eitaa logo
چراغ راه
364 دنبال‌کننده
959 عکس
1.1هزار ویدیو
47 فایل
امام حسین علیه السلام ای مردم!عبرت بگیرید ازآنچه پروردگار با آن اولیاء خود را موعظه و نصیحت کرده است🌹🌹 🎙️مرجع سخنرانی های اخلاقی،توحیدی،اعتقادی،مناسبتی،دینی،تاریخی 👇 آیدی مدیر کانال👇 @admin_Cheraghe_rah
مشاهده در ایتا
دانلود
💢 هفت حق واجب مؤمن بر مؤمن 💐 پيامبر اكرم صلّی الله عليه وآله: 🟠 مؤمن برگردن برادر مؤمنش هفت حقّ واجب دارد كه از سوى خدا بر او واجب شده است: 1️⃣ در چشمش به ديده احترام به او بنگرد؛ 2️⃣ در دلش محبّت او را داشته باشد؛ 3️⃣ در مالش او را هم شريک سازد؛ 4️⃣ غيبت او را حرام بشمارد؛ 5️⃣ هنگام بيمارى از او عيادت كند؛ 6️⃣ جنازه اش را تشييع كند؛ 7️⃣ پس از مرگش، جز خير و خوبى درباره او نگويد. 📗 شیخ صدوق، من لايحضره الفقيه، ج4، ص398. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🔅 به کانال💡چراغ راه بپیوندید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4244898266C8a0a467e67
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام علیک یا ابا صالح المهدی السلام علیک یا عین الله الناظره و یدالله الباسطه السلام علیک یا رحمة الله فی خلقه
ـ﷽ـ❁ 6⃣4⃣ 🔖تاجر خرمایی که هرگز ضرر نمی کند حکایت چنین است که ... تاجری دمشقی همیشه به دوستانش می گفت که من در زندگی ام هرگز تجارتی نکرده ام که در آن زیان کنم حتی برای یک بار ! دوستانش به او می خندیدند و می گفتند که چنین چیزی ممکن نیست که حتی یکبار هم ضرر نکرده باشی ... تا اینکه یکبار تاجر آنها را به مبارزه طلبید تا به آنها نشان دهد که راست می گوید .. او از دوستانش خواست که چیزی محال و نشدنی از او بخواهند تا او انجام دهد .. دوستانش به او‌ گفتند : اگر راست می گویی به عراق برو و خرما ببر و بفروش و در این امر موفق شو زیرا که آنجا خرما مثل خاک صحرا زیاد است و ‌کسی خرمای تو را نمی خواهد .. تاجر قبول کرد و خرمایی که از عراق آمده بود را خریداری کرد و به طرف بغداد راهی شد .. آورده اند که در آن هنگام خلیفه عراق برای تفریح و استراحت به طرف موصل رفته بود .. زیرا موصل شهری زیبا و بهاریست که در شمال عراق قرار دارد و به خاطر طبیعت زیبایش اسم دوبهاره را رویش گذاشته اند زیرا در سرما و‌گرما همچون بهار است دختر خلیفه گردنبند خود را در راه بازگشت از سفر گم کرده بود ، پس گریه کنان شکایت پیش پدرش برد که طلایش را گم کرده است .. خلیفه دستور به پیدا کردنش داد .. وبه ساکنان بغداد گفت هرکس گردنبند دخترش را بیابد پس پاداش بزرگی نزد خلیفه دارد و دختر خود را به او خواهد داد .. تاجر دمشقی وقتی به نزدیکی بغداد رسید مردم را دید که دیوانه وار همه جا را می گردند ... از آنها سؤال کرد که چه اتفاقی افتاده است ؟! آنها نیز ماجرا را تعریف کردند و بزرگشان گفت : متاسفانه فراموش کردیم برای راه خود توشه و غذایی بیاوریم و اکنون راه بازگشت نداریم تا اینکه گردنبند را پیدا کنیم زیرا مردم از ما سبقت می گیرند و ممکن است گردنبند را زودتر پیدا کنند .. پس تاجر دمشقی دستانش را به هم زد و گفت : من به شما خرما می فروشم ... مردم خرماها را با قیمت گرانی از او خریدند ...و او گفت : هاااا ... من برنده شدم در مبارزه با دوستانم ... این سخن به گوش خلیفه رسید که تاجری دمشقی خرماهایش را در عراق فروخته است !! این سخن بسیار عجیب بود زیرا که عراق نیازی به خرمای جاهای دیگر نداشت ! بنابراین خلیفه او را طلبید و ماجرا را از او سؤال کرد ؛ پس تاجر گفت : هنگامی که کودکی بودم، یتیم شدم و مادرم توانایی کاری نداشت ، من از همان کودکی کار می کردم و به مادرم رسیدگی می کردم ، و نان زندگی مان را در می آوردم .. در حالیکه پنج سال داشتم ... و کارم را ادامه دادم و کم کم بزرگ شدم تا به بیست سالگی رسیدم .. و مادرم را اجل دریافت ... او دستانش را بلند کرد و دعا کرد که خداوند مرا موفق گرداند و هرگز روی خسارت و زیان را نبینم در دین و دنیایم .. و ازدواج مرا از خانه حاکمان میسر گرداند و خاک را در دستانم به طلا تبدیل کند ... دراین هنگام که دعاهای مادر را برای خلیفه تعریف می کرد ناخودآگاه دستش را در خاک برد و بالا آورد و مشغول صحبت کردن بود که خلیفه گردنبند دخترش را در دست او دید ! خلیفه تبسمی کرد ، تاجر که آنچه در دستش بود را احساس کرد فهمید چیزی غیر از خاک را برداشته به دستان خود نگاه کرد دانست که این گردنبند دختر خلیفه است پس آن را برگرداند و دانست که از دعای مادرش بوده است ... اینچنین بود که برای اولین بار خرما از دمشق برای فروش وارد عراق شد .. و او نیز داماد خلیفه گشت !! سبحان الله از دعای مستجاب مادر که چنین زندگی فرزند را می سازد ... خداوندا برّ و نیکی به والدین را به ما عطا کن به کانال💡چراغ راه بپیوندید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4244898266C8a0a467e67
🔰اهمیت و ارزش عُمر عُمرِ انسان عزیز است و سرمایه ایست که دیگر باز نمى‌گردد و باید در بهترین راه از آن استفاده نمود. 📚کتاب ج۳،ص۱۰۵ به کانال💡چراغ راه بپیوندید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4244898266C8a0a467e67
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای نبرد رگی تا نخواهد خدای 🎥 🌹 به کانال💡چراغ راه بپیوندید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4244898266C8a0a467e67
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام علیک یا ابا صالح المهدی السلام علیک یا شریک القرآن السلام علیک یا امام الانس و الجان
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یهود این خبر را برسان بگو که باید، ماجرای فتح خیبر همه یادشان بیاید... 🎥 به کانال💡چراغ راه بپیوندید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4244898266C8a0a467e67
♡♡♡ خدایا سپاه تویی ؛ ارتش تویی ؛‌ رزمنده تویی ؛ موشک تویی ؛ پهپاد تویی ؛ پدافند تویی ؛ همه تویی ؛ ما هیچ‌! ما غلط بکنیم مغرور بشیم و از کسی غیر از تو کمک بطلبیم..‌ ما بنده ی کمِ تو ایم! ما کجا، جنگ همزمان با آمریکا و اسرائیل کجا ؟ تو می‌جنگی ، تو شلیک میکنی ، تو هدایت میکنی ، تو اصابت میکنی. به کانال💡چراغ راه بپیوندید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4244898266C8a0a467e67
میثم تمّار برده‌ای بود که به‌دست امیرالمؤمنین علیه‌السلام آزاد شد. در آن جامعهٔ نژادپرست، مردم بَنا به عادت‌شان به بردهٔ آزاد‌شده به چشمِ انسان نمی‌گریستند، ولی می‌دیدند که وقتی حضرت وارد بازار می‌شود، از همهٔ حجره‌های بزرگ می‌گذرد، به دکان کوچک میثم وارد می‌شود و در کنار او می‌نشیند. در برخی از منابع آماده است که روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام میثم را به‌دنبال کاری فرستاد و خود به‌جای او برای فروش خرماها نشست... ۲۲ ذوالحجه سالروز شهادت میثم تمار به کانال💡چراغ راه بپیوندید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4244898266C8a0a467e67
🎤👈 آیت الله شهید دستغیب 🔷 رشاد که از تجّار درجه یک عراق بود، به مرض سرطان داخلی مبتلا شد. اطبای عراق و لبنان و سوریه از معالجه‌اش عاجز شدند و برای مداوا به ممالک اروپایی رفت، به او گفتند به هیچ وجه علاجی ندارد. 🔷 ریشه سرطان به قلب رسیده و بر فرض، جرّاحی بکنیم یک هفته دیرتر شاید بمیری. شب در خواب عربی را می‌بیند که پیراهن کرباسی بر تن دارد با محاسن متوسط، می‌گوید:«رشاد اگر قبر مرا درست کنی، من از خداوند شفای تو را می‌خواهم». 🔷می‌پرسد: شما کیستید؟ می‌فرماید: من میثم تمّار هستم. (ناگفته نماند که قبلاً بارگاه میثم بسیار مختصر و محقر بود) از خواب بیدار می‌شود و دو مرتبه به خواب می‌رود و همان منظره را می‌بیند. در مرتبه سوم نیز همین طور مشاهده می‌کند. 🔷فردا با هواپیما به بغداد برمی‌گردد و از راه مستقیما به درخواست خودش او را بر سر قبر میثم می‌آورند و آنجا می‌ماند. 🔷شب هنگام همان شخصی که در خواب دیده بود در مقابل چشمش پیدا می‌شود و صدایش می‌زند: رشاد بلند شو. می‌گوید: نمی‌توانم. با تندی می‌گوید: بلند شو. ناگهان می‌ایستد و آثاری از مرض در خود نمی‌بیند. 🔷 بلافاصله مشغول تعمیر بارگاه میثم می‌شود و قبّه آبرومند فعلی را می‌سازد و بعد شوق تعمیر قبر مسلم بن عقیل را پیدا می‌کند و قبّه طلای مسلم بن عقیل را تمام می‌کند و سپس برای تجدید طلا کاری گنبد حضرت علی علیه السلام دویست کیلو طلا می‌پردازد. 📚 داستان‌های شگفت، ص ۱۹۳ به کانال💡چراغ راه بپیوندید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4244898266C8a0a467e67