زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_140 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_141
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
اصلا دلم نمیخواست برم، این پول رو دوست ندارم، با اکراه بلند شد، همراه پدرشوهر مادر شوهرم اومدیم بیمه، چک رو گرفتیم، موقع برگشتن، چشمم افتاد به مسجد نیمه کارهای که تابلو کمک به ساخت زده بودند، رو کردم به پدر شوهرم
ببخشید بابا نگه دارید، من این چک رو بدم برای ساخت این مسجد ثوابش برسه به روح احمد رضا
از توی آینه نگاهی به من انداخت،
احساساتی عمل نکن، نیتت خوبه ولی این که همه پول رو بخوای بدی خوب نیست، تو جوونی باید زندگی کنی، این پول رو نگه دار برای آیندهات
بابا ببخشید من اون همه ارث دارم پیش داداشم، ازش میگیرم باهاش زندگی میکنم
داداشت بچه خوبیه اهل مال تو رو خوردن نیست، ولی داره سلیقه ای عمل میکنه، دنبال احکام شرع اسلام نیست، تا الان سهمت رو نداده، تا وقتی هم تو به حرفش گوش نکنی نمیده، البته میشه با شکایت گرفت، ولی اگر شکایت کنی همین یه رفت و امد کوچیک هم ازتون گرفته میشه، اینکه منم بهت گفتم، من با داداشت صحبت میکنم ارثت رو بگیرم، ولی اقدام نکردم به همین دلیل بود
به نظرم حرفهاش منطقیه
نفس بلندی کشیدم گفتم
بابا ممنونم از راهنماییتون
لبخندی زد، سر تکون داد
تو هم دختر خوب و حرف گوش کنی هستی
مادر شوهرم، گفت
چک رو نقد کن، دوست داری کمک کنی یه مبلغی تو بده، یه مبلغی هم من میزارم، میام اینجا، میدیم برای کمک به ساخت مسجد
چشم مامان هر چی شما ها بگید
مادر شوهرم رو کرد به پدر شوهرم
یه صحبتی هم با علیرضا بکن، دو روزه گیر داده، من خسته شدم، میخوام خودم گچ پام رو باز کنم، هر چی میگم این یک هفته رو هم صبر کن، میگه دیگه نمیتونم
_باشه بریم خونه بهش میگم
رسیدیم خونه، پا گذاشتیم توی ایون، سرو صدای پدر بزرگ و مادر بزرگ میاد
نکن علیرضا، یه وقت پات ناکار میشه، صبر کن بابات بیاد ببرت بیمارستان
پدر شوهرم، در اتاق رو باز کرد دیدیم، علیرضا نیست
پدر بزرگ در حمام رو نشون داد
اونجاست، رفت تو حموم گچ پاش رو باز کنه
پدر شوهرم پا تند کرد، سمت حموم، چند تقه زد به در، باصدای بلند گفت
چیکار میکنی علیرضا، باز کن این در رو
صدای علی رضا اومد
خسته شدم بابا، پام خوب شده دیگه
بابا جون، توکه این همه صبر کردی، یه یک هفته دیگه هم صبر کن
نمیتونم بابا
بیا حاضر شو بریم بیمارستان، به دکترت بگو، شاید بشه زودتر پات رو از توی گچ در بیاره...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_141 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_142
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
مادر شوهرم رو. کرد به حاج رضا آروم لب زد
این چه حرفیه بهش میزنی مگه دکتر قبول میکنه
پدر شوهرم آروم گفت
بزار بیاد بیرون باهاش صحبت میکنیم قانعش میکنیم صبر کنه
احمد رضا از حموم اومد بیرون، با عصا رفت سمت تختش، مادر شوهرم رفت نشست لب تخت نشست کنارش
به موقع رسیدیم ها اگر آب میرختی روی پات، از بالا گچ آب میرفت توی پات، بعد مجبور بودی بری بیمارستان این گچ رو. در بیارن، دوباره پات رو. گچ بگیرن، شایدم دکترت بگه چون زودتر باز کردی باید بیشتر توی گچ بمونه.
علیرضا با ناراحتی و بی حوصلگی سر تکون داد گفت
خسته شدم مامان
دلم خیلی براش سوخت
مادر شوهرم رو. کرد به من
مریم جان یه لیوان آب پرتقال از توی یخچال بیار برای علیرضا
چشمی گفتم، رفتم اشپز خونه از پخچال پارچ آب پرتقال رو برداشتم یه لیوان پر کردم، گذاشتم توی سینی رفتم کنار تخت علیرضا، گرفتم جلوش
بفرمایید
هم. زمانی که دستش رو اورد سمت لیوان که برداره، نگاه معنی داری به من انداخت، گفت
ممنون، زحمت کشیدی
دلم هری ریخت، بدون اینکه جواب تشکرش رو بدم، سینی رو. گذاشتم روی میز پذیرایی رو کردم به مادر شوهرم
ببخشید با من کاری ندارید، من برم اتاقم
نه عزیزم کاری ندارم، برو
اومدم توی اتاق خودم، در رو باز کردم وارد شدم، در رو بستم، خودم رو جسبوندم به پشت در، قلبم چه جور میزنه، به خودم. گفتم، یعنی چی؟ چرا علیرضا من رو اینطوری نگاه کرد، یعنی منظوری داشت، یا من بد برداشت کردم، این که خیلی احمد رضا رو دوست داشت، منم توی این خونه همه چی از علیرضا دیدم جز، چشم چرونی، لبم رو گاز گرفتم، چشمم رو بستم، به خودم گفتم، حتما من اشتباه کردم، ولی صدای تشکر معنی دار علیرضا، توی گوشم اکو شد ممنون زحمت کشیدی
نفس بلندی کشیدم، پوفی دادم بیرون
نمی دونم، نمی دونم، من بد برداشت کردم یا علیرضا منظوری داشت، باید صبر کنم ببینم، تکرار میکنه، اگر باز هم از این رفتارش رو تکرار کرد، اونوقت باید یه فکری بکنم.
لباسهام رو عوض کردم، روی تختم دراز کشیدم، انواع و اقسام فکرها و، واکنش های خودم اومد تو ذهنم، توی همین افکار بودم، صدای مادر شوهرم اومد
مریم جان بیا ناهار،
چشم مامان الان میام
روسری و چادرم رو سرم کردم، به خودم گفتم، الان میرم تمام تلاشم رو میکنم که اصلا نگاهم رو به علیرضا ندم، باهاشم هیچ حرفی نمیزنم، باید باهاش سنگین بر خورد کنم، دوباره گفتم، پیش داوری نکن، صبر کن اگر تکرار کرد، اون موقع دیگه تحویلش نگیر...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
بچه هیئتی بود
وحید یک عمر نوکری امام حسین (ع) را کرد و بین اهل محل به بچه هیئتی شناخته می شد. رامین تعریف می کند: «برای انجام کارهای هیئت همراه بود و از هیچ کمکی دریغ نمی کرد. هر وقت می خواستیم برای دهه محرم هیئت بر پا کنیم، وحید قبل از همه بچه های محل می آمد و بعد از همه می رفت». او ادامه می دهد: «۲۹ سال با وحید رفیق بودم و در همه این سال ها کاری نکرد تا من را ناراحت کند. شاید من او را ناراحت کرده باشم اما او هیچوقت چنین کاری را نکرد»🌹
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
🦋🦋🦋
⸢بسمـرَبــالعشقــ♥️⸥
امامخامنهای:
منطق شهید و شهادت، یعنی سوختن و
روشن کردن، حل شدن و جذب شدن در
جامعه برای احیای جامعه. دمیدن روح به
اندام مرده ارزشهای انسانی؛
حماسهآفرینی و دورنگری.
⦅شھیدمحمدرضادهقانامیرے⦆
❜ شهادت، بالنمیخواد، حالمیخواد... ❛
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
🦋🦋🦋
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_142 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_143
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
وارد اتاق شدم، سلامی به جمع کردم، نگاهم افتاد به سفره غذا، مادر شوهرم وسایل ناهار رو آورده، خیلی خجالت کشیدم، که نموندم تو پخت غذا بهش کمک کنم، بنده خدا خودش تنهایی غذا درست کرده، بعد هم سفره رو چیده، نشستم سر سفره، اشتها ندارم، ذهنم به هم ریخته، دست خودم نیست با وجود این که خودم گفتم به علیرضا نگاه نمیکنم ولی زیر چشمی همه حواسم به علیرضاست، مادر شوهرم گفت
مریمجان غذا بِکش بخورد چرا نمیخوری؟
رو کردم بهش خیلی ممنون اشتها ندارم، همه که غذا خوردن سفره رو جمع کردم همه وسایل ها رو بردم آشپزخونه، شستم مرتب کردم و اومدم بیرون، ناخواسته چشمم افتاد به علیرضا، نگاه سنگین و معنا دارش رو، روی خودم حس کردم، تمام تنم یخ کرد، پس من درست حدس زده بودم، دستم شروع کرد به لرزیدن، خدایا من چیکار کنم، رفتم چایی بریزم، اینقدر دستهام میلرزن که ترسیدم، قوری از دستم بیفته، صدا زدم
مامان
مادر شوهرم اومد کنارم
جانم
ببخشید من خواستم چایی بریزم بیارم، نمی دونم چرا دستم میلرزه،
وااا چرا عزیزم، اشکال نداره تو برو بشین خودم میارم
از اشپز خونه اومدم بیرون، تو زاویه ای نشستم که علیرضا رو نبینم، رفتم توی فکر، پس حدسم درست بود، علیرضا به من نظر داره، مادر شوهرم نشست کنارم
مریم جان طوری شده؟
نگاهی بهش انداختم، به خودم گفتم، چی بگم بهش، بگم پسرت به من نظر داره، گفتم
هیچی مامان
سری تکون داد نچی کرد
از صبح که چک بیمه رو گرفتی رفتی تو فکر
مریم جان میدونم احمد رضا رو خیلی دوست داشتی، ولی هر چقدر دوستش داشته باشی اندازه من نداری، به دنیا اوردمش، ترو خشکش کردم، ارو اروم بزرگ شدنش رو دیدم، جلوم قد کشید، بچم سر به راه بود، اهل نماز، خدا و پیغمبر بود، بعدم یک دفعه پرپر شد، اگر تو دوسال باهاش زندگی کردی، من بیست و سه سال، فکر نکن برای راحته، خیلی سخته، ولی باید تلاش کنی که راضی باشی به رضای خدا، با اون خوابی که تو دیدی باید صبرت بیشتر بشه تا بی طاقتیت
ایکاش میتونستم بهش بگم گر چه قلبم از نبود احمد رضا خونِ، ولی ناراحتی من الان از این نگاهای منظور دارو سنگین علیرضاست...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_143 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_144
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
نفس عمیقی کشیدم گفتم حق با شماست دستش رو گذاشت رو دستم فشار می داد و از کنارم بلند شد.
به خودم گفتم، من دو تا راه دارم، یا اینکه برم خونه پدریم که این اصلا ممکن نیست، چون دیگه طاقت اون بد جنسیها و دو روییهای مینا رو ندارم، یکی هم اینجا بمونم ولی باید یه طوری رفتار کنم که هم کسی متوجه نگاههای علیرضا به من نشه، هم این آقا دست از نگاهش برداره،
مادر شوهرم صدام کرد
مریم جان، خوبی
لبخند مصنوعی زدم
بله مامان ممنون
اگر رو به راهی پاشو برو پیش دستی بیار، من میوه اوردم پیش دستی و چاقو یادم رفت بیارم
چشم. مامان خوبم میارم
رفتم اشپزخونه پیش دستی و چاقو برداشتم، جلوی همه گذاشتم، به علیرضا که رسیدم، چهره جدی کمی اخم به خودم گرفتم، یه پیش دستی با چاقو گذاشتم جلوش، هیچ توجهی به اخم من نکرد، با همون لحن قبلیش، گفت
ممنون زحمت کشیدی، اگر ممکنه یه سیب از ظرف میوه بهم بده
علیرضا آدمی نبود که کارهای شخصیش رو بندازه گردن کسی، من میدونم که از این حرفش منظور داره، ولی دیگه چاره ای نیست، اومدم ظرف میوه رو بلند کنم، گفت
نه نه ظرفش رو نیارید، همون سیبی که اونطرف ظرف هست، همون رو بدید
ظرف رو گذاشتم زمین، همون سیبی که گفته بود برداشتم، صداش اومد اون نه، اون یکی بقلیش
سیب رو. گذاشتم سرجاش، بقلی رو برداشتم، دوباره گفت
این که نه اون یکی بقلیش
منم توجه به حرفش نکردم، ظرف میوه رو برداشتم گذاشتم جلوش، خیلی جدی گفتم
بیا هر کدوم رو میخواهید بر دار، عصبی از این کارش رو کردم به مادر شوهرم
ببخشید مامان من میرم توی اتاق خودم
عه چرا، بشین پیش ما، تنهایی میری چیکار کنی؟
میرم قرآن بخونم
سری به تایید و تحسین تکون داد
برو مامان، خدا خیرت بده، اجرت با قرآن
اومدم تو اتاقم، چادر روسریم رو در اوردم پرت کرددم روی مبل، به خودم گفتم
خدا ازت نگذره علیرضا، چیکار من داری، خجالتم نمیکشه، بیشعور من توی این خونه حکم ناموس تو رو دارم، من زن برادرتم، یه لحظه جرقه ای به ذهنم زده شد، نکنه این منظورش از این حرکتها ازدواج با منه، محکم زدم روی پیشونیم
ای وااای خاک بر سر من، اولا که من عده دارم، دوما، خودم هیچ وقت حاضر نمیشم، یه اسم دیگه ای به جز اسم احمد رضا توی شناسنامه من بره، از همه مهم تر، من اجازه نمیدم، راز احمد رضا فاش بشه، چون من بهش قول دادم. رازش تا قیامت بین من خودش و خدا میمونه...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_144 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_145
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
صدای مادر شوهرم میاد، برید به سلامتی، باشه ان شاالله، پرده پنجره رو کنار زدم، پدر شوهرم داره علیرضا رو میبره که گچ پاش رو باز کنه، از در حیاط که رفتن بیرون، اومدم پیش مادر شوهرم
رفتن گچ پای علیرضا رو باز کنن، اره دیگه دوماهی که دکتر گفته تموم شد،
بوی پیاز داغ میاد،
_ ناهار آش گذاشتی؟
نه پیاز داغ سیر داغ درست کردم کشک بادمجون بزارم
مریم کم میای تو جمع ما چیزی شده؟
نه مامان، چیزی نشده، خونه میمونم برای پدر مادرم و احمد رضا قرآن میخونم، از فوتش تا الان پنج بار قرآن رو براش ختم کردم
خیلی خوبه، حالا من یه پیشنهاد بهت دارم
نمی دونم چرا دلم ریخت، استرس گرفتم، گفتم
چه پیشنهادی
تو از صبح تا شب توی خونهای، خوبه اسمت رو یه کلاس هنری بنویسی، یا بری به درست ادامه بدی
درس رو که حوصله ام نمیاد ولی کلاس خیاطی رو خیلی دوست دارم
خیاطی خیلی خوبه، هروقت هر مدلی بخوای میتونی برای خودت بدوزی، برو حاضر شو یه اموزشگاه خیاطی سراغ دارم، بریم ثبت نامت کنم
همون خیاطی یاسمن رو میگید؟
آره، کارش خیلی خوبه، دختر یکی از دوستام رفته، الان مزون زده
رفتم اتاقم آماده شدم، شناسنامه و. کارت ملی و کپی هم ازشون داشتم برداشتم گذاشتم کیفم اومدم بیرون
بریم مامان
بریم
از در حیاط اومدیم بیرون، نگاه به ساعتم کردم، تایم بگیرم، ببینم از در خونه ما تا اموزشگاه چقدره...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕ سخنان متوسلیان: دیگه بسه متکی به وسیله بودن...
🔺بخدا قسم میخورم آمریکا هر روز یک مار تو آستین بهتون میندازه....🌹
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
🦋🦋🦋
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_145 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_146
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
رسیدیم به آموزشگاه نگاه به ساعتم کردم، ده دقیقه از خونمون کشیده تا رسیدیم به اینجا
از در آموزشگاه وارد سالن شدیم، رفتیم سراغ خانم میانسالی که پشت میز نشسته بود، سلام و احوالپرسی کردیم، مادر شوهرم گفت
دخترم رو آوردم ثبت نام کنم برای کلاس خیاطی
وقتی گفت دخترم، یه حس خوبی بهم دست داد
قبل از اینکه خانم مدیر آموزشگاه جواب مادر شوهرم رو بده یکی از کاراموزها یه لباس آورد گذاشت روی میز گفت
خانم شمسی یقه ای که دوختم درسته؟
خانم شمسی لباس رو ورانداز کرد
_بله درسته
خانم کارآموز لبایش رو برداشت رفت
خانم شمسی رو کرد به مادر شوهرم
ببخشید خانم، کار اموز سوال داشت، بفرمایید بنده در خدمتم
مادر شوهرم، با اشاره سرش من رو نشون داد
دخترم رو اوردم ثبت نام کنم
خانم شمسی از کشو میزش یه فرم در آورد، گرفت سمت مادر شوهرم
این فرم رو بگیرید پر کنید پشتشم مدارک لازم، شهریه کلاس و زمان ثبت نام رو نوشتم،
مادر شوهرم فرم رو. گرفت جلوی من، دوتایی خوندیم، رو کردم بهش
زمان ثبت نام دو ماه دیگه است، ایکاش الان قبول میکرد
مادر شوهرم رو کرد به خانم شمسی
الان نمیشه ثبت نامش کنید
نه، این سری باید دوره شون تموم شه تا اموزش سری بعد رو شروع کنم
از خانم شمسی تشکر کردیم اومدیم خونه، لباسهامون رو عوض کردیم، مشغول نظافت خونه بودیم که صدای باز شدن در اومد، سریع اومدم پشت پنجره، پدر شوهرو علیرضا اومدن، روسری چادرم رو سرم کردم، همه جا رو گرد گیری کرده بودم، یه تلوزیون مونده بود اونم تند تند تمیز کردم، وارد خونه شدند، سلام کردم، هرکاری کردم که از علیرضا بپرسم که گچ پات رو اوردی بهتری، یا نه دست و دلم نرفت
مادر شوهرم از آشپز خونه اومد بیرون، لبخندی رو به علیرضا زد، گفت
خدا رو شکر راحت شدی مادر، دکتر چی گفت؟
ممنون مامان، پانزده جلسه برام فیزیو تراپی نوشت...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️رهبر معظم انقلاب؛ چه خبر دارید از آن مرزبانی که در گمنانی ایستاده و جلوی دشمن رو گرفته در چه حاله...
👈تقدیم به تمام مرزبانان و شهدای مرزبان مخصوصا رضا هدایتی که دیروز در مرز شمال غرب به درجه شهادت نائل شد
#حتما_ببینید❤️
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
🦋🦋🦋