احتمالا فردا که از خواب بیدار شم بگم اینا چه چرت و پرتاییه که من نوشتم، ولی خب🤡😭😂
به نظر من اگه ریحان عزیز موقعیت دوم گیر کنه...:
با توجه به اینکه نمیتونی چهره کسی رو تشخیص بدی و نمیدونی چرا اینجایی باید ترسیده باشی، اما بجای ترس یه حس هیجان خاصی داری و میخوای سر از راز مهمونی دربیاری. به صورتت دست میزنی و متوجه میشی مثل بقیه نقاب نداری پس اولین کاری که میکنی اینه که یه نقاب برای خودت جور کنی، عالیه حالا بهتر شد. هیچ وقت از شلوغیهای بیمورد خوشت نمیومد پس خیلی آهسته و آروم سعی میکنی به بخشهای دیگه خونه سر بزنی تا از سروصدا دورتر باشی، چیزی که تاحالا برات عجیب بوده اینه که چرا همه افراد اینجا انقد سرد و بیاحساس رفتار میکنن و حتی در حد یه کلمه هم صحبت نمیکنن؟ ورود به طبق دوم ممنوعه ولی خب دلیل نمیشه که تو نری. وقتی به طبقه دوم میرسی خیلی تاریک تر از پایینه و چندین اتاق مختلف که درشون بستهست اونجا دیده میشن. چشمت به بزگترین در میخوره و دلت میخواد بری توی اون اتاق، ولی وقتی داری سمتش میری صدای قدم های کسی رو میشنوی و متوجه میشی اگه صاحبخونه باشه کلاهت پس معرکهست! از استرس دستتو رو لباست مشت میکنی و هرلحظه منتظری که اونا بیان و لو بری که صدای باز شدن در اتاق کناریت رو میشنوی و کسی مچ دستتو میگیره و تو رو به داخل اتاق میکِشه و دست دیگهش بلافاصله روی دهنت قرار میگیره تا جیغ نزنی یکم که میگذره و مطمئن میشی اونا رفتن، خیلی محکم دستشو گاز میگیری به طوری که نزدیکه فریاد بزنه! یکم که عقب تر میره چهرهش توی نور کم اتاق معلوم میشه و امکان نداره..اون اینجا چیکار میکنه؟ چند لحظه توی سکوت بهش خیره میشی و حرفی بینتون رد و بدل نمیشه تا اینکه یه کاغذ از جیبش در میاره و بهت میده و در حین اینکه تو داری سعی میکنی نوشته های عجیب و غریب روی کاغذ رو متوجه بشی بهت توضیح میده که تمام مهمونهای اینجا یه شوک بزرگ بهشون وارد شده چند ساعته که بدون تکلم و درک طبیعی از محیط اطراف دارن این مهمونی رو برگزار میکنن و از تو میخواد که تحت عنوان یه همکار طبق نوشته های روی کاغذ بهش کمک کنی که افراد اینجا رو به حالت طبیعی خودشون برگردونید چون اگه بیست و چهار ساعت از اتفاقی که افتاده بگذره شما هم که تنها امید درست شدن این مهمونی هستید مثل بقیه میشید. اون گفت همکار؟ مسخرست، جوری که دلت میخواد خفهش کنی. بیخیال درگیریهای ذهنیت میشی و باهم به سمت اتاقی که اون راهنمایی میکنه میرید و طبق نوشته های روی کاغذ انگار که یه سری تنظیمات رو دست کاری میکنید موفق میشید که این مهمونی عجیب رو طبیعی کنید. درهای ساختمون باز میشن و تو میخوای خیلی آروم از این مهمونی بزنی بیرون، وقتی که از حیاط خارج میشی میبینیش که به دیوار تکیه داده، سمت مخالف اون شروع به حرکت میکنی که سریع نزدیکت میشه و بهت میگه که صبر کنی، وقتی به سمتش برمیگردی دستشو سمتت دراز میکنه و میگه " افتخار میدید مادمازل؟" بدین ترتیب شما موفق شدید این مهمونی عجیب و غریب رو نرمال کنید و نیمه گمشدتون رو پس از مدتها دوباره ملاقات کنید، تبریکات فراوان، از طرف "چه جالب"
بنظر من اگه Ayeh عزیز توی موقعیت دوم گیر بیوفته..:
"اینجا دیگه کجاست؟" اولین واکنشت به این مهمونیه. اینکه کیفت کنارت نیست واقعا روی اعصابته ولی خب همچنان خداروشکر میکنی که گوشیت دستته. کنار ستون ایستادی و کسی بهت دید نداره، پس اول از زوایای مختلف چندتا عکس از محیط مهمونی میگیری(سلفی هم میگیری)در همین حین چشمت به تاریخ موبایلت میخوره "برای ۷ سال پیشه، چطور ممکنه؟" اساماسی که واست میاد رو باز میکنی 'هروقت تاریخ گوشیت درست بشه یعنی موفق شدی' و بلافاصله یه تصویر واست ارسال میشه که وقتی بازش میکنی دقیقا صحنه رو به روت رو توی عکس میبینی با این تفاوت که همه خیلی صاف و انگار با یه ترتیب خاص روی کاشیهای زیر پاشون ایستادن. طبق حدسی که میزنی راه فرارت اینه که این حالت ایستادن مهمونها رو شبیه تصویری که دیدی در بیاری، اما چطوری؟ تو چیزی از حرف هایی که اینا میزنن نمیفهمی.. از پشت سرت صدایی میاد و وقتی بر میگردی متوجه یه در کوچیک، پایین چندتا پله میشی. صلوات میفرستی که آروم بشی و بعدش به داخل اتاق میری. کلی وسیله و دستگاه عجیب که طرز کار باهاشون توی یه کاتالوگ کنارشون اونجاست. دونه به دونه نگاه میکنی و چیزی که مورد نیازته رو پیدا میکنی. یه دستگاه که وقتی داخلش صحبت میکنی میتونه کلماتت رو طوری پخش کنه که مهمون ها متوجه بشن، انگار یه نوع مترجم خودکاره! ولی از روی عکس کاتالوگ متوجه میشی که دستگاه ناقصه و چند تا تیکهش بهش وصل نیست، یکم دیگه اتاقو میگردی و به یه جعبه قفل شده قدیمی که روش طرح یه گلدون قشنگه میرسی. یکم که فکر میکنی میبینی طرح گلدون روی جعبه خیلی برات آشناست، پس گالریتو باز میکنی و عکسی که اول گرفتی رو نگاه میکنی، خودشه دقیقا همین گلدونه. احتمالا چیز مفیدی کنار گلدون هست. بیرون میری و آروم به سمت گلدون حرکت میکنی وقتی کلیدو از کنار گلدون پیدا میکنی خیالت راحت میشه، ولی تا سرتو بالا میاری با نگاه عصبانی و چشمای قرمز مهمونا مواجه میشی، طوری که هر لحظه ممکنه بهت حمله کنن؛ کلیدو توی مشتت محکم نگه میداری و با ترس و اضطراب به سمت همون اتاق میدوی، فقط خداخدا میکنی که دنبالت نیان و مثل اینکه موفق شدی. یه نفس عمیق میکشی و با سرعت سراغ جعبه میری و تکه ناقص دستگاه رو از توش پیدا میکنی. با وسایل اونجا دستگاه رو سرهم کردی و حالا وقتشه که امتحانش کنی، کلمات رو تو ذهنت میچینی و از اتاق بیرون میری. با دستگاه به مهمون ها توضیح میدی که برای عادی شدن وضعیت باید هر کدومشون توی موقعیتی که تو میگی قرار بگیرن و ازشون میخوای که تورو دوست خودشون بدونن، دونه به دونه موقعیت های قرار گیریشون رو شرح میدی و اونا هم میایستن. به تاریخ گوشیت نگاه میکنی ولی هنوز درست نشده، چرا آخه؟ توی همین لحظه برق سالن خاموش میشه و ضربان قلبت بالا میره، تاریخ گوشیت درست شد. بدین ترتیب شما موفق شدین از این مهمونی عجیب فرار کنین ولی اینکه چجوری به خونه بر میگردین با خودتونه:) تبریکات فراوان، از طرف "چه جالب"
تا امشب میتونید توی تقدیمی شرکت کنید و اینم در نظر داشته باشید که من اصلا نویسنده خوبی نیستم و صرفا با توجه به وایبتون چیزی که توی تخیلم هست رو بهتون تقدیم میکنم.🤏🏻✨
https://eitaa.com/hamim_9/3644
ببین زن همه فهمیدن چقد گوگولی😭🤏🏻
ولی خب روحیه جسوری که داری هم باید در نظر گرفتنشنشنمسن💅🏻