𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟏𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
جونگکوک با لبخند پهنی به جیمین آرنج زد.
«دیدی؟ گفتم میاد.»
جیمین خندهی کوتاهی کرد و نگاهی از گوشهی چشم به تهیونگ انداخت.
«ته، امروز زیادی ساکتی. چیزی شده؟»
تهیونگ حتی سرش را هم بلند نکرد.
در حالی که بیهدف صفحهی گوشیاش را بالا و پایین میکرد، با همان حالت بیتفاوت همیشگی گفت:
«نه.»
جونگکوک با لحن شیطنتآمیزی تکرار کرد:
«نه، هوم؟»
بعد دوباره رو به ا/ت کرد و با انرژی همیشگیاش گفت:
«خب ا/ت، آمادهای امروز هم مرکز توجه همه باشی؟ قبل از اینکه حتی به پلههای دانشگاه برسی، دیدم نصف دانشجوهای سال دوم داشتن نگات میکردن.»
جیمین به ستون تکیه داد و با کنجکاوی پرسید:
«راستی، امروز صبح تونستی راحت کلاس رو پیدا کنی؟ یا هنوز هم لازم باشه همون سرویس راهنمایی که دیروز گفتیم رو برات انجام بدیم؟»
ا/ت با لبخند آرامی شانه بالا انداخت.
«راستش ترجیح میدم به جای اینکه مرکز توجه باشم، فقط یه دانشجوی معمولی باشم.»
بعد با نگاهی به جیمین ادامه داد:
«و در مورد پیدا کردن کلاس... این بار تونستم بدون گم شدن مسیرم رو پیدا کنم.»
لبخند محوی زد و با لحنی شوخ اضافه کرد:
«پس فکر کنم فعلاً لازم نباشه از سرویس راهنماییتون استفاده کنم.»
جونگکوک با خنده گفت:
«حیف شد، داشتم کمکم به شغل جدیدم عادت میکردم.»
جیمین هم خندید.
«نگران نباش، هنوز فرصت هست. این دانشگاه اونقدر بزرگه که بالاخره یه روز گم میشی.»
ا/ت هم با خندهی کوتاهی سرش را تکان داد.
«امیدوارم اون روز نرسه.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟐𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
درست همان لحظه، تهیونگ ناگهان گفت:
«بالاخره اون روز میرسه.»
صدایش میان شوخی و خندهی آنها پیچید و باعث شد جونگکوک و جیمین همان لحظه ساکت شوند.
تهیونگ هنوز نگاهش روی گوشی بود.
چند ثانیه بعد، صفحهی گوشی را خاموش کرد و آن را داخل جیبش گذاشت.
بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به ا/ت نگاه کرد.
حالت چهرهاش مثل همیشه خنثی بود، اما همان نگاه عمیق و مرموزی که روز قبل دیده بود، دوباره در چشمهایش پیدا بود.
با آرامش گفت:
«بخش شرقی دانشگاه مثل یه هزارتوعه. بیشتر دانشجوهای سال اول، توی هفتهی اول سر از زیرزمین درمیارن.»
بعد از ستون فاصله گرفت و یک قدم به ا/ت نزدیکتر شد.
«اگه برنامهی کلاسیمون یکی باشه... احتمالاً کلاس ریاضی رو با هم داریم.»
جیمین با تعجب نگاهی بین تهیونگ و ا/ت جابهجا کرد و با شیطنت گفت:
«کلاس ریاضی؟ از کی تا حالا برات مهم شده که کی توی کلاساته، ته؟»
تهیونگ هیچ جوابی نداد.
ا/ت چند لحظه به او نگاه کرد.
«این حرفت... با توجه به شناختی که ازت پیدا کردم، غیرمنتظره بود.»
گوشهی لبش با شیطنت بالا رفت.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚