیرون.
منم لباسمو در اوردم و رفتم خونه مادر بزرگم .
در زدم درو باز باز کرد.
_سلام .
سلام به روی ماهت خوشگلم لباس خریدی ؟
آره مادر چه لباسی هم خریدم اگر ببینی اینقدر قشنگه.
مبارکت باشه گلم حالا میام میبینم اومدی جواد رو ببری
آره مادر کجاست .
خوابیده بزار بیداربشه خودم میارمش .
_پس من میرم خونه اینو گفتمو منتظر حرف مادر بزرگم نشدم مثل جِت دویدم به سمت خونمون
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
من #ڪوچه ے خلوتے را
میخواهم..
بی انتها، براے #رفتن
بے واژه، براے #سرودن
و #آسمانے براے
#پـرواز ڪردن
عاشقانہ اوج گرفتن
#رها شدن...
#جمـع_شهیـدانم_آرزوست
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada