eitaa logo
𝑸𝒖𝒆𝒓𝒆𝒏𝒄𝒊𝒂...فور نیااد
1.2هزار دنبال‌کننده
8 عکس
21 ویدیو
0 فایل
⁦«خنده‌ها رو به بقیه سپردم، چون غمگین‌ترین قصه‌ها توی دلِ تاریکِ من جا خوش کردن. اینجا جاییه که می‌تونم بدون نقاب باشم. 👤
مشاهده در ایتا
دانلود
ذوقم که کور میشه، دیگه نمیتونم آدمِ سابق بشم.
از تو در من شبی جا مانده که هرگز صبح نخواهد شد"
اولش بهت پروانه میده بعدش معده درد.
هدایت شده از 𝖯𝖱𝖮𝖬𝖯𝖳
پرامپت در چنل زیر:𓈒ㅤׂㅤ𓇼 ࣪ 𓈒 ⭒ https://eitaa.com/joinchat/3743549014C7eed30647e
هدایت شده از 𝖯𝖱𝖮𝖬𝖯𝖳
پرامپت در چنل زیر:𓈒ㅤׂㅤ𓇼 ࣪ 𓈒 ⭒ https://eitaa.com/joinchat/3743549014C7eed30647e
هدایت شده از ‌اینجانب
با اینکه قهری باز هم قانون دل این است وقتی صدایت میزنم لطفا بگو جانم. -سوسن درفش. 『@badtweeti 』
هدایت شده از ‌اینجانب
قسمت بیست‌ونهم: هفت‌خان رستم؛ خان هفتم، نبرد رستم و دیو سپید 2⃣بخش دوم دیو سپید که زخمی شده بود، با خشم به رستم چنگ انداخت. رستم نیز او را گرفت. هر دو در دل غار به هم پیچیدند. دیو با تمام نیروی خود تلاش می‌کرد رستم را به زمین بزند و رستم هم مقاومت می‌کرد. جنگ آن‌قدر شدید شد که زمین غار زیر پایشان پر از خون شد. رستم در همان لحظه فهمید که اگر امروز شکست بخورد، نه فقط خودش، بلکه کاووس و تمام سپاه ایران نیز نابود خواهند شد. «گرفت آن بر و یال گرد دلیر که آرد مگر پهلوان را به زیر همی گوشت کند از آن از این همی گل شد از خون سراسر زمین» ... دیو سپید هم دیگر امید چندانی به زنده ماندن نداشت. اما هر دو هنوز با تمام توان می‌جنگیدند. رستم و دیو سپید لحظه‌ای از یکدیگر جدا نمی‌شدند؛ یکی می‌کوشید دیگری را زمین بزند و دیگری با تمام قدرت مقاومت می‌کرد. در این کشتی مرگبار، رستم کم‌کم برتری خودش را نشان داد. دست‌هایش را به بدن دیو انداخت و او را به زور از زمین بلند کرد. دیو سپید تلاش کرد خودش را آزاد کند، اما رستم این بار اجازه نداد. «تهمتن به نیروی جان‌آفرین بکوشید بسیار با درد و کین سرانجام از آن کینه و کارزار بپیچید بر دیو گو نامدار بزد دست و برداشتش نرّه شیر به گردن برآورد و افگند زیر» ... رستم دیو سپید را با تمام نیرو بر زمین کوبید. ضربه آن‌قدر سنگین بود که جان از تن دیو بیرون رفت. اما رستم هنوز کارش را تمام‌شده نمی‌دانست. او خنجر کشید، سینه دیو را شکافت و جگر او را از بدنش بیرون کشید؛ چراکه پیش‌تر اولاد به او گفته بود خون و جگر دیو سپید می‌تواند چشم‌های کورشده کیکاووس و ایرانیان را درمان کند. «زدش بر زمین همچو شیر ژیان چنان کز تن وی برون رفت جان فروبرد خنجر دلش بر درید جگرش ز تن تیره بیرون کشید» رستم از غار بیرون آمد؛ اما صحنه‌ای که پشت سر گذاشته بود، هولناک بود. تمام غار از خون دیو سپید پوشیده شده بود و زمین زیر پای پهلوان سرخ شده بود. رستم اولاد را آزاد کرد و جگر دیو سپید را به او سپرد تا آن را نزد کیکاووس ببرد. «همه غار یکسر تن کشته بود جهان همچو دریای خون گشته بود بیامد ز اولاد بگشاد بند به فتراک بست آن کیانی کمند» اولاد که شاهد این ماجرا بود، فهمید رستم فقط یک پهلوان قدرتمند نیست؛ مردی است که توانسته بزرگ‌ترین دیو مازندران را در نبرد تن‌به‌تن شکست دهد. او به رستم یادآوری کرد که پهلوان وعده داده بود اگر اولاد در این راه یاری‌اش کند، حکومت مازندران را به او خواهد سپرد. رستم هم پیمانش را فراموش نکرد، اما گفت هنوز یک کار بزرگ باقی مانده است: شاه مازندران باید شکست بخورد و کاووس از بند آزاد شود. «بدو گفت رستم که مازندران سپارم به تو از کران تا کران یکی کار پیش است و رنج دراز که هم با نشیب است و هم با فراز» رستم سپس با جگر دیو سپید به سوی کاووس رفت. وقتی به جایگاه شاه رسید، ایرانیان با دیدنش شادی کردند. رستم به کاووس خبر داد که دیو سپید را کشته و جگرش را از بدن او بیرون آورده است. کاووس دستور داد خون دیو سپید را در چشم او و دیگر ایرانیان بکشند. اتفاقی که بعد از آن افتاد، برای ایرانیان چیزی شبیه معجزه بود: چشم‌های تیره‌شده دوباره بینایی پیدا کردند. «کنون خونش آور تو در چشم من همان نیز در چشم این انجمن مگر باز بینیم دیدار تو که بادا جهان‌آفرین یار تو به چشمش چو اندر کشیدند خون شد آن دیدهٔ تیره خورشیدگون» ... به این ترتیب، هفت‌خان رستم به پایان رسید؛ از شیر و تشنگی گرفته تا اژدها، زن جادوگر، گرفتار کردن اولاد، کشتن ارژنگ دیو و سرانجام نبرد مرگبار با دیو سپید. اما هنوز کار رستم در مازندران تمام نشده بود. کیکاووس آزاد شده بود، چشم‌های ایرانیان دوباره می‌دید، اما شاه مازندران همچنان زنده بود و سپاه مازندران هنوز شکست نخورده بود. پس از هفت‌خان، داستان وارد مرحله‌ای تازه می‌شود: رستم و کیکاووس باید به جنگ شاه مازندران بروند و سرانجام این سرزمین را از دست دیوان پس بگیرند.  ادامه دارد... 『@badtweeti 』
هدایت شده از اینجانب