eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
18.6هزار دنبال‌کننده
786 عکس
413 ویدیو
7 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_38 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله رسیدیم خونه علی اصغر در دم در حیاط ایستاده بود
به قلم همه هوش و هواسم پیش لباس و کفشم بود . تو دلم میگفتم کی پنج شنبه میشه من اینو بپوشم . اومدم خونه مامانم گفت پس جواد چی شد ؟چرا نیاوردیش. _خواب بود مادر جونم گفت بیدار بشه خودم میارمش. باچشمام دور تا دور اتاق رو نگاه کردم ولی لباسمو ندیدم . _مامان لباس منو کجا گذاشتی؟ _جاش اَمنه . _خب میخو ام بدونم. بودونی که چی هی بکشی به تنت از آهارش بیفته چروک و کثیف بشه؟ _نه نمی خوام بپوشمش میخوام نگاش کنم . _نمی شه دیگه هم حرفشو نزن برو دنبال کارت برو جلوی من وانیسا حوصله منو هم سر نبر برو ببینم. _وا !! چه جوری با من حرف میزنه مثلا من دارم شوهر میکنم . _برووووووووو نرگس اعصاب منو بهم نریز : _وا !'حالا چرا داد میزنی خُب میرم. _ناامید شدم از رسیدن به وصال لباس. رفتم در خونه فریده اینا. مامان فریده از سر قضیه دخترش پری دیگه منو تحویل نمی گرفت منم تو خونشون نمی رفتم فریده رو صدا میکردم بیاد بیرون بازی کنیم . آجرو گذاشتم زیر پامو زنگ بلبلی شونو زدم صدای توران خانم از پشت در بلند شد‌. _کیه؟ وای جرات نکردم بگم منم دوباره زنگ زدم .توران خانم اومد درو باز کرد. _تویی !اینجا چی میخوای . منم هول شدم و گفتم سلام فریده هست. _آره هست ولی نمیاد. _تورو خدا توران خانم صداش کن کارم واجبه. توران خانم با چشمهای گرد شده از تعجب به من ذول زدو گفت واجب! منم سرم رو تکون دادم گفتم آره واجبه صداش کنید. فریده از پشت سر مامانش لب خونی کرد تو برو الان میام . بعدم رفت تو اتاقشون . منم گفتم باشه توران خانم میرم . توران خانم با تعجب بیشتر گفت تو که کارت واجبه چی شد آتیش پاره چرا داری میری. منم یه خدا حافظی کردم و تندی از در خونشون رفتم . سرکوچشون وایساده بودم که یه دفعه ناصرو دیدم از دور داره میاد ناخودآگاه قلبم وایساد نفسم تو سینم حبس شد میخکوب شدم به دیوار . اونم منو از دور دید بالبخند داشت میومد جلو. _وای خدای من این چقدر گنده است. چیکار کنم! داره به من نزدیک میشه. نفسم به شماره افتاده بو د.اونم آرام آرام و با لبی خندان داشت به من نزدیک و نزدیک تر میشد تا رسید جلوی منو با روی گشاده و چهره ای خندان گفت :سلام. من لال شده بودم فقط ناخداگاه بهش ذول زدم .اونم یه لبخند زدو رفت . اروم آروم با پاهای لرزون نشستم که دیدم ..‌.. ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_39 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله همه هوش و هواسم پیش لباس و کفشم بود . تو دلم می
به قلم فریده بالای سرم ایستاده و باتعجب بهم گفت نرگس چیزی بهت گفت . باسر اشاره کردم نه . _بهت متلک گفت . دوباره باسر اشاره کردم نه . _دیدم بهت سلام کرد این پسر هاجر خانمه درسته ؟ بااشاره سر گفتم آره _فامیلید با هم که . بازم باسر گفتم آره. _پاشو ببینم پاشو خودتو جمع کن بگو چی شده چرا اینطوری شدی ؟دست منو گرفت و بلندم کرد . _چقدر دستات سرد شدن نرگس اگه حالت بده برم به مامانت بگم . با سر اشاره کردم نه نه و به زور گفتم الان خوب میشم چیزی نیست . دست منو گرفت : _ پاشو بریم خونه خالم پیش مریم یه آب قند بخور مامانم میگه اگر کسی یه دفعه دستش سرد بشه و عرق سرد بکنه فشارش افتاده بریم اونجا بهت آب قند بدم حالت جا بیاد و به حرف بیای که این پسره چی بهت گفت که تو اینقدر بهم ریختی. دستمو زدم به پیشونیم دیدم وای خیس عرق شده . آروم آروم با کمک فریده بلند شدم رفتیم در خونه مریمینا در زدیم درو باز کرد مامانش و خواهرش منیر توی ایون نشسته بودن تا حال منو دیدن پاشدن اومدن دم در کمک کردن منو بردن تو ایون نشوندن ‌. منیر گفت چی شده ؟ فریده گفت فکر کنم فشارش افتاده . منیرم دوید تو آشپزخونه اب قند بیاره . مامان مریمم به فریده گفت بدو برو خونه نرگسینا مامانشو صدا کن . _نه نمیخواد بری چیزی نیست. فریده گفت بیایم اینجا وگر نه من میخواستم برم خونمون .چیزیم نیست حالم خوبه. منیر آب قند و اورد _بخور بخور رنگت پریده حالا چی شده چرا اینطوری شدی! _نمی دونم یه دفعه حالم بد شد. رومو کردم سمت در حیاط دیدم مامانم سراسیمه اومد _چی شده نرگس . منم که حالم بهتر شده بود پاشدم روی پا ایستادم گفتم هیچی فریده شلوغش کردو منو آورد اینجا فریده دختر دانایی بود ، فهمیده بود که تو جمع نگه چی دیده ولی به مامانم گفته بود که چی شده. مامانم تا چشمش افتاد به من اومد جلو دستهامو گرفت گفت چی شده عزیزم بهتری گفتم آره مامان بهترم ....
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت‌_40 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله فریده بالای سرم ایستاده و باتعجب بهم گفت نرگس
به قلم مامانم از مامان مریم تشکر کرد و دست منو گرفت و رفیتم خونه تازه رسیده بودیم که مادر جون جواد رو آورد تا جواد چشمش خورد به مامانم خودشو انداخت تو بغل مامانم . _مامان پیرهنمو بیار نشون مادر بدم برو تو کمد خودت بیارش منم از فرصت استفاده کردم و تندی رفتم برش داشتمو رفتم تو اتاق خودمون تند تند لباسلامو دراوردمو پیرهن بله برونمو تنم کردم اومدم پیش مادر و مامانم گفتم خوشگل شدم . مادر جون یه نگاهی به قد و بالای من انداخت گفت : آره مادر خیلی قشنگه ولی این که لباس بله برون نیست. معصومه اینو میخوای بله برون تن نرگس کنی ؟ مثل یخ وا رفتم وای خدای من نگن نباید بپوشی مامانم وا رفته به مادر نگاه کرد مگه عیبی داره. تقریبا همین مدل دادم برای خودمم بدوزن . مادر جان عیبش اینه که اگر این لباسو نرگس بپوشه خودتم که دادی همینطوری برات بدوزن تو بله برون بپوشی یعنی اینکه ماهیچ شرط و شروطی نداریم آماده ایم دو دستی دخترمون رو تقدیمتون کنیم .این لباس جشن شیرینی خُرونِ و.... بله بررون که جشن نیست یه مهمونی رسمی هست که خونوادهای پسر و دختر با شرط شروط هایی که میزارن باهم به تفاهم برسن .خیلی از بله برونها سر همین شرط شروطها بهم خورده چه شرط و شروطی احمد اینقدر هول شده که هرچی اونا بگن قبول میکنه. نگفت ازچی این پسره خوشش اومده . چرا میگه وضعشون خوبه دستشون به دهنشون میرسه دیر یا زود که نرگس باید شوهر کنه همینا خوبن . پاهامو کوبیدم زمین و با بغص گفتم من همینو میپوشم. مادرجون شب جمعه رو یه بلوز شلوار ساده ترو تمیز بپوش این لباس رو ان شاالله جشن شیرینی خورون تنت کن. حالا جواب احمد و چی بدم؟ هیچی چه جوابی، بگو مگه من چند تا دختر شوهر دادم . تجربه نداشتم حالا اینم که طوریش نمی شه میزاریم تو یه مجلس منا سب میپوشیمش ....
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_41 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله مامانم از مامان مریم تشکر کرد و دست منو گرفت و ر
به قلم منم رفتم لباسمو در آوردمو زیر لب شروع کردم به غرغر کردن خودشون شوهر میدن خودشون میخرن خودشون می دوزن منم انگار هویجم یکی نمی گی آخه تو چی خوشت میاد ، نمیاد بعدم لباس رو گذاشتم توی جعبه شو رفتم کوچه. داشتم همینطوری می گشتم که فریده رو دیدم اومد نزدیکم نرگس راستشو بگو ناصر هاجر خانم چی بهت گفت . هیچی سلام کرد. عه همین اره پس چی؟ خب سلام که غش و ضعف نداره یه علیک میگفتی. فریده قسم بخور به کسی نمی گی تا راستشو بهت بگم‌ به جون مامانم به هیچ کسی نمی گم . قسم جون مامانتو خوردیا به جون مامانو به جون بابام به هیچ کسی نمیگم ناصر اومده خواستگاری من شب جمعه هم بله برونمه چشمهاش گرد شد عه راست میگی !! اهوم پس مدرسه چی شونه انداختم بالا نمی دونم نرگس میخوای شوهر کنی نه نمی خوام شوهر کنم دارن شوهرم میدن خب بگو نمی خوام نمی تونم چرا نمی تونم دیگه یه چیزهایی هست که نمیشه بگی (مامانم با التماس و تهدید گفته بود جریان کتکی که از بابام به خاطرازدواج من خورده بود به هیچ کسی نگم منم قول داده بودم ) الان برای همین ناراحتی نه بابا رفتیم بازار یه پیرهن خریدم اینقدر قشنگه آرزوم بود یه همچین پیرهنی داشته باشم ولی مادر جونم میگه اینو نباید بله برونت بپوشی عه پس چی باید بپوشی میگن یه لباس ساده تر نرگس پیرهنتو بهم نشون میدی نه بابا نمی تونم مامانم میگه تا شب جمعه نباید کَسی بفهمه ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada
به قلم سرکوچه داشتم با فریده حرف میزدم که دیدم عمه هاجر رو ناهید دارن میان سمت کوچه ما فریده ! غلط نکنم اینا دارن میان خونه ما من زود برم به مامانم بگم. منتظر جواب فریده نموندم به سرعت دویدم رفتم خونمون در حیاطمون باز بود رفتم تو خونه داد زدم مامان مامان یه خبر مامانم ازتو اتاق صدا زد چه خبری بیاتو نرگس دم پاییامو در آوردم سراسیمه رفتم تو اتاق. مامان عمه هاجرو ناهید دارن میان اینجا راست میگی !! وا !! معصومه اینا الان چیکار دارن شب جمعه قرار بود بیان چی بگم! بزار بیان ببینیم چی میگن! _صاحب خونه معصومه خانم مهمون نمیخواین. _خواهش میکنم بفرمایید نرگس زود باش تا من تعارفشون میکنم اینجا رو جمع کن. منم هرچی تواتاق بود تند تند ریختم تو اتاق خودمو و علی اصغر در اتاقم بستم. بفرمایید خوش آمدید .ج سلام حاج خانم چه خوب که شماهم اینجایید سلام خوش آمدید ان شاالله خیره بله خیره خیر. منم سلام کردم و دقیقا نشستم روبه روی عمه هاجر و ناهید مامان یه سینی چایی آورد و به همه تعارف کرد منم برداشتم. _معصومه خانم اگر اجازه بدید چهار شنبه شب بیایم خونه شما صحبتهامونو بکنیم به توافق برسیم که شب بله برون دیگه جلوی فامیل قبلا حرفامونو زده باشیم. _والا چی بگم باید با بابای نرگس صحبت کنم .... ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_43 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهراحبیب‌‌اله سرکوچه داشتم با فریده حرف میزدم که دیدم عمه هاجر
به قلم پس دیگه ببخشید ما زنگ میزنیم جوابش رو تلفنی میگیریم . باشه هر طور راحتید... چایی هاشونو خوردن و خدا حافظی کردن رفتن منم پشت سرشون رفتم تو کوچه فریده هنوز تو کوچه مابود. دوید اومد پیشم گفت چیکار داشتن ؟ هیچی بابا میخوان زودتر بیان بله برون کنن . توکه گفتی شب جمعه . آره خودشون اول گفتن شب جمعه اما الان میگن زود بیایمو چه می دونم یه چیزایی گفتن من خیلی سر در نیاوردم .ولش کن میای لی لی عه برات بد نشه ! چه بدی ؛ بازیه دیگه . خطهای لی لی رو کشیدیم میخواستیم بازی کنیم مریمم اومد. منم بازی آره بیا سه تایی مزه اش بیشتره . یه خورده بازی کردیم صدای قرآن خوندن از مسجد بلند شد . گفتم :بچه ها تعطیش کنیم بریم مسجد نماز. _باشه بریم . مریم و فریده رفتن خونشون وضو بگیرن سجاده هاشونو بردارن بیان مسجد منم اومدم خونمون وضو مو گرفتم سجاده مو برداشتم . مامان من میرم مسجد. برو منم الان میام . رفتم مسجد. دیدم فرمانده بسیج داره اسم بچه هار مینویسه برای تمرین سرود. منم رفتم اسممو نوشتم . بهم گفت هفته ای سه روزه ، روزهای زوج تمرین داریم باید تلاش کنی غیبت نکنی چون باید ۲۲ بهمن تو مراسم اجراش کنیم. بچه ها امروز اول بهمن هست پس وقتمون کمه فردا ساعت ۹ صبح همه مسجد باشید . بقیه هم که اسمشونو ننوشتن فردا ساعت ۹ صبح بیان . آقا داره قامت میبنده رفتم تو صف نماز ، نماز جماعت خوندم .مامانمم اومده بود نماز تموم شد باهم رفتیم خونه ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_44 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌الله پس دیگه ببخشید ما زنگ میزنیم جوابش رو تلفنی میگی
به قلم نرگس جوادو نگه دار من سماورُ روشن کنم وسایل سفره رو هم حاضر کنم الان بابات میاد. چشم مامان جوادو بردم تو اتاق یه سینی گرد بزرگ داشتیم گذاشتمش تو سینی می چرخوندمش اونم غش غش میخندید .این بازی رو خیلی دوست داشت صدای ماشین بابام اومد. جواد و برداشتم اومدم حیاط تا بابام درو باز کرد سلام کردم . جوادم تا بابامو دید خودشو انداخت تو بغل بابام . _بابا _جانم بابا! تا خواستم بگم عمه هاجرینا اومدن خونمون یاد مامانم افتادم . یا خدا یه وقت نگه چرا گفتی . دوباره بابام گفت جانم نرگس جان بگو چیکار داشتی ؟ باعجله گفتم هیچی و تندی رفتم تو اتاق بابام اومد تو اتاق. مامانم سلام کرد . علیک سلام . نرگس چی میخو است بگه حرفشو خورد . هیچی بشین یه چایی بیارم برات ، خودم میگم . مامانم یه چایی ریخت برای بابام . خب بگو _امروز هاجر رو ناهید اومدن گفتن که شب پنج شنیه بیان قبل از بله برون خودمون حرفامونو بزنیم که دیگه شب جمعه جلوی فامیلا چونه نزنیم گوشامو تیز کرده بودم ببینم .مامانم و بابام چیا میگن. خوبه بگو بیان. گفتن زنگ میزنن تلفنی جواب میگیرن .بزار زنگ بزنن میگم بیان احمد میخوام دو کلمه باهات حرف بزنم گوش کن. بابام پوفی کرد، گفتم بگو. باید قشنگ دل بدی. احمد تو این حرفی که میخوام بهت بزنم هیچ شوخی ندارم اصلا هم کوتاه نمیام کتک زدن که هیچ اتیشمم بزنی کوتاه نمیام یا ابالفصل چه نقشه ای کشیدی برای من خدا بهم رحم کنه. فردا شب که اینا اومدن میگی ما چند شرط داریم اولا نرگس باید ۲ سال نامزد بمونه تو این دوسال هم درسشو میخونه. دوما نرگس چون زیر سن قانونیه برای ازدواج عقد محضریش نمی کنن تو محضر بااجازه ولی صیغه میخونن میگن برید ۱۳سال تمام که شد بیاید سند ازدواج بگیرید. پس با ید پشتش محکم باشه فردا شب میگی مهریه نرگس هم ۱۱۰ سکه بهار آزادی ، هم میگی زمین یا خونه به اسمش کنن . گوش کن احمد به نرگس سند ازدواج نمی دن که بگن میندازیم پشت قبالش باید به نامش کنن بابام ذل زده بود به مامانم! یه دفعه گفت زن داریم دختر شوهر میدیم معامله که نمیکنیم . من نمی تونم این حرفارو بگم. نمی تونم بگم چیه ! معامله کدومه ! پشتوانه بچمه . میگی خوبم میگی. اصلا من می دونم تو روت نمیشه بگی قلبم گواهی میده از سر رو در بایستی به نصرالله گفتی بیان خواستگاری فردا به مادر جون میگیم بیا همه حرفا و شرط و شرو طامونو بهشون بگه بابام رفت تو فکرو لباشو کج و کوله کرد .گفت: به مادرت بگو باید همینارو بگه. اصلا از همون اول میگم بزرگتر ما حاج خانم هست هرچی ایشون بگن حرف منو و مادرشم هست ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_45 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم#زهرا_حبیب‌اله نرگس جوادو نگه دار من سماورُ روشن کنم وسایل سفره ر
به قلم خوبه بگو ولی اینو همیشه یادت باشه که من راضی به ازدواج نرگس توی این سن و با این پسره نبوده و نیستم ده لا اله الاالله داریم مثل آدم باهم حرف میزنیم یه دفعه میزنی جاده خاکی اوقات منو بهم میریزی . وای کاش مامانم دیگه چیزی نمی گفت الان دوباره دعوا میشه. احمد! تا گفت احمد بند دلم پاره شد با اضطراب نگاشون کردم . _بگو دیگه چه فرمایشی داری ؟ بگو برای وسیله خونه هم سه تیکه شو اونا باید بگیرن . چیاشو بگم اونا بگیرن ماشین لباسشویی و یخچال و سرویس چوب شو اونا بگیرن . قبول میکنن؟ وا !!باید قبول کنن نخواستن به سلامت راه باز ،و جاده دراز . بابام چپ چپ به مامانم نگاه کردو سرشو و تکون دادو پوفی کرد. مگه قرار نشد مادرت این حرفا رو بگه ؟ همه اینارو بهش بگو فردا شب بهشون بگه. بعدم دراز کشید دستشو گذاشت روی پیشونیش گفت: یه دقیه هیچی نگو میخوام یه چرتی بزنم. مامانم ساکت شد آخیش خدارو شکر به خیر گذشت دعواشون نشد. آروم گفتم: مامان بیا تو اتاق ما کارت دارم من بیام بابا بیدار میشه. مامانم اومد . جانم نرگس چی میخوای بگی؟ مامان به بابا بگو بعد دوسالم که عروسی کردیم بزارن من درس بخونم دوست دارم معلم بشم. اشک تو چشمای مامانم حلقه زدو بی هوا منو تو آعوشش کشید . آخیش چقدر خوبه تو بغل مامان چه آرامشی داشتم منم سفت چسبیدمش کاشکی رهام نمی کرد و من مدتها در آغوشش بودم. چه کیفی داشت . با دستش سرمو نوازش میکردو میبوسید . سرمو آروم ، آوردم بالا . میگی؟ مامانم با بغض سرشو تکون داد و گفت آره به مادر میگم بگه . دوباره سرمو گذاشتم تو سینه اش .که صدای گریه حسودیه جواد بلند شد .آروم منو از تو آغوشش رها کردو جواد رو بغل کرد. مامانم یه بوی خاستنی ، خوشی داشت نمیشه وصفش کنی چون حس کردنیه گفتنی نیست. با صدای بازو بسته شدن در بابام بیدار شد .و گفت کیه. گفتم علی اصغره بابا کجا بودی تا این وقت شب بابا مسجد تمرین سرود بهتون که گفته بودم خودتون اجازه دادید. معصومه شامو بیار مامانم ازتو آشپزخونه جواب داد. باشه الان میارم. نرگس بیا کمک کن وسایلا سفره رو ببر باشه مامان اومدم. سرسفره بودیم علی اصغر، رو کرد به من گفت: نرگس چند وقته بیخیال درسات شدیا بعد شام بیا بهت دیکته بگم. ازم امتهان ریاضی بگیر فردا امتهان ریاضی داریم باشه... ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_46 #رمان_آنلاین_نرگط به قلم#زهرا_حبیب‌اله خوبه بگو ولی اینو همیشه یادت باشه که من راضی به از
به قلم ناهارمو خوردم تغذیمو گذاشتم تو کیفم مانتو مدرسمو پوشیدم مغنعه امو سرم کردم رفتم صورت مامانمو بوسیدم باهاش خدا حافظی کردم کفش هامم پوشیدم که برم دنبال فریده و مریم بریم مدرسه. اومدم در خونه فریده اینا تا خواستم آجر بزارم زیر پام زنگ بزنم فریده درحیاط و باز کرد. عه فریده میخواستم زنگ بلبلی تونو بزنم چرا زود اومدی اونم خندید گفت خب فردا بیا زنگ بزن بریم دنبال مریم اون نمیاد چرا مریض شده نمیاد آخی چِش شده بَد سرما خورده گلوش درد میکنه تبم داره . نرگس تو با ناصر حرف زدی زدم زیر حنده ، نه من وقتی می بینمش تپش قلب میگرم زبونمم بند میاد لال میشم. پری ما قبل از عقدشون دوتایی رفتن تو اتاق درم بستن یک ساعت داشتن باهم حرف می زدن تو هم باید باهاش حرف بزنی دیشب یه چیزایی به مامانم گفتم بهش بگه نه نرگس خودت باید بگی آخه چه جوری نمی تونم خب براش بنویس !!!نامه بدم آره مگه چیه ، هر شرطی داری و هر کاری که دوست داری انجام بدی بهش بگو مثل پری ما. رفتم تو فکر...... گفتم :فریده گیرم که منم بنویسم چه طوری بهش بدم اونا امشب دارن میان خونه ما ، هم وقت ندارم هم اصلا روم نمیشه بهش بدم تو بنویس بده من بهش میدم وااای عجب جرآتی داری اگه کسی ببینه چی. به خودم و جعلنا میخونم نمی بینن چی میخونی!!! آیه قرآنه تو سوره یاسین ،خواهر قربانی فرمانده بسیج میگفت رزمندگانمون تو خلیج فارس این آیه رو مینوشتن به قایق های تند رو و تا نزدیکی ناو آمریکایی ها می رفتن عملیات انجام میدادن اونا هم نمی دیدنشون ، منم به خومو و نامه تو میخونم ۱۰۰ تا صلوات هم نذر شهدای گمنام میکنم ، ۱۰۰۰ تومان هم نذر امام زاده میکنم . هیچی نمی شه فقط بنویس. آیه رو میخونی منم یاد بگیرم آره ،و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاقشیناهم فهم لا یبصرون . باید بنویسم تمرین کنم حفظ شم ،بعدم رفتم تو فکر..... حالا کی بنویسیم ؟کجا بنویسم. صبر کن زنگ تفریح باهم مینویسیم سر راهمون یه پاکت نامه هم میخریم ،ناصر هر روز ساعت ۶ بعد از ظهر میره خونشون میرم سر راهش بهش میدم میگم تو دادی. وای فریده عقلت به کجاها میرسه! اینقدر سرگرم حرف زدن شدیم که وقتی رسیدیم مدرسه زنگ کلاس خورده بود در حیاط مدرسه رو هم بسته بودن فریده سرمون گرم شد به حرف دیر شده در ،رو بستن حالا چیکار کنیم. شروع کردیم به در زدن سرایه دار اومد در و باز کرد کجا بودین تا حالا باید برید با ماماناتون بیاید تورو خدا آقای مسلمی بزار بریم تو فردا به مامانمون میگیم بیاد مدرسه باشه ولی برید دفتر ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_47 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله ناهارمو خوردم تغذیمو گذاشتم تو کیفم مانتو مدرسمو
به قلم تا گفت برید دوتایی دویدیم رفتیم دفتر . به به دخترهای مارو ببین ساعت و نگاه کنید .کجا بودید تا حالا؟ ببخشید خانم امروز دیر شد. کجا بودید که دیر شد؟ من نمی تونستم دروغ بگم ویا بپیچونم همیشه راستشو میگفتم . گفتم خانم داشتیم حرف میزدیم هواسمون پرت شد . خیلی خوب برید سرکلاس ولی فردا ماماناتونو بیارید اگر نیارید سر کلاس راتون نمی دم متوجه شدید؟ بله خانم اومدیم دم کلاس در کلاس رو زدیم . بیاتو سلام خانم کجا بودید چرا دیر کردید؟ گفتیم ببخشید دیر شد. رفتید دفتر بله خانم رفتیم خانم مدیر گفتن فردا با مانانامون بیایم مدرسه باشه برید بشینید. رفتیم سر میزا مون نشستیم ،زنگ فارسی داشتیم خانم داشت درس جدید میداد کتاب فارسی مو از توی کیفم در آوردم گذاشتم رو میز جلوی روم ولی اصلا هواسم به درس نبود مرتب تو ذهنم داشتم حرفایی رو که به ناصر تو نامه میخوام بگم رو مرور میکردم . که یه دفعه صدای معلمم بلند شد مطیعی . بله بله خانم هواست هست بله داریم گوش میدیم پس کتابتو باز کن و صفحه ۳۶ بیار چشم چشم خانم. به کتاب نگاه میکردم ولی فکرم جای دیگه بود آخه تا حالا به پسر نامه نداده بودم حتی بهش فکر هم نکرده بودم .یه حسی بهم گفت الانم به پسر نامه نمی دی داری حرفاتو به شوهر آیندت میگی شوهر ! ازاین اسم خوشم نمیومد .نامزد رو دوست داشتم . خب باشه نامزد .میخوای به نامزدت نامه بدی تو حس بودم که صدای زنگ تفریح رو شنیدم ‌. آخ جون زنگ خورد. تندی دفتر مشقمو از تو کیفم در آوردم یه ورق از وسط دفتر کندم .خطکار آبی مو از جا مدادیم برداشتم کتاب فارسی و دفترو جامدادی رو گذاشتم تو کیفم زیپشم کشیدم رو کردم به فریده بریم ؟ اونم وسایلاشو جمع کرده بود گفت بریم. دوتایی از کلاس اومدیم بیرون به سمت حیاط .نمی دونم چرا دلشوره گرفته بودم . فریده دل من داره مثل سیرو سرکه میجوشه. یه لبخند زد_چرا! برای این نامه . دست منو گرفت ازنیم رخ بهم نگاه کرد لبخند زد _دلت شور نزنه هیچی نمیشه .اون تانکر آب رو گوشه مدرسه مبینی؟ اهوم الان میریم اونجا مینویسیم باشه بریم. دیگه چیزی نگفتم اومدیم ته حیاط مدرسه پشت تانک . من مواظبم کسی نیاد تو بنویس. من نمی دونم چی بنویسم خب هرچی که میخوای بهش بگی همونا رو بنویس نمی دونم چه جوری شروع کنم . ببین هرچی به فکرت میرسه بنویس بعد دوتایی دزستش میکنیم .نرگس وقت نداریم دیر میشه الان زنگ میخوره زود باش . باشه. روی دو زانو نشستم برگه رو هم گذاشتم روی زانوم و شروع کردم به نام خدا. سلام....‌
قلم آقا ناصر من دوست دارم به بسیج بروم و سرود تمرین کنم. و هر جا که خانوم قربانی بگه اجرا کنم. من دوست دارم به مسجد نماز جماعت بروم و جمعه ها به نماز جمعه بروم . من دوست دارم درس بخونم و می خوام معلم بشم من دوست دارم با دوست هام رفت و آمد داشته باشم.من هروز باید برم خونه مامانم آقا ناصر اگر اینارو که گفتم قبول دارید امشب بیاید خونه ما اما اگر قبول ندارید لطفا نیاید. خیلی فکر کردم ولی فقط همین ها به نظرم رسید گفتم فریده ببین خوب نوشتم برگه رو گرفت _ همین ها رو می خواستی بهش بگی آره چیز دیگه ای نمی خوام . خب خوبه ولی ای کاش یه دفتر می آوردی می گذاشتی زیر دستت چقدر بد خط نوشتی . الان پاک نویسش می کنم برگه ای که کنده بودم از وسط دفتر بود دو برگ داشت از وسط جدا شون کردم از روش دوباره نوشتم . ببین خوبه؟ آره خوبه تا کرد و گذاشت توی جیبش یک مرتبه حواسمون جمع شد . ناظم مدرسه بالای سر ما ایستاده دلم هری ریخت . چی کار می کردین من به ته ته پته افتادم و نه تونستم حرف بزنم. چی گذاشتی توی جیبت . هی هی هیچی خانوم _ دستش رو کرد توی جیب فریده و نامه رو کشید بیرون شروع کرد به خوندن . اینا چیَن نوشتی؟ نمیدونم چرا گریه ام گرفت . به خدا هیچی خانوم دوست پسرمون نیست میخوان منو بدن بهش ، نمیتونم باهاش حرف بزنم گفتم براش بنویسم . _ لپهایش قرمز شد گفت مطیعی تورو میخوان شوهر بدن راست میگی یا منو داری میزاری سر کار ! نه به خدا خانم می خوان شوهرم بدم خانوم فراهانی هم میدونه. معلمت؟ بله خانم _ پاشید بیاید بریم دفتر اونجا معلوم میشه. دست و پاهایم می لرزید نمیدونم چرا ! رفتم توی دفتر خانم ناظم رو کرد به خانم مدیر ببین این دختر چی میگه نامه رو گذاشت روی میزش یه نگاه کرد به نامه یه نگاه کرد به من دستشو به علامت این چیه تکون داد . چیکار میکنی مطیعی ناصر کیه؟ میگه میخوان شوهرش بدن داشته مثلا خواسته هاش رو براش مینوشته. میگه خانم فراهانی هم می دونه . _بنشین اینجا تا زنگ بخوره باهات کار دارم. چشم . انگشت سبابش رو گرفت سمت فریده . این چیکار کرده ؟ دوتایی با هم بودن پس هردوتاتون بشینید تا زنگ بخوره خانم مریدی لطف کن خانم فراهانی رو هم صدا کن بیاد اینجا. بله حتما. صدای زنگ کلاس اومد .از پنجره دفتر نگاه کردم بچه ها همه میرفتن سر صف هاشون صدای بازو بسته شدن دفتر اومد .خانم فراهانی بود . سلام خانم اسکتدری با بنده کار داشتید. منو فریده از جامون بلند شدیم . عه شماها اینجا چیکار می کنید. مدیر: بفرمایید بشینید. نامه رو داد به خانوممون. اونم خوند و سرش رو تکون دادو به من نگاه کرد. خودتون که می دونید اومدید خونمون با مامانم حرف زدید. مدیر : میگه میخوان شوهرش بدن! آ آ آ آ ه راست میگه. چی میگی انگشت سبابشو گرفت سمت من اینو ؟این نیم وجبی رو ؟ متاسفانه بله. خانم مدیر دوتا دستاشو گذاشت رو سرش . واااای فقر فرهنگی رو ببین جهل و ببین خدای من. یه لحظه سکوت دفتر رو گرفت.دستشو از سرش رها کرد نامه رو گرفت سمت من .بگیر برو سرکلاست. مطیعی بله خانم مدیر به مامانت بگو فردا بیاد مدرسه باشه خانم . از دفتر اومدیم بیرون . وای فریده من چه بد بختم هرکاری میکنم به قول مامانم میره تو بوق و کَرنا . فردا مامانم بیاد مدرسه میفهمه که من برای ناصر نامه نوشتم. خب بفهمه تو چقدر ترسویی . رفتیم تو کلاس خانممون دیر تر از ما اومد داشتن تو دفتر با مدیر حرف میزدن . چی میگفتن نمی دونم . ولی حتما داشتن راجع به من حرف میزدن. زنگ دومم خوردو بعدم زنگ خونه . ازمدرسه اومدیم بیرون رفتیم سوپر مارکت یه پاکت نامه خوشگل از اینا که پول میزاشتن توش کادو میدادن خریدم .نامه رو تا کردم گذاشتم توش دادم فریده اونم گذاشت تو کیفش. قبلم داشت تاپ تاپ میکرد . انگار قلبم اومده بود تو گلوم . تو دلم میگفتم وای حالا چی میشه؟ نرگس الان ساعت دورو بر پنج پنج و نیمه .ناصر تقریبا ساعت ۶ میاد از سرکوچه ما رد میشه برو خونتون لباسات رو عوض کن بیا تو کوچه ما وقتی اومد بره من نامه رو بهش میدم. باشه. راستی نامه رو بده به من یه وقت تو لوش میدی کار خرابی میشه. آره راست میگی . نامه رو از کیفم در آوردم دادم بهش و پا تند کردم دویدم خونمون . درحیاط باز بود علی اصغر جواد رو آورده بود کوچه بازی بده.سلام کردم و دویدم تو خونه .مامان سلام من اومدم . چرا دیر کردی .... ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada