به نظر من اگه .ar. عزیز توی موقعیت چهارم گیر بیوفته...:
کوله پشتیتو محکم میگیری و به صحنه رو به روت نگاه میکنی، بالاخره به کارخونهای رسیدی که تونسته بودی فقط بخشی از اخبار جنجالیشو توی گوشیت پیگیری کنی، حالا تو با یه ذهن کنجکاو اینجایی که بفهمی دلیل اصلی تعطیل شدن این کارخونه چی بوده! قبل از اینکه پاتو از گیت ورودی رد کنی یه دور دیگه محتوای کوله پشتیتو چک میکنی، بطری آب، قرآن عزیزت که همه جا با خودت میبریش، نقشه زیر و بم کارخونه که از اعماق اینترنت پیداش کردی، یه چاقوی جیبی ناناز و یه بسته بیسکوییت، همین! مختصر و مفید. و البته چک میکنی که گوشیت شارژ کامل و آنتن داشته باشه. وقتی خیالت راحت میشه یه بسم ا... میگی و وارد کارخونه میشی به سمت تابلوی زنگ زده ای که روش نوشته " ورودی" میری و سعی میکنی از زیر کرکرهای که نیمه بازه داخل بری، چند قدم جلوتر میری و فکر میکنی همه چی عادیه تا اینکه گوشیت توی دستت میلرزه، یعنی چی؟ چرا خاموش شد؟ تا میای به خودت مسلط بشی اون کرکره نصفهای که ازش اومدی داخل محکم بسته میشه و حالا توی دلت میگی انگار بازی شروع شده. بیا رو راست باشیم ممبر عزیزم، هم ترسیدی هم خوشت اومده:) چون وقتی به اینجا میاومدی تموم این احتمالات رو میدادی. روی در و دیوار هیچ ردّی از خون نمیبینی و این خیلی متعجبت میکنه، چون طبق تئوری هایی که توی ذهنت داشتی مطمئن بودی که کارکنان این کارخونه توسط عروسکها به قتل رسیدن، ولی چیزی که الان میبینی فقط یه کارخونهست که انگار چند ساله ازش استفاده نشده. جلوتر میری و چند تا بخش مختلف رو میبینی تا اینکه به یه بخش میرسی که بالاش زده "زمین بازی"، توی این فکری چطوری بری داخل که صدای گوش خراشی میاد و در، خودش باز میشه و یه موجود کوچولو بدو بدو میاد سمتت و بغلت میکنه، سرتو میاری پایین تا چهرشو ببینی.. پناه برخدا، یه عروسکه که لبخند عجیبی داره و قطرههای خون روی بدنش خیلی زیاده. لبخندشو عمیقتر میکنه و بهت میگه "میای باهم بازی کنیم؟" خب تو چاره دیگه ای نداری. وقتی به زمین بازی میرین بهت توضیح میده که اگه ببری میتونی خودت و کارکنان اینجا رو نجات بدی و اگه ببازی تو هم کنارشون زندانی میشی و اگه بخوای بپیچونیش عاقبت خوبی نخواهی داشت.طی مدتی که اون حواسش نیست چاقوی جیبی قشنگتو از کیفت درمیاری، توی اینترنت خونده بودی که عروسک های قاتل یه نخ قرمز کوچیک روی مچ دستشون بسته شده و زنده بودنشون به اون وابستهست، خب فک کنم قابل حدسه که موفق میشی اون نخو با چاقو ببُری و کلید جایی که کارکنا زندانی شدن رو از جیب عروسک دربیاری، در اونجا رو باز میکنی و به پلیس زنگ میزنی، بعد هم بدون اینکه کسی ببینتت از کارخونه بیرون و میای و چون گوشیت روشن شده یه اسنپ به سمت خونه میگیری و توی راه با خودت زمزمه میکنی "مطمئنم این تموم ماجرا نبود..." بدین صورت شما از کارخونه فرار کردین و کارکنان هم نجات دادین، تبریکات فراوان، از طرف "چه جالب"
به نظر من اگه Meri عزیز تو موقعیت اول گیر بیفته:
یکم طول میکشه تا چشمت به تاریکی عادت کنه و بتونی با همون نور کم ماه که از پنجره میاد یه درک کلی از محیط اطرافت داشته باشی، اینجا بهت حس خوبی نمیده و فقط میدونی که باید هرجور شده بری بیرون تا احساس بهتری داشته باشی. اول میای با منطقت پیش بری پس با اینکه احتمال میدی قفل باشه، خیلی عادی سمت در میری و دستگیره رو میکشی، قفله. خب حالا پلن بعدیت اینه که دنبال کلیدش بگردی، پس عینکت رو با انگشت اشارهت بالا میاری و سعی میکنی به استرسی که گرفتی توجه نکنی. به این طرف و اون طرف اتاق میری و تلاش میکنی یه کلید برای در پیدا کنی، تو همین حین که داری میگردی یهویی به خودت میگی زن حسابی، آخه دقیقا چه چیزی اینجا با عقل جور در میاد که من دارم دنبال منطقی ترین راه برای بیرون رفتن میگردم؟ پس طی یه اقدام یهویی میری سمت پنجره و تقریبا مطمئنی که میخوای ازش بپری پایین، حتی تا لبه پنجره میری ولی با یه نگاه به ارتفاع این احتمال رو در نظر میگیری که نمیتونی سالم به پایین ساختمون برسی. چند لحظه سعی میکنی تمرکز کنی تا به بهترین راه حل برسی، خب خیلی هم عالی، کیف و گوشی موبایلت توی اتاق طبقه پنجم هستن و تو الان طبقه هفتمی. در لحظه انگار یه جرقه تو ذهنت زده میشه، تمام پرده ها رو از جا در میاری و به هم گره میزنی، برای اینکه طنابت بزرگتر بشه پارچه ها و پتو های روی تخت هم بهشون گره میزنی، ولی دقیقا این طناب دست ساز رو کجای این خونه که به مو بنده میتونی وصل کنی؟ لوله گاز به نظرت محکم ترین بخش اتاق میاد پس به همون جا میبندیش و مثل فیلما سعی میکنی از پنجره پایین بیای، از بیرون به طبقه پنجم که میرسی به قصد برداشتن گوشی و کیفت از پنجره وارد اتاق خواب میشی ولی از همون اول نگاه های خیره کسی که روی صندلی گوشه اتاق نشسته باعث میشه بدنت یخ بزنه، توی این فکری که خیلی مسالمت آمیز بهش توضیح بدی که اومدی گوشی و کیفت رو برداری ولی اون بدون کوچکترین واکنشی خیلی آروم از صندلی پایین میاد و اتاق رو ترک میکنه. نمیدونی بترسی یا خوشحال بشی، با عجله وسایلتو برمیداری و تلاش میکنی با طناب عزیزت به پایین ساختمون برسی ولی تا تصمیم میگیری پایین بری با یه سرعت باور نکردنی سقوط میکنی و روی زمین پایین ساختمون میفتی و پارچه هایی که به هم گره زده بودی هم کنارت میفتن. به بالا نگاه میکنی، همون آدمی بود که بهت خیره شده بود، با یه چاقو توی دستش که برای بریدن پارچه ازش استفاده کرده بود، از پنجره طبقه هفتم بهت نگاه میکنه و خیلی واضح متوجه میشی که بهت میگه "برنگرد" با سرعت از اون محیط فرار میکنی و وسط راه به من زنگ میزنی تا باهم بریم پیتزا بخوریم. ولی هنوز برات عجیبه که چجوری از اون فاصله تونستی متوجه بشی چی میگه. بدین ترتیب شما موفق شدین از اتاق طبق هفتم ساختمون متروکه فرار کنین. تبریکات فراوان، از طرف "چه جالب"
احتمالا فردا که از خواب بیدار شم بگم اینا چه چرت و پرتاییه که من نوشتم، ولی خب🤡😭😂
به نظر من اگه ریحان عزیز موقعیت دوم گیر کنه...:
با توجه به اینکه نمیتونی چهره کسی رو تشخیص بدی و نمیدونی چرا اینجایی باید ترسیده باشی، اما بجای ترس یه حس هیجان خاصی داری و میخوای سر از راز مهمونی دربیاری. به صورتت دست میزنی و متوجه میشی مثل بقیه نقاب نداری پس اولین کاری که میکنی اینه که یه نقاب برای خودت جور کنی، عالیه حالا بهتر شد. هیچ وقت از شلوغیهای بیمورد خوشت نمیومد پس خیلی آهسته و آروم سعی میکنی به بخشهای دیگه خونه سر بزنی تا از سروصدا دورتر باشی، چیزی که تاحالا برات عجیب بوده اینه که چرا همه افراد اینجا انقد سرد و بیاحساس رفتار میکنن و حتی در حد یه کلمه هم صحبت نمیکنن؟ ورود به طبق دوم ممنوعه ولی خب دلیل نمیشه که تو نری. وقتی به طبقه دوم میرسی خیلی تاریک تر از پایینه و چندین اتاق مختلف که درشون بستهست اونجا دیده میشن. چشمت به بزگترین در میخوره و دلت میخواد بری توی اون اتاق، ولی وقتی داری سمتش میری صدای قدم های کسی رو میشنوی و متوجه میشی اگه صاحبخونه باشه کلاهت پس معرکهست! از استرس دستتو رو لباست مشت میکنی و هرلحظه منتظری که اونا بیان و لو بری که صدای باز شدن در اتاق کناریت رو میشنوی و کسی مچ دستتو میگیره و تو رو به داخل اتاق میکِشه و دست دیگهش بلافاصله روی دهنت قرار میگیره تا جیغ نزنی یکم که میگذره و مطمئن میشی اونا رفتن، خیلی محکم دستشو گاز میگیری به طوری که نزدیکه فریاد بزنه! یکم که عقب تر میره چهرهش توی نور کم اتاق معلوم میشه و امکان نداره..اون اینجا چیکار میکنه؟ چند لحظه توی سکوت بهش خیره میشی و حرفی بینتون رد و بدل نمیشه تا اینکه یه کاغذ از جیبش در میاره و بهت میده و در حین اینکه تو داری سعی میکنی نوشته های عجیب و غریب روی کاغذ رو متوجه بشی بهت توضیح میده که تمام مهمونهای اینجا یه شوک بزرگ بهشون وارد شده چند ساعته که بدون تکلم و درک طبیعی از محیط اطراف دارن این مهمونی رو برگزار میکنن و از تو میخواد که تحت عنوان یه همکار طبق نوشته های روی کاغذ بهش کمک کنی که افراد اینجا رو به حالت طبیعی خودشون برگردونید چون اگه بیست و چهار ساعت از اتفاقی که افتاده بگذره شما هم که تنها امید درست شدن این مهمونی هستید مثل بقیه میشید. اون گفت همکار؟ مسخرست، جوری که دلت میخواد خفهش کنی. بیخیال درگیریهای ذهنیت میشی و باهم به سمت اتاقی که اون راهنمایی میکنه میرید و طبق نوشته های روی کاغذ انگار که یه سری تنظیمات رو دست کاری میکنید موفق میشید که این مهمونی عجیب رو طبیعی کنید. درهای ساختمون باز میشن و تو میخوای خیلی آروم از این مهمونی بزنی بیرون، وقتی که از حیاط خارج میشی میبینیش که به دیوار تکیه داده، سمت مخالف اون شروع به حرکت میکنی که سریع نزدیکت میشه و بهت میگه که صبر کنی، وقتی به سمتش برمیگردی دستشو سمتت دراز میکنه و میگه " افتخار میدید مادمازل؟" بدین ترتیب شما موفق شدید این مهمونی عجیب و غریب رو نرمال کنید و نیمه گمشدتون رو پس از مدتها دوباره ملاقات کنید، تبریکات فراوان، از طرف "چه جالب"