چه جالب!"
سلام به روی ماهتون. "چه جالب" قصد داره به مناسبت سه سالگیش اولین تقدیمی خودشو بده.✨ 👀بدین صورت که ش
میدونستید اگه ایگنورم کنید خدا انگورتون میکنه؟🍇🙏🏼
چه جالب!"
سلام به روی ماهتون. "چه جالب" قصد داره به مناسبت سه سالگیش اولین تقدیمی خودشو بده.✨ 👀بدین صورت که ش
چون خیلی ذوق داشتم امشب سه تاشو نوشتم و بهتون تقدیم میکنم.
به نظر من اگه حمیمِ زیبا توی موقعیت سوم گیر بیوفته..:
وقتی که چشماتو باز میکنی و خودتو توی یه محیط سرد میبینی، تا چند لحظه اول سعی میکنی پردازش کنی که اینجا چه خبره!؟ به خودت میای و میفهمی وقتی برای تلف کردن نداری و باید زودتر یه راهی برای بیرون رفتن پیدا کنی. قاعدتا اول از همه تسبیحتو از جیبت درمیاری و هرچی ذکر توی ذهنت هست میگی تا حق حاجی بودنو به جا بیاری، بعد یه مقدار غذا از سردخونه رستوران برمیداری چون خیلی آینده نگری و احتمال میدی مسیر برگشت طولانی باشه و به چیزی برای خوردن نیاز پیدا کنی. طبق چیزی که توی ذهنته سراغ دستگیره در میری و مطمئن میشی که نمیتونی بازش کنی، یکم استرس میگیری ولی سریع خودتو جمع و جور میکنی و بادقت به اطراف نگاه میکنی. چندتا جعبه یخ زده و چند تا جاروی شکسته روی زمینه و یه دریچه تهویه هوا روی دیوار، خیلی هم عالی و قوی! چون احتمال میدی جعبه ها شل باشن اونا رو با وسایل اونجا پُر میکنی و روی هم میچینی، ازشون بالا میری بعدش با تهِ یکی از جارو ها با هر زحمتی که شده درِ دریچه رو باز میکنی و با سرِ همون جارو یکم داخل کانال تهویه هوا رو میگردی که خدایی نکرده جونوری داخلش نباشه(جونور منجمد شده البته) یه یاعلی میگی و میخوای بری داخل کانال که یهویی فکر میکنی اگه یکی دیگه هم با من اینجا گیر کرده باشه چی؟ چون ذاتا روحیه مهربونی داری، یه دور دیگه کل سردخونه رو میگردی تا نکنه ینفر دیگه هم اونجا باشه و بعد با خیال راحت به صورت سینهخیز میری داخل کانال، رفته رفته که جلو میری، هوا گرم تر میشه و از لرزش بدنت کم میشه، به هر نوری که میرسی سعی میکنی از لای شیارهای درهای دریچه که به بخش های دیگهی رستوران متصل هستند موقعیتتو بررسی کنی، آشپزخونه، انبار، رختکن پرسنل و بالاخره به دریچه ای میرسی که به فضای داخلی رستوران راه داره. خوشحال و سرمست از اینکه به در اصلی رستوران رسیدی،میخوای درو باز کنی که میبینی بعله، قفله، واقعا حوصله قفل بودن درو نداری و زیرلب یه فحش غیر رکیک میدی و با صندلی های رستوران درو میشکنی، با احتیاط پاتو بیرون میزاری و به اذن الهی تا خونتون طی الارض میکنی و بدین گونه شما موفق شدی از سردخونه رستوران در ساعت ۳ نصف شب فرار کنی. با تبریکات فراوان، از طرف "چه جالب"
به نظر من اگه .ar. عزیز توی موقعیت چهارم گیر بیوفته...:
کوله پشتیتو محکم میگیری و به صحنه رو به روت نگاه میکنی، بالاخره به کارخونهای رسیدی که تونسته بودی فقط بخشی از اخبار جنجالیشو توی گوشیت پیگیری کنی، حالا تو با یه ذهن کنجکاو اینجایی که بفهمی دلیل اصلی تعطیل شدن این کارخونه چی بوده! قبل از اینکه پاتو از گیت ورودی رد کنی یه دور دیگه محتوای کوله پشتیتو چک میکنی، بطری آب، قرآن عزیزت که همه جا با خودت میبریش، نقشه زیر و بم کارخونه که از اعماق اینترنت پیداش کردی، یه چاقوی جیبی ناناز و یه بسته بیسکوییت، همین! مختصر و مفید. و البته چک میکنی که گوشیت شارژ کامل و آنتن داشته باشه. وقتی خیالت راحت میشه یه بسم ا... میگی و وارد کارخونه میشی به سمت تابلوی زنگ زده ای که روش نوشته " ورودی" میری و سعی میکنی از زیر کرکرهای که نیمه بازه داخل بری، چند قدم جلوتر میری و فکر میکنی همه چی عادیه تا اینکه گوشیت توی دستت میلرزه، یعنی چی؟ چرا خاموش شد؟ تا میای به خودت مسلط بشی اون کرکره نصفهای که ازش اومدی داخل محکم بسته میشه و حالا توی دلت میگی انگار بازی شروع شده. بیا رو راست باشیم ممبر عزیزم، هم ترسیدی هم خوشت اومده:) چون وقتی به اینجا میاومدی تموم این احتمالات رو میدادی. روی در و دیوار هیچ ردّی از خون نمیبینی و این خیلی متعجبت میکنه، چون طبق تئوری هایی که توی ذهنت داشتی مطمئن بودی که کارکنان این کارخونه توسط عروسکها به قتل رسیدن، ولی چیزی که الان میبینی فقط یه کارخونهست که انگار چند ساله ازش استفاده نشده. جلوتر میری و چند تا بخش مختلف رو میبینی تا اینکه به یه بخش میرسی که بالاش زده "زمین بازی"، توی این فکری چطوری بری داخل که صدای گوش خراشی میاد و در، خودش باز میشه و یه موجود کوچولو بدو بدو میاد سمتت و بغلت میکنه، سرتو میاری پایین تا چهرشو ببینی.. پناه برخدا، یه عروسکه که لبخند عجیبی داره و قطرههای خون روی بدنش خیلی زیاده. لبخندشو عمیقتر میکنه و بهت میگه "میای باهم بازی کنیم؟" خب تو چاره دیگه ای نداری. وقتی به زمین بازی میرین بهت توضیح میده که اگه ببری میتونی خودت و کارکنان اینجا رو نجات بدی و اگه ببازی تو هم کنارشون زندانی میشی و اگه بخوای بپیچونیش عاقبت خوبی نخواهی داشت.طی مدتی که اون حواسش نیست چاقوی جیبی قشنگتو از کیفت درمیاری، توی اینترنت خونده بودی که عروسک های قاتل یه نخ قرمز کوچیک روی مچ دستشون بسته شده و زنده بودنشون به اون وابستهست، خب فک کنم قابل حدسه که موفق میشی اون نخو با چاقو ببُری و کلید جایی که کارکنا زندانی شدن رو از جیب عروسک دربیاری، در اونجا رو باز میکنی و به پلیس زنگ میزنی، بعد هم بدون اینکه کسی ببینتت از کارخونه بیرون و میای و چون گوشیت روشن شده یه اسنپ به سمت خونه میگیری و توی راه با خودت زمزمه میکنی "مطمئنم این تموم ماجرا نبود..." بدین صورت شما از کارخونه فرار کردین و کارکنان هم نجات دادین، تبریکات فراوان، از طرف "چه جالب"
به نظر من اگه Meri عزیز تو موقعیت اول گیر بیفته:
یکم طول میکشه تا چشمت به تاریکی عادت کنه و بتونی با همون نور کم ماه که از پنجره میاد یه درک کلی از محیط اطرافت داشته باشی، اینجا بهت حس خوبی نمیده و فقط میدونی که باید هرجور شده بری بیرون تا احساس بهتری داشته باشی. اول میای با منطقت پیش بری پس با اینکه احتمال میدی قفل باشه، خیلی عادی سمت در میری و دستگیره رو میکشی، قفله. خب حالا پلن بعدیت اینه که دنبال کلیدش بگردی، پس عینکت رو با انگشت اشارهت بالا میاری و سعی میکنی به استرسی که گرفتی توجه نکنی. به این طرف و اون طرف اتاق میری و تلاش میکنی یه کلید برای در پیدا کنی، تو همین حین که داری میگردی یهویی به خودت میگی زن حسابی، آخه دقیقا چه چیزی اینجا با عقل جور در میاد که من دارم دنبال منطقی ترین راه برای بیرون رفتن میگردم؟ پس طی یه اقدام یهویی میری سمت پنجره و تقریبا مطمئنی که میخوای ازش بپری پایین، حتی تا لبه پنجره میری ولی با یه نگاه به ارتفاع این احتمال رو در نظر میگیری که نمیتونی سالم به پایین ساختمون برسی. چند لحظه سعی میکنی تمرکز کنی تا به بهترین راه حل برسی، خب خیلی هم عالی، کیف و گوشی موبایلت توی اتاق طبقه پنجم هستن و تو الان طبقه هفتمی. در لحظه انگار یه جرقه تو ذهنت زده میشه، تمام پرده ها رو از جا در میاری و به هم گره میزنی، برای اینکه طنابت بزرگتر بشه پارچه ها و پتو های روی تخت هم بهشون گره میزنی، ولی دقیقا این طناب دست ساز رو کجای این خونه که به مو بنده میتونی وصل کنی؟ لوله گاز به نظرت محکم ترین بخش اتاق میاد پس به همون جا میبندیش و مثل فیلما سعی میکنی از پنجره پایین بیای، از بیرون به طبقه پنجم که میرسی به قصد برداشتن گوشی و کیفت از پنجره وارد اتاق خواب میشی ولی از همون اول نگاه های خیره کسی که روی صندلی گوشه اتاق نشسته باعث میشه بدنت یخ بزنه، توی این فکری که خیلی مسالمت آمیز بهش توضیح بدی که اومدی گوشی و کیفت رو برداری ولی اون بدون کوچکترین واکنشی خیلی آروم از صندلی پایین میاد و اتاق رو ترک میکنه. نمیدونی بترسی یا خوشحال بشی، با عجله وسایلتو برمیداری و تلاش میکنی با طناب عزیزت به پایین ساختمون برسی ولی تا تصمیم میگیری پایین بری با یه سرعت باور نکردنی سقوط میکنی و روی زمین پایین ساختمون میفتی و پارچه هایی که به هم گره زده بودی هم کنارت میفتن. به بالا نگاه میکنی، همون آدمی بود که بهت خیره شده بود، با یه چاقو توی دستش که برای بریدن پارچه ازش استفاده کرده بود، از پنجره طبقه هفتم بهت نگاه میکنه و خیلی واضح متوجه میشی که بهت میگه "برنگرد" با سرعت از اون محیط فرار میکنی و وسط راه به من زنگ میزنی تا باهم بریم پیتزا بخوریم. ولی هنوز برات عجیبه که چجوری از اون فاصله تونستی متوجه بشی چی میگه. بدین ترتیب شما موفق شدین از اتاق طبق هفتم ساختمون متروکه فرار کنین. تبریکات فراوان، از طرف "چه جالب"
احتمالا فردا که از خواب بیدار شم بگم اینا چه چرت و پرتاییه که من نوشتم، ولی خب🤡😭😂