به نظر من اگه فرنیای عزیز توی موقعیت دوم گیر کنه..:
سرت هنوز گیج میره، نمیدونی چند دقیقه از وقتی که احساس کردی توی یه تونل افتادی و به اینجا رسیدی گذشته ولی وقتی به موقعیتت نگاه میکنی میبینی کنار یکی از میزا ایستادی و یه کاپکیک تو دستته. جو سالن زیاد جالب نیست. از بین مهمون ها رد میشی تا به یه جای خلوت تر برسی و برای رهایی از این مهمونی راحت فکر کنی. بعد از چند دقیقه صدای بلند و گوش خراش آژیر توی سالن میپیچه و یه نور قرمز سراسر خونه رو پر میکنه، ثابت سر جاتی و میبینی که مهمونا خیلی آروم برمیگردن و مستقیم بهت نگاه میکنن، تو تمام توانتو برای دویدن جمع میکنی و صدای قدمهای اونا رو پشت سرت احساس میکنی، وارد اولین اتاقی میشی که میبینی و درو محکم پشت سرت میبندی. چند تا نفس عمیق میکشی که ناگهان یه زنبور ناناز میبینی، ویلی ویلیی. ولی خب الان چندین نفر پشت در منتظرن تا تو رو بگیرن پس سعی میکنی اتاقو بگردی تا ببینی چیکار میتونی بکنی. از بین وسایل مختلفی که توی اتاق هست یه شمشیر و یه طناب بلند و محکم برمیداری. خیلی آروم در رو باز میکنی و به بیرون اتاق نگاه میندازی، هنوز چند نفر توی سالن هستن و اگه بیاحتیاطی کنی گیرشون میافتی، خیلی آروم و پاورچین از اتاق بیرون میزنی و یه نگاه به چیزایی که توی سالن میتونی پشتشون قایم بشی میکنی. چند تا گلدون بزرگ و یه ستون مرکزی توی سالن هستن. سریع به سمت راه پله حرکت میکنی و تا احساس کردی که یه نفر نزدیک شده، پشت یکی از گلدونها قایم میشی. به همین ترتیب به طبقه دوم میرسی ولی با توجه به فکری که توی سرته باید بازم بری بالاتر، اما وقتی به پلهها میرسی متوجه میشی که راه رفتن به طبقه سوم بستهست. دقیق تر که نگاه میکنی یه سری شکل ها و رنگها رو میبینی، شکل نقاب مختلف روی دیوار هک شده و یه سری کاشی های رنگی پراکنده کنارشون هست، خب این چی میتونه باشه؟ از کنارت صدای قدم های مهمونا رو میشنوی، خیلی آروم سرجات میایستی و بهشون نگاه میکنی. با توجه به شکلی که دیده بودی نگاهت به نقاب مهمون ها میخوره و رنگشون رو با کاشی هایی که دیده بودی مقایسه میکنی. خودشه، پس با هر زحمتی که شده شکل نقابها و رنگهاشونو با کاشی های روی دیوار تطبیق میدی و این معما رو حل میکنی اما به محض باز شدن طبقه سوم، توی خونه هرج و مرج شدیدی رخ میده و همه به این طرف و اون طرف میدون. با سرعت به طبقه بالا میری و شمشیری که برداشته بودی آماده میکنی تا کسی نزدیکت نشه، همینطوری جلو میری و وقتی به سکوی طبقه سوم میرسی شمشیرو زمین میذاری. یه سر طنابو محکم به خودت وصل میکنی و با شتاب سر دیگهش رو به اون طرف خونه قلاب میکنی، هر لحظه آدم ها دارن بهت نزدیک تر میشن پس بدون مکث خودتو پرت میکنی و با سرعت از بالا به اون طرف خونه میری، از اونجا بیرون میزنی ولی دقیقا قبل از اینکه پات به زمین بخوره دوباره وارد همون تونل میشی، بالاخره به خونه رسیدی. بدین ترتیب شما موفق شدین با هیجان بالا از این مهمونی فرار کنید. تبریکات فراوان، از طرف "چه جالب"
https://eitaa.com/purple_whale52/3886
بهار برگشتههه سحثننثجصتثاث
سلام دختر خوشگل:)✨✨
خیلی رکب خوردم وقتی فهمیدم همه دوستان تکالیف عیدو داده بودن هوش مصنوعی.
#شاید_شماهم