دیگـه نمیـتونم دࢪبـاࢪت ࢪۅیـاپࢪدازی ڪنـم، شـاید ایـن بـاࢪ ۅاقـعا فـࢪامـۅش شـدی🩷°
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی.
قبࢪ هـای ڪهنـه ࢪا فقـد بـاࢪن تـࢪ میڪنـد
دیـࢪ میفهمـی چه سـاده می شـۅد از یـاد ࢪفـت🩷°
تو مهم بود بمانی، که نماندی رفتی ؛
جان که باید برود، سفت به من چسبیده