#سلام_امام_زمانم✋
این صاحب یوم الفتح
و ناشر رایه الهدی!؟
کجای زمان ایستاده ایی!؟
کدام جمعه
آیه های متبرک آمدنت را
تلاوت می کند!؟
ای آفتاب ایمان،
بیا که روزها بی تو سیاه می شوند...
حضرت باران
ببار که کویر دل ها،
تشنه ی عطر قدم های توست...
ای خلوت گزیده
بیا که ماییم و
رخ یارِ دلارام و دگر هیچ...
#روزتون_امام_زمانی🌤
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
🦋🦋🦋
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_131 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_132
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
تلفن خونه زنگ خورد، مادر شوهرم گوشی رو برداشت
الو بفرمایید
توی محمد رضا جان
خب خدا رو شکر بیارینش
تماس رو قطع کرد، رو کرد به من
محمد رضا، از بیمارستان زنگ زد، میگه علی رضا رو مرخص کردن، داره میارنش خونه
_غیر از پاش، جای دیگه اش آسیب دیده
_آره بچم، سرش بد جور شکسته
نفس عمیقی کشیدم
ایکاش احمد رضا هم دست و پاش میشکست ولی زنده میموند
مادر شوهرم، زد زیر گریه، گفت
دیگه تقدیرش این بوده، من برم یه سوپ بزارم برای علیرضا
باشه برید، منم یکم قرآن بخونم برای احمد رضا
دستش رو گذاشت روی شونهام گفت
بخون عزیزم، هم روح بچم شاد میشه هم خودت اروم میشی
بلند شدم از توی کتابخونه قرآن رو برداشتم، سوره یاسین خوندم، کمی دلم اروم گرفت الرحمن و انعام هم براش خوندم، خیلی حالم بهتر شد، با خودم گفتم، قرآن رو براش ختم میکنم، سوره حمد رو خوندم، نصفههای سوره بقره بودم، سرو صدای باز کردن در حیاط و ماشین اومد، قرائت قرآن رو رسوندم سر آیه، قرآن رو بستم، از پنحره حیاط رو نگاه کردم، بله علیرضا رو اورددن، برگشتم، قران رو. گذاشتم سر جاش، رفتم توی حیاط، علی رضا مشغول گریه کردنه، ولی تا چشمش افتاد به من گریهاش شدت گرفت، منم اختیار از دست دادم، زدم زیر گریه، محمد رضا و پدر شوهرم کمک کردن علیرضا رو بردن توی خونه، رفتم جلو کنار تختش ایستادم، گفتم
علیرضا چی شد؟...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_132 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_133
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
زد زیر گریه، منم گریه ام گرفت، همینطوری که اشک میریزه گفت
احمد رضا جلو کنار راننده نشسته بود، کامیون جلوی اتوبوس یه دفعه ترمز گرفت، اتوبوس با شدت خورد به کامیون، احمد رضا و راننده به شدت خوردن به شیشه اتوبوس
دیگه نتونست ادامه بده
محمد رضا، رو به علیرضا گفت
دکترت گفت، نباید گریه کنی، بسه دیگه نمیخواد ادامه بدی
دلم برای پدر مادر، مادر شوهرم سوخت، خیلی مظلومانه نشستن، به علیرضا نگاه میکنن و گریه میکنن، مهری خانمم نشسته.کنارشون داره بهشون دلداری میده
حالم که بد بود، از دین این صحنه بدتر شد مهری خانم از کنار پدر مادر مادر شوهرم بلند شد، یه لیوان آب قند درست کرد، داد بهم خوردم، دست من رو گرفت
بیا بریم توی اتاق خودت، یکم استراحت کن.
میگن خاک داغدار رو سرد میکنه ولی توی این چهل روز داغ احمد رضا برای من مثل همون روزهای اولِ
بوی سرخ کردن، آرد برای حلوا خونه رو برداشته، به مادر شوهرم گفتم
بهتر نبود برای چهلم هم مثل سوم، هفتم، حلوا رو از شیرینی فروشی ها میخریدیم
نه، بچم احمد رضا حلوا خونگی خیلی دوست داشت، مُحرمها که برای روضههام حلوا درست میکردم، یه ظرف جدا هم برای احمد رضا کنار میگذاشتم، دستورش رو دادم به عمه و مهری از همون حلواها درست کنند براش خیرات کنم، ثوابش برسه به روحش، صدای زنگ خونه اومد، آیفون رو برداشتم
کیه
ماییم مریم باز کن
دکمه ایفون رو زدم، رو. کردم به مادر شوهرم
داداش محمودمِ،
مادر شوهر، پدر شوهرم رفتن توی حیاط استقبالشون، منم رفتم، بعد از سلام و احوالپرسی، اومدن توی خونه، یادم افتاد داداشم گفت، بعد از چهلم میام میبرمت، منم اصلا دلم نمیخواد برم، اینجا همگی، باهام مهربونن، با احترام باهام برخورد میکنن، من میدونم پام به خونه داداشم برسه، دوباره مینا اذیتهاش رو شروع میکنه، منم با این اوضاع و احوال اصلا تحمل ازارهاش رو ندارم، همونی شد که خودم فکر میکنم، داداشم رو کرد به من
وسایلهات رو جمع کن، بعد از مراسم بریم
سر چرخوندم سمتش
من نمیام داداش همینجا میمونم
توی این خونه پسر مجرد هست، صلاح نیست تو اینجا بمونی، در ثانی، تو الان هیچ نسبتی با اینها نداری، بچهام نداری که بگی، اینها پدر بزرگ مادر بزرگ بچهام هستن، وسایلهات رو جمع کن بعد از مراسم بریم
نه داداش، من میخوام اینجا بمونم، نمیام، اینها من رو خیلی دوست دارن، منم دوستشون دارم، علیرضا هم مثل برادرم میمونه
با تشر گفت
مریم چرا بی شخصیت شدی، میگم بیا بریم
پدر شوهرم متوجه حرفهای ما شد، رو کرد به برادرم
آقا محمود، ما مریم رو اندازه احمد رضا دوست داریم، و خیلی دلمون میخواد که اینجا پیش ما بمونه، اجازه بدید همین جا بمونه
مادر شوهرمم گفت، مریم واقعا مثل دخترم میمونه، تا هر وقت که خودش بخواد اینجا بمونه، جاش رو جفت چشمهای منه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دنبال لباس و مانتووروسری هستی؟!😉
هرچی میگردی توی کانالا همه تکراری، گرووون و بی کیفیتن؟🤕
تپل های خوش اخلاق برای شما هم لباس داریم
#یواشکی بهت بگم من سه ساله همه پیگیرن که از کجا لباس و شلوارامو میخرم!!!😎اونم انلاین🤩🧥👖
بیا اینجا تا بهت نشون بدم🤫🤭👇
eitaa.com/joinchat/4181393422Cf434436a29
زرنگای خوشتیپ سریع عضومیشن👗
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_133 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_134
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
برادرم که دید من قصد رفتن باهاش رو ندارم، پدر شوهر مادر شوهرمم اصرار دارن من پیششون بمونم، ساکت شد چیزی نگفت،
غرق در افکار خودم بودم، که چه زود چهل روز گذشت، اخرین مراسم احمد رضا همین چهلمین روزش بود که تموم شد، حالا من چطوری میخوام روزهای بدون احمد رضا رو سر کنم، صدای برادرم من رو از افکارم بیرون اورد
مریم ما داریم میریم، برای اخرین بار بهت میگم، خودت رو سبک نکن، تو دیگه با این خونواده نسبتی نداری، بیا بریم
آهی کشیدم
نه داداش نمیام من میخوام بقیه عمرم رو اینجا با خاطرات احمد رضا زندگی کنم، ازت ممنونم که در مراسمات احمد رضا اومدی
ریز سرش رو تکون داد
چقدر تو خیره سری، چقدر برای من درد سر درست میکنی، الان توی روستا حرفهایی نیست که پشت سرمن نگن
روح من خسته و زخمی تر از اونیِ، که بتونم، زیر نقشه و ها فتنههای مینا طاقت بیاره، گفتم
شاید یه روز اینحا حس اضافه بودن بهم دست بده، بیام خونمون، ولی فعلا حس میکنم جزو این خونواده هستم، همه اعضا این خونواده حکم خونواده خودم رو دارند، دوستم دارند، باهام با احترام برخورد میکنند
نچی کرد، سر تکون داد
ما دوستت نداشتیم؟
دل زدم به دریا
شما چرا، ولی زنت نه، گوشتم بر علیه من پر میکنه
لبش رو برگردوند، هینی کرد
خیلی قدر نشناسی، برات متاسفم که هنوز نمیتونی بفهمی اونهاییکه واقعا تو رو به خاطر خودت میخوان کیا هستن
داداش، شما محبتت به من واقعی هست، ولی زنت من رو دوست نداره، به شما وانمود میکنه که من رو دوست داره
اخمهاش رو توهم کرد
این عینک بد بینی رو از چشمات بردار، مینا حالش خوب نبود، سر درد داشت، بهش گفتم، تو حالت خوب نیست نیا بمون خونه استراحت کن، گفت نه به خاطر مریم میام، یه وقت نگن کَس و کارهاش نیومدن، اونوقت تو اینطوری میگی
با داداشم در این مورد حرف زدن فایده ای نداره، ساکت شدم
داداشم ادامه داد
بالاخره چیکار میکنی میای، یا میخوای مثل بی شخصیتها بنشینی سر سفره غریبهها.
خیلی از این حرفش بدم اومد و بهم بر خورد، بهش گفتم
ارثم رو بده تا از مال بابام بخورم
هینی کرد
بهت بدم که بریزی توی حلقوم اینها
اینها ماشاالله اینقدر دارند که چشمشون به دست کسی نباشه، شما حق خدایی من رو بهم بده
جوابم رو نداد، رو. کرد به مینا
خانم آماده میشی بریم...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_134 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_135
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
چشمم افتاد به صورت مینا که از ناراحتی سرخ شده، فهمیدم دیده من و محمود داریم اروم اروم حرف میزنیم، به خودش گفته، یعنی دارن در مورد چی حرف میزنن، و. چون متوجه نشده از حرصی که خورده، اینطوری رنگ به رنگ شده،
مینا چشمی گفت و از جاش بلند شد
داداشم و زن داداشم، با من و همه اهل خونه خدا حافظی کردند، رفتند، من موندم و خونه ای که جای جایش خاطراتی شیرینی از احمد رضا دارم،
ایستادم جلوی آینه، خودم رو نگاه کردم، باورم نمیشه، چقدر لاغر شدم، موهای ژوریده و بهم ریخته، صورتم شده مثل زمان مجردیم، ابروهای پر، صورت پر مو، به خودم گفتم، باشه همینطوری خوبه، با چه انگیزه ای من به خودم برسم، چند تقه به در اتاقم، خورد
_کیه؟
_منم اجازه هست
صدای مادر احمد رضاست
خواهشم میکنم، بفرمایید
مادر شوهرم اومد توی خونه، به پاش بلند شدم
سلام مامان
سلام عزیزم، بفرمایید بشین
نشستم، اومد نشست کنارم، یه روسری و یه بلوز از توی مشمایی که دستش بود در آورد، رو. کرد به من
مریم جان چهلم احمد رضا هم تموم شد، تو جوونی خوب نیست مشگی بپوشی، این رو سری و بلوز رو برات آوردم که از عزا در بیای
اشک تو چشمام حلقه بست، با بغض گفتم
نه مامان الان خیلی زوده، میخوام چند ماه مشگی بپوشم
نه دخترم خدا هم به این امر راضی نیست، مشگی به غیر از برای اهل بیت معصومین مخصوصا امام حسین، پوشیدنش مکروهِ، در بیار لباس مشگیت رو
شما خودت چرا در نمیاری
روسریش رو از سرش در آورد
بیا منم در آوردم، حالا برو این بلوز رو بپوش ببینم بهت میاد یا نه
دلم نمیخواد لباس عزا رو از تنم در بیارم، از طرفی هم نمیتونم دست رد به خواسته مادر شوهرم بزنم، بلوز رو برداشتم تنم کردم، خودم رو جلوی اینه نگاه کردم، از رنگ و مدلش خوشم اومد، یه لحظه فراموش کردم که احمد رضا نیست، به ذهنم رسید، برم به احمد رضا بگم، من رو ببین، این بلوز بهم میاد، خوشگل شدم، ولی سریع یادم اومد که احمد رضا از دنیا رفته، لبخندم رفت، چشمم پر از اشک شد، آهی کشیدم، تلاش کردم، غم رو از صورتم ببرم، رفتم پیش مادر شوهرم.
دسنتون درد نکنه خیلی قشنگه
تبسمی زد
ممنون دخترم، ماشاالله چقدرم بهت میاد...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_135 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_136
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
ببخشید مامان، شماها هم مشگیتون رو در میارید، دیگه
آره دخترم در میاریم، پاشو بیا بریم اتاق ما، آش رشته درست کردم، دور هم بخوریم
با هم اومدیم توی اتاقشون، بوی سیر نعنا داغ، همه جای خونه رو پر کرده، رو. کردم به مادر شوهرم، سفره بندازم مامان
آره دستت درد نکنه، سفره انداختم، بشقاب قاشق و سرکه و. کشک هم اوردم گذاشتم توی سفره، قابلمه رو. هم گذاشتم کنار مادر شوهرم
مامان شما بکشید
مادر شوهرم دو تا ملاغه آش ریخت توی بشقاب، گفت
این رو ببر برای علیرضا
بشقاب رو برداشتم رفتم سمت تخت علیرضا
بفرمایید، کشک بیارم برات یا سرکه
دستت درد نکنه کشک بیار
کشک رو بردم دادم بهش برگشتم سر سفره، خودم با سرکه دوست دارم، سرکه زدم به آشم یه قاشق خوردم، رو کردم به مادر شوهرم
به به عجب آشی دستتون درد نکنه
نوش جونت مریم جان
آش رو خوردیم سفره رو جمع کردم، پدر شوهرم رو کرد به من
مریم خانم، شما مهریه ات رو از احمد رضا طلب داری...
خواستم بگم نه من حلال میکنم هیج طلبی ندارم
پدر شوهرم دستش رو به علامت ساکت اورد بالا
شما گوش کن ببین من چی میگم، روی
حرف منم حرف نزن، فردا صبح حاضر شو با هم بریم بیمه من چک دیه احمد رضا رو میگیرم میدم بهت بخشی از این پول ارث خودت هست بخشی دیگر ش جای مهریهات، بقیه مهریه ات رو هم حساب می کنم بهت میدم
سرم رو انداختم پایین
_ بابا جون من هیچ طلبی از احمدرضا ندارم همین کافیه
جرا دخترم داری، مهریه تو بیشتر از این میشه، نمیخوام بچم اونجا پاش گیر باشه
سرم و دستم رو گرفتم رو به آسمون، بغض گلوم رو گرفت، همه توانم رو جمع کردم، با صدای لرزون گفتم
خدا یا من از احمد رضا راضیم و ازش هیچ طلبی ندارم و مهریه ام رو بهش بخشیدم
هم زمان که دعام تموم شد، اشکهای چشمم هم روون شد، نگاه کردم دیدم همه دارند گریه میکنند
پدر شوهرم گفت
تو خیلی خانم و با معرفتی، خدا بیامرزه پدر و مادرت رو، تو از خانمیت احمد رضا رو حلال کردی، منم یه وظیفه ای دارم اونم پرداخت مهریه تو تا ریال آخر هست...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_136 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_137
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️ #زهرا_حبیباله (لواسانی)
صدای زنگ تلفن اومد، مادر شوهرم برداشت، الو بفرمایید
سلام خاله حال شما خوبه
ممنون همه خوبیم
چرا پاش خوب شد، ولی خاله
مادر شوهرم بغض کرد، با صدای گرفته، فوت احمد رضا رو با گریه براش گفت
خیلی ببخشید اولش من اصلا حواسم نبود که بهتون زنگ بزنم اطلاع بدم، دیگه بعد از مراسماتشم، هی امروز و فردا کردم، که دیگه الان خودتون زنگ زدید، مریمم گفت من زنگ میزنم ولی اونم یادش رفته
آره حالا یه روز با حاج رضا میایم کنگاور ازتون میگیریم
درست میگید شما داغ خیلی سخت هست، دیگه باید صبر کرد
چشم شما هم سلام مارو به همه دختر خانمها و آقا پسرهاتون، به عروسهاتون برسونید
خدا حافظ
رو. کرد به من
اول گفت گوشی رو بده به مریم بهش تسلیت بگم بعدش پشیمون شد، گفت الان حال روحیه خوبی ندارم، بعدن بهش زنگ میزنم
کار خوبی کرد، منم الان امادگیش رو ندارم
نگاهم افتاد به علیرضا، سرش رو تکیه داده به تختش، اشک میریزه، پدر شوهرم از جاش بلند شد
خیلی خوب گریه دیگه بسه، خانم اون ماژیک رو بیار، میخوام روی گچ پای علیرضا نقاشی بکشم، همه یه لبخند تلخی به لبشون اومد، پدر شوهرم با ماژیک عکس یه پیر مرد روی پای علی رضا کشید
بنده خدا تلاش میکنه جو خونه رو از غم و غصه در بیاره
علیرضا یه نگاهی اول به من انداخت، بعد هم به جمع انداخت، گفت
پام رو از توی گچ در بیارم، میرم دفتر چه سر بازی میگیرم
پدر شوهرم گفت
تو، ده روز دیگه باید گچ پات رو. در بیاری، فوری که نمیتونی باهاش درست راه بری، یه دوره هم فیزیو تراپی داری تا کم کم بتونی راه بری
اره بابا می دونم، همچین که خوب بشه بتونم درست راه برم، میرم دفتر چه میگیرم.
پدر بزرگش گفت
بارکالله به تو پسر با غیرت
صدای قران خوندن قبل از نماز مغرب از تلوزیون بلند شد، رو. کردم به جمع
ببخشید من برم وضو بگیرم نمازم رو بخونم، عصرانه ام آش خوردم میلی به شام ندارم، دیگه یه ختم قرآن شروع کردم برای احمد رضا میخوام زود تمومش کنم
مادر شوهرم آه بلندی کشید
برو عزیزم، التماس دعا
اومدم اتاق خودم، وضو گرفتم، صدای اذان اومد، منم اذان اقامه گفتم، نمازم رودخوندم، شروع کردم به قران خوندن، سه جز قرآن خوندم خوابم گرفت، قران رو. بستم گذاشتم توی کتابخونه، رفتم رپی تخت دراز کشیدم، همیچین چشم هام رو بستم، دیگه نفهمیدم چی شد، خوابم رفت...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/49516
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اهمیت مادر.....♥️
گوش ڪنید لطفا.....😭🙏
قدر مادراتون بدونید همیشه نیستند 🌹
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
🦋🦋🦋
ادعــایے در شما نمے بینیم
و تمـــام هویتتان
خلاصــــہ شـدہ در
همیــن بے ادعــایے ...
مـــا را دریابــید
اے مــــــردان بے ادعـا 🌷
#سرداران:زین الدین،باڪری،ڪاظمی،سلیمانی و...
.....رفاقت باشهدا دو طرفه است......
🌸سلام صبحتون شهدایے 🌸
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
🦋🦋🦋
5.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚘﷽⚘
هوالمعشوق
از راه دور یا نزدیڪ
فرقےنمیڪند
تو تنها معشوقےهستے
ڪه نگفته
حال دل عاشق ات را
خوب میدانے
و
به سلامے
با نگاهے
درمان تمام دردهایش میشوے
درد دورے و دلتنگے
درد بیتابے و بیقرارے
درد .......
⚘اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
⚘وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
⚘وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
⚘وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ🌹
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
@chatreshohada
🦋🦋🦋