𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟐𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
درست همان لحظه، تهیونگ ناگهان گفت:
«بالاخره اون روز میرسه.»
صدایش میان شوخی و خندهی آنها پیچید و باعث شد جونگکوک و جیمین همان لحظه ساکت شوند.
تهیونگ هنوز نگاهش روی گوشی بود.
چند ثانیه بعد، صفحهی گوشی را خاموش کرد و آن را داخل جیبش گذاشت.
بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به ا/ت نگاه کرد.
حالت چهرهاش مثل همیشه خنثی بود، اما همان نگاه عمیق و مرموزی که روز قبل دیده بود، دوباره در چشمهایش پیدا بود.
با آرامش گفت:
«بخش شرقی دانشگاه مثل یه هزارتوعه. بیشتر دانشجوهای سال اول، توی هفتهی اول سر از زیرزمین درمیارن.»
بعد از ستون فاصله گرفت و یک قدم به ا/ت نزدیکتر شد.
«اگه برنامهی کلاسیمون یکی باشه... احتمالاً کلاس ریاضی رو با هم داریم.»
جیمین با تعجب نگاهی بین تهیونگ و ا/ت جابهجا کرد و با شیطنت گفت:
«کلاس ریاضی؟ از کی تا حالا برات مهم شده که کی توی کلاساته، ته؟»
تهیونگ هیچ جوابی نداد.
ا/ت چند لحظه به او نگاه کرد.
«این حرفت... با توجه به شناختی که ازت پیدا کردم، غیرمنتظره بود.»
گوشهی لبش با شیطنت بالا رفت.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟑𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
حالت چهرهی تهیونگ هیچ تغییری نکرد.
اما عضلهی فکش آنقدر نامحسوس منقبض شد که اگر کسی با دقت نگاه نمیکرد، متوجهش نمیشد.
او عادت نداشت کسی اینطور روبهرویش بایستد...
آن هم با لبخندی که انگار اصلاً تحت تأثیر شهرت و شخصیت سردش قرار نگرفته بود.
با صدایی آرام و محکم گفت:
«زیادی بهش فکر نکن.»
بعد بیدرنگ چرخید و بدون اینکه منتظر جواب بماند، به سمت ساختمان اصلی دانشگاه راه افتاد.
«فقط از دور خودم چرخیدن خوشم نمیاد.»
جونگکوک و جیمین نگاهی به هم انداختند.
جونگکوک کمی به جیمین نزدیک شد و آنقدر بلند زمزمه کرد که ا/ت هم بشنود:
«خودش بیشتر از همه داره بهش فکر میکنه.»
جیمین خندهای کرد و سرش را تکان داد.
بعد رو به ا/ت گفت:
«بیا بریم... قبل از اینکه برای ثابت کردن حرفش، سرعت راه رفتنش رو دو برابر کنه.»
جونگکوک خندید.
«اون وقت باید دنبالش بدویم!»
ا/ت هم بیاختیار لبخند زد و همراه آنها به سمت ساختمان حرکت کرد.
تهیونگ چند قدم جلوتر از همه راه میرفت...
اما با وجود اینکه حتی یک بار هم برنگشت، انگار کاملاً حواسش به این بود که آنها پشت سرش میآیند.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟒𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
در تمام مسیر تا ساختمان اصلی، جونگکوک و جیمین مثل همیشه مشغول شوخی با هم بودند.
جونگکوک هر چند ثانیه یکبار چیزی میگفت که باعث خندهی جیمین میشد.
ا/ت هم گاهی لبخند میزد و به حرفهایشان گوش میداد.
اما تهیونگ...
همچنان چند قدم جلوتر راه میرفت.
وقتی به درِ ساختمان رسیدند، تهیونگ در را باز کرد.
بدون اینکه چیزی بگوید، کنار ایستاد تا بقیه اول وارد شوند.
جونگکوک با تعجب زیر لب گفت:
«امروز واقعاً عجیبه...»
جیمین آهسته جواب داد:
«آره... منم دارم کمکم نگران میشم.»
ا/ت با تعجب نگاهی کوتاه به تهیونگ انداخت.
«ممنون.»
تهیونگ فقط سرش را خیلی آرام تکان داد.
نه لبخند زد...
نه چیزی گفت.
بعد از اینکه هر سه نفر وارد شدند، خودش هم بیسروصدا پشت سرشان وارد ساختمان شد.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟓𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
راهرو پر از دانشجو بود.
همهمهی گفتوگوها و صدای قدمهای عجولانه از هر طرف به گوش میرسید.
تهیونگ با همان آرامش همیشگی از میان جمعیت عبور میکرد؛
طوری که دانشجوها ناخودآگاه برایش راه باز میکردند.
نگاههای زیادی دنبالش میرفت، اما بیشترشان خیلی زود نگاهشان را میدزدیدند.
او به هیچکس توجهی نمیکرد.
حتی به دخترهایی که کاملاً مشخص بود سعی داشتند توجهش را جلب کنند.
جونگکوک با خنده آرنجی به جیمین زد.
«پس کلاس ریاضی... ته واقعاً مسیر کلاس رو بلده؟ این خودش یه اتفاق عجیبه.»
جیمین با شیطنت جواب داد:
«احتمالاً فقط داره مطمئن میشه ا/ت دوباره توی هزارتوی بخش شرقی گم نشه.»
بعد با خنده اضافه کرد:
«وگرنه شاید دوباره مجبور بشه مثل دیروز تا خروجی همراهیش کنه.»
شانههای تهیونگ کمی سفت شد.
نه حرفی زد...
نه مخالفتی کرد...
فقط مثل قبل به راهش ادامه داد و نگاهش را از راهروی روبهرو برنداشت.
چند لحظه بعد، هر چهار نفر مقابل درِ چوبی بزرگ کلاس ایستادند.
تهیونگ ناگهان قدمهایش را متوقف کرد.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚