eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
18.6هزار دنبال‌کننده
787 عکس
419 ویدیو
7 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_162 #رمان_آنلاین_نرگس #به_قلم_زهرا‌_حبیب‌اله منتظر موندم تا مامانمینا بخوابن نگاه ساعت کردم
سرمو گرفتم بالا خدایا ببخشید ... فکر دیگه ای به ذهنمون نرسید .. خودت که می دونی عموم هم خیلی مهربونه .. هم منو دوست داره .. ناراحت نمیشه از اینکه بدونه من اینجا هستم ... هر وقت از مسافرت اومدن .. حتما از عموم حلالیت می طلبم . خیلی گرسنم بود چایمو شیرین کردم و با نون پنیر خوردم ... سیر شدم الهی شکر گفتمو .. وسایل صبحانه رو جمع کردم شستم .. اومدم سراغ عروسکم ، نازی . چطوری خانوم خانوما ... پستونکشو از دهنش در اوردم صدای گریه اش بلند شد .. دوباره گذاشتم دهنش آروم شد ... این کار خیلی بهم کیف میداد . نازی.. به نظر تو اسم بچمو چی بزارم ... اسمهای دخترها رو تو ذهنم مرور کردم .. هر اسمی به ذهنم میرسید خوشم نمیومد .. تا اینکه اسم نازنین زهرا .. و نازنیین فاطمه تو ذهنم اومد .. نازی رو بغل کردم .. خودشه اسم های دختر من .. از این قشنگ تر نمی شد .. ولی باید بازم بین این دوتا اسم یکی رو انتخاب میکردم . هرکاری کردم .. نمی تونستم انتخاب کنم چون هر دو اسم رو واقعا دوست داشتم .. فکری به سرم زد قرعه کشی کنم .. پاشدم به گشتن ، دنبال یه خطکارو ورق .. در اتاق پسر عمومو باز کردم .. رفتم سراغ کشوی کمدش .. کشیدمش بیرون .. یه خطکار آبی ویک برگ از دفترچه یاداشتش برداشتم .. رفتم پیش نازی نشستم .. هردو اسم رو نوشتم .. چهار تا کردم گذاشتمشون توی دوتا دستهام .. وهی تکونشون دادم بعد چشمهامو بستم .. با دست راستم یه دونه از کاغذهارو از دست چپم برداشم .. بازش کردم .. نوشته بود نازنین زهرا .. خیلی خوشحال شدمو .. یو وووو یی کشیدم . رو کردم به نازی .. ای کاش یه دکمه خنده هم داشتی من الان دکمتو می زدم می خندیدی .. اون اسم نازنین فاطمه رو هم برداشتم .. عزیزم غصه نخور ان شاالله خدا بازم بهم دختر میده اونوقت منم اسمشو میزارم نازنین فاطمه .. خب ، اسم دخترم که معلوم شد .. حالا نوبت اسم پسر بود . اسم پسرو هم همونطوری مثل اسم دختر تو ذهنم مرور کردم تا رسیدم به اسم .. امیر حسین و امیر عباس .. اینارو هم قرعه کشی کردم .. امیر حسین در اومد .. به اسم امیر عباس نگاه کردم .. توهم غصه نخور من از خدا چهارتا بچه میخوام .. دوتا دختر ..دو تاهم پسر .. بعدن اسم تو رو هم میزارم .. کاغذ هارو جمع کردم ریختم سطل آشغال .. خطکارو گذاشتم توی کشو کمد سر جاش نازی رو هم تکیه دادم به گوشه دیوار . .. فکرم رفت خونمون .. الان چه خبره ؟ یعنی وقتی دیدن من نیستم چه حالی پیدا کردن ؟ به جز مامانم همه حقشون بود که نگران باشن . دلم برای مامانم میسوخت بیچاره الان چقدر ناراحته .. ایکاش میشد یه جوری بهش میگفتم .. که حال من خوبه .. ولی نمیشد که بگم با خودم گفتم .. فقطم مامانمه که نگرانه منه .. بقیه دنبال آبروشونن .. بیشتر از همه دلم میخواست .. ناصر به چزه بی شعور میگه بچمونو بکشیم .. خودت برو بمیر . خواب چشمامو گرفت رفتم روی مبل و دراز کشیدم خوابم رفت . باصدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم ... حواسم نبود .. خواستم گوشی رو بردارم .. یادم افتاد ، منکه به علی اصغر گوشی دادم ..قرار شد اگر کار واجبی بود .. با اون شماره بهم زنگ بزنه .. فوری خودمو کشیدم عقب و تلفن رو جواب ندادم . نگاه به ساعت کردم .. پنج بعد از ظهر بود خدایا ، من چقدر خوابیدم .. یادم اومد نماز ظهرو عصرمم نخوندم .. فوری وضو گرفتم .. نمازمو خوندم ..گرسنم شده بود .. از یخچال دو تا تخم مرغ برداشتم .. نیمرو درست کردم .. خوردم .. هوا داشت رو به غروب میرفت و سکوت خونه داشت منو به وحشت مینداخت . با خودم گفتم : ... الان که هنوز هوا روشنه من میترسم شب چیکار کنم .. یه دفعه به ذهنم رسید .. حالا اگر برق بره چی ... ترس بدی وجودمو گرفت ... یاد آیه قرآن افتادم .. الا به ذکرالله تطمئن القلوب .. با ذکر خدا دلهای شما آرام میگیرد . شروع کردم ... نام اسامی خداوند رو به زبون آوردن ... یا رحمن یا رحیم یا قادر ...که دیدم سایه یه آدم از دیوار روبه روم پیدا شد ... ناخود آگاه جیغی کشیدم .. دورو برمو نگاه کردم جایی برای پنهان شدن نبود ناچارن پریدم روی مبل ... دوباره اطرافمو برسی کردم .. که این سایه از کجا افتاده روی دیوار ... چشمم افتاد به پنجره .. ولی جرآت نزدیک شدن به پنجر رو ندارم ... دوباره سایه پیدا شد ... زدم زیر گریه خودمو جمع کردم یه گوشه مبل ... خدایا کمکم کن ...ایکاش علی اصغر میومد اینجا ... 👇👇
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_162 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) دیپلم خیاطی و گواهینامه رانندگیم رو بگیرم، میرم روستامون، دیگه اینجا موندن من صلاح نیست، ظاهرا پدر شوهر مادر شوهرمم با پیشنهاد علیرضا موافق هستن، من به احمد رضا قول دادم که راز زندگیمون بین خودمون بمونه، نمی‌تونم زیر قولم بزنم، عشق من و احمد رضا یه عشق آبکی الکی نبود، ما واقعا عاشق هم بودیم و من حرمت این عشق رو حفظ میکنم، با صدای زنگ موبایلم. از خواب بیدار شدم، کتری گذاشتم روی گاز، جوش اومد، یه چایی برای خودم دم کردم، کیک صبحانه رو از توی کابینت برداشتم با چایی خوردم، آماده شدم، کیفم رو برداشتم، در اتاق رو باز کردم، چشمم افتاد به علیرضا که لباس پوشیده اماده ایستاده توی ایون، با دیدن من لبخند زد گفت سلام آماده‌اید بریم از تعجب خشکم زد، این از کی پشت این در ایستاده تا من بیام، جوابش رو دادم سلام ولی هر کاری کردم از سر رو. در بایستی نتونستم بهش اعتراضی کنم، یا بگم با تو نمیام، گفتم بله من حاضرم بریم با هم از در حیاط اومدیم بیرون، علیرضا سر حرف رو باز کرد مریم خانم، من واقعا دلیل نه گفتن های شما رو نمیدونم، البته من مثل احمد رضا خیلی خوب نیستم ولی باور کنید اینقدرها هم که شما فکر میکنید بد نیستم باخجالت گفتم من در مورد شما هیچ فکر بدی نمیکنم، قصد ازدواج ندارم، قبلا هم بهتون گفتم، ولی شما جواب من رو جدی نمیگیرید _یعنی میخوای تا آخر عمرت مجرد بمونی؟ _آره میخوام مجرد، و تنها زندگی کنم _به نظرت کارتون درسته؟ بله کارم درسته نفس بلندی کشید، ساکت شد، رسیدیم به آموزشگاه، رو کردم بهش ظهر نیا دنبال من نگذاشت ادامه حرفم رو بزنم تحکمی گفت چرا؟ با دوستم که اونم توی این آموزشگاه کار آموز هست میخوایم بریم برای آموزش رانندگی ثبت نام کنیم دوستت کیه اسمش هانیه است خیلی دختر خوبیه همین؟ اسمش هانیه است، با هم یه جا اموزش میبنم، این شد اعتماد، آدم وقتی میخواد با کسی دوست بشه و تنهایی باهاش بره جایی باید ریشه خوانوادگیش رو بشناسه، تو میخوای بری آموزش ببینی من خودم میبرمت از این رفتارش، خیلی عصبی شدم، ولی میدونم اعتراضم بی فایده است، بدون هیچ حرفی رفتم تو آموزشگاه، نشستم روی صندلی، رفتم توی فکر که به هانیه چی بگم، یه ضربه به کمرم خورد، ترسیده از جام پریدم، هانیه میون قهقه‌هاش بهم گفت ای ترسو _حالا بهت نشون میدم ترسو کیه، بی هوا میزنی تو کمرم بهم میگی ترسو با خنده گفت ولی عجب ترسیدی‌ها، حالا ببینم، شناسنامه کارت ملی آوردی، بعد از کلاس بریم ثبت نام کنیم هرکاری کردم زبونم نچرخید بگم علیرضا گفته خودم میبرمت، به خودم گفتم، نهایت میگم علیرضا هم میاد، گفتم آره من آماده‌ام بعد از کلاس بریم، راستی هانیه، خانم شمسی میخواد امروز یقه کتی یاد بده، خودشم میگفت خیلی سخته، قشنگ دقت کن بزار یاد بگیری یادم نگیرم تو هستی، اینقدر روی مخت راه میرم تا یاد بگیرم. خندیم گفتم ای سو استفاده چی تلفن هانیه زنگ خورد، نگاه کرد به صفحه گوشیش، رو. کرد به من ببخشید، وانیساد من بگم خواهش میکنم، سریع از من فاصله گرفت، رفت ته سالن یه لحظه به ذهنم اومد من به پدر شوهر مادر شوهرم نگفتم امروز میخوام برای رانندگی ثبت نام کنم، فوری زنگ زدم خونه مامان گوشی رو برداشت الو بفرمایید سلام. مامان ببخشید خونه یادم رفت بهتون بگم، من امروز با هانیه میخوایم بریم کلاس رانندگی ثبت نام کنیم به سلامتی دخترم، برید ان شاالله موفق بشی ممنون مامان، شما به بابا هم بگو خاطرت جمع اون از خداشه که بچه، هاش همه هنری بلد باشن بعد از خدا حافظی تماس رو قطع کردم، نفس عمیقی کشیدم خدا رو شکر یادم اومد، گفتم، وگر نه بعدن می‌فهمیدن، ناراحت می‌شدن... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام نویسنده هستم🌹 هر کس میخواد پارت های رمان رو جلوتر بخونه توی کانال وی آی پی عضو بشه🌹 https://eitaa.com/joinchat/2124415010C2ac5b7a71a 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ابریشم، دختری که پدرش یه میلیاردر بزرگه و صاحب یه هولدینگ معروف، ولی اون با لج و لجبازی با پدرش، ترجیح داده که خودش هزینه زندگیش رو بده، اونم از راه خلاف. وسط یکی از کلاه برداریهاش عاشق می‌شه، عاشق یه پسر ساده و فقیر و یه کوچولو گیج ولی نابغه. https://eitaa.com/joinchat/1906311175C8cd007c689