eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
18.6هزار دنبال‌کننده
787 عکس
419 ویدیو
7 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
در حیاط رو که باز کردم مثل همیشه مامانم توی ایون منتظر من بود سلام . مامان نخوابیدی هنوز . نه منتظر تو بودم . نرگس جان ، مادر شوهرت فردا شب دعوتمون کرده شام بریم باغ مامان چشماتو ببند ، تا نگفتم باز نکن _چی شده _ تو ببند _ چشماشو بست دوربینو گرفتم جلوش ، حالا باز کن چشماشو باز کرد _ مبارکت باشه عزیزم منم فردا شب میارمش تو باغ دور همی عکس بندازیم . بهم گفت برات اسباب بازی بخرم . گفتم نه مامانم گفته اسباب بازی نخر یه وقت برات دست میگیرن نرگس چرا اینطوری گفتی ؟ مگه شما همینو نگفتی ؟ چرا خودم گفتم ، ولی تو باید از طرف خودت میگفتی نمی خوام دروغ میگفتم ؟ دیگه گفتی ، بیا یه بوس بده به من برو بخواب منم خوابم میاد . منم خودمو انداختم بغلش همدیگرو بوس کردیم ، رفتم اتاقم خوابیدم ساعت ۷ صبح بیدار شدم دلم زیرورو میشد حالم داشت بهم میخورد دویدم تو دستشویی ، بالا نیاوردم فقط حالتشو داشتم . اومدم اتاقم . وای خدایا یعنی چِم شده . یه کم روی تختم دراز کشیدم . ساعت هفت و نیم شد لباس پوشیدم آماده ، منتظر تقه در ناصر بودم .. صدای در اومد سریع ازتخت اومدم پایین رفتم پشت در کیه ؟ ناصرم باز کن . در ، رو باز کردم . با هم رفتیم توی ماشین . ناصر سر راهش یه نون سنگک گرفت . رفتیم گاوداری . صبحانه رو خوردیم . من مشتاق دیدن اسبم بودم . ناصر دیروز متوجه نشدم اسبم نر بوده یا ماده ، اسب نر چموشه ، باید خیلی حرفه ای باشی که بتونی ازش سواری بگیری . اسب تو ماده است میخواستم براش اسم انتخاب کنم برای همین گفتم ببینم نر هست یا ماده چه اسمهایی در نظر داری حالا که ماده است ، اسم های رویا ، رها ، خاطره هر سه اسمم قشنگه میزارم رها . پاشو بریم ببینمش دوست دارم سوارش بشم . باشه بریم که به گرما نخوریم . اومدیم استبل . ناصر هر دو اسب رو زین کرد . یه جبه قند داد بهم گفت برای اینکه رابطش باهات خوب بشه و ازت اطاعت کنه این حبه قند رو بزار دهنش . لبخند زدم ،گازم نگیره . نه نمیگیره ، نرگس اسب حیوان با هوشیه اگر ببینه ازش میترسی هم ازت اطاعت نمی کنه هم بهت سواری نمی ده ، برو نوازشش کن اسمی که براش گذاشتی رو صدا بزن بعدم قند رو بزار دهنش . همه این کارا رو کردم قند رو که خورد هی سرشو به سمت پایین آروم تکون میداد . چرا اینطوری میکنه داره ازت تشکر میکنه . حالا میتونی سوارش بشی . فقط سعی کن تعادلت رو خوب حفظ کنی . باشه . امروز ، فقط اروم میریم . تا به هم دیگه عادت کنید . باشه : سوار شم . اول کلاهت خانم . کلاه ایمنی اسب سواری رو سرم کردم هرکی سوار اسب خودش شد و آروم حرکت کردیم یه نیم ساعت که رفتیم ناصر گفت : برای امروز کافیه . از فرا هر روز میارمت . هر بار زمان سواری رو بیشتر میکنیم . پیاده شدم افسارشو گرفتم بردم سمت استبل . آرام بهش دست کشیدم ، رها تا فردا خداحافط ناصر بردشون توی استبل برگشتیم دفتر گاو داری . نرگس جان اگر حوصلت سر نمی ره تو دفتر بمون تا بعد از ظهر که بریم باغ . اگر هم خواستی الان ببرمت خونه . بریم خونه کارت تموم شد بیا بریم باغ . ساعت شش بعد از ظهر اومد خونه ما . یه حلقه فیلم هم گرفته بود . نرگس دوربینو بیار فیلم خریدم بزارم توش ببریمش باغ عکس بندازیم . رفتم آوردم حلقه فیلم و جا زد توی دوربین . داد دستم همگی رفتیم باغ. مهمونی های دوره همی ، مخصوصا توی باغ واقعا خوش میگذشت رسیدیم باغ همه اعضا خونواده ناصر قبل از ما رسیده بودن . برای پذیرایی تختها رو هم آماده کرده بودن . رفتیم نشستیم . با چای و میوه پذیرایی شدیم . غروب که شد پسرها پاشدن ذعال آماده کردن گوشت های چرخ شده کباب رو هم آوردن . و شروع کردن کباب درست کردن . من کنار ناصر ایستاده بودم ، اولین سیخ ها رو گذاشتن روی منقل تا بوی کباب بهم خورد . دلم زیرو رو شد و حالت تهوع بهم دست داد . دستمو گرفتم جلوی دهنم دویدم سمت دستشویی . ناصر هم دنبال من اومد . و پشت سر هم میگفت چی شده نرگس ، کجا می ری ؟ نمی تونستم جوابشو بدم رفتم تو دستشویی ، یه چند تا عق زدم یه کم حالم جا اومد بلند شدم دهنمو شستم . نمی دونم ، تازه گیا بوی بعضی از غذاها که بهم میخوره حالم بهم میخوره ناصر وا رفت رنگش پرید ، نگران به من خیره شد . چی شده ناصر . مرض بدی گرفتم ؟ نه چیزی نیست بیا بریم الان نگران میشن . فقط برو تو ساختمون که بوی کباب بهت نخوره حالت بد بشه... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/1911
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_144 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) صدای مادر شوهرم میاد، برید به سلامتی، باشه ان شاالله، پرده پنجره رو کنار زدم، پدر شوهرم داره علیرضا رو میبره که گچ پاش رو باز کنه، از در حیاط که رفتن بیرون، اومدم پیش مادر شوهرم رفتن گچ پای علیرضا رو باز کنن، اره دیگه دوماهی که دکتر گفته تموم شد، بوی پیاز داغ میاد، _ ناهار آش گذاشتی؟ نه پیاز داغ سیر داغ درست کردم کشک بادمجون بزارم مریم کم میای تو جمع ما چیزی شده؟ نه مامان، چیزی نشده، خونه میمونم برای پدر مادرم و احمد رضا قرآن میخونم، از فوتش تا الان پنج بار قرآن رو براش ختم کردم خیلی خوبه، حالا من یه پیشنهاد بهت دارم نمی دونم چرا دلم ریخت، استرس گرفتم، گفتم چه پیشنهادی تو از صبح تا شب توی خونه‌ای، خوبه اسمت رو یه کلاس هنری بنویسی، یا بری به درست ادامه بدی درس رو که حوصله ام نمیاد ولی کلاس خیاطی رو خیلی دوست دارم خیاطی خیلی خوبه، هروقت هر مدلی بخوای میتونی برای خودت بدوزی، برو حاضر شو یه اموزشگاه خیاطی سراغ دارم، بریم ثبت نامت کنم همون خیاطی یاسمن رو میگید؟ آره، کارش خیلی خوبه، دختر یکی از دوستام رفته، الان مزون زده رفتم اتاقم آماده شدم، شناسنامه و. کارت ملی و کپی هم ازشون داشتم برداشتم گذاشتم کیفم اومدم بیرون بریم مامان بریم از در حیاط اومدیم بیرون، نگاه به ساعتم کردم، تایم بگیرم، ببینم از در خونه ما تا اموزشگاه چقدره... 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾