eitaa logo
240 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
درود و نور✨ صبحتون بخیر🌝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟏𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 جونگکوک با لبخند پهنی به جیمین آرنج زد. «دیدی؟ گفتم میاد.» جیمین خنده‌ی کوتاهی کرد و نگاهی از گوشه‌ی چشم به تهیونگ انداخت. «ته، امروز زیادی ساکتی. چیزی شده؟» تهیونگ حتی سرش را هم بلند نکرد. در حالی که بی‌هدف صفحه‌ی گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کرد، با همان حالت بی‌تفاوت همیشگی گفت: «نه.» جونگکوک با لحن شیطنت‌آمیزی تکرار کرد: «نه، هوم؟» بعد دوباره رو به ا/ت کرد و با انرژی همیشگی‌اش گفت: «خب ا/ت، آماده‌ای امروز هم مرکز توجه همه باشی؟ قبل از اینکه حتی به پله‌های دانشگاه برسی، دیدم نصف دانشجوهای سال دوم داشتن نگات می‌کردن.» جیمین به ستون تکیه داد و با کنجکاوی پرسید: «راستی، امروز صبح تونستی راحت کلاس رو پیدا کنی؟ یا هنوز هم لازم باشه همون سرویس راهنمایی که دیروز گفتیم رو برات انجام بدیم؟» ا/ت با لبخند آرامی شانه بالا انداخت. «راستش ترجیح می‌دم به جای اینکه مرکز توجه باشم، فقط یه دانشجوی معمولی باشم.» بعد با نگاهی به جیمین ادامه داد: «و در مورد پیدا کردن کلاس... این بار تونستم بدون گم شدن مسیرم رو پیدا کنم.» لبخند محوی زد و با لحنی شوخ اضافه کرد: «پس فکر کنم فعلاً لازم نباشه از سرویس راهنماییتون استفاده کنم.» جونگکوک با خنده گفت: «حیف شد، داشتم کم‌کم به شغل جدیدم عادت می‌کردم.» جیمین هم خندید. «نگران نباش، هنوز فرصت هست. این دانشگاه اون‌قدر بزرگه که بالاخره یه روز گم میشی.» ا/ت هم با خنده‌ی کوتاهی سرش را تکان داد. «امیدوارم اون روز نرسه.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟐𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 درست همان لحظه، تهیونگ ناگهان گفت: «بالاخره اون روز می‌رسه.» صدایش میان شوخی و خنده‌ی آن‌ها پیچید و باعث شد جونگکوک و جیمین همان لحظه ساکت شوند. تهیونگ هنوز نگاهش روی گوشی بود. چند ثانیه بعد، صفحه‌ی گوشی را خاموش کرد و آن را داخل جیبش گذاشت. بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به ا/ت نگاه کرد. حالت چهره‌اش مثل همیشه خنثی بود، اما همان نگاه عمیق و مرموزی که روز قبل دیده بود، دوباره در چشم‌هایش پیدا بود. با آرامش گفت: «بخش شرقی دانشگاه مثل یه هزارتوعه. بیشتر دانشجوهای سال اول، توی هفته‌ی اول سر از زیرزمین درمیارن.» بعد از ستون فاصله گرفت و یک قدم به ا/ت نزدیک‌تر شد. «اگه برنامه‌ی کلاسی‌مون یکی باشه... احتمالاً کلاس ریاضی رو با هم داریم.» جیمین با تعجب نگاهی بین تهیونگ و ا/ت جابه‌جا کرد و با شیطنت گفت: «کلاس ریاضی؟ از کی تا حالا برات مهم شده که کی توی کلاساته، ته؟» تهیونگ هیچ جوابی نداد. ا/ت چند لحظه به او نگاه کرد. «این حرفت... با توجه به شناختی که ازت پیدا کردم، غیرمنتظره بود.» گوشه‌ی لبش با شیطنت بالا رفت. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚