𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟓𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
راهرو پر از دانشجو بود.
همهمهی گفتوگوها و صدای قدمهای عجولانه از هر طرف به گوش میرسید.
تهیونگ با همان آرامش همیشگی از میان جمعیت عبور میکرد؛
طوری که دانشجوها ناخودآگاه برایش راه باز میکردند.
نگاههای زیادی دنبالش میرفت، اما بیشترشان خیلی زود نگاهشان را میدزدیدند.
او به هیچکس توجهی نمیکرد.
حتی به دخترهایی که کاملاً مشخص بود سعی داشتند توجهش را جلب کنند.
جونگکوک با خنده آرنجی به جیمین زد.
«پس کلاس ریاضی... ته واقعاً مسیر کلاس رو بلده؟ این خودش یه اتفاق عجیبه.»
جیمین با شیطنت جواب داد:
«احتمالاً فقط داره مطمئن میشه ا/ت دوباره توی هزارتوی بخش شرقی گم نشه.»
بعد با خنده اضافه کرد:
«وگرنه شاید دوباره مجبور بشه مثل دیروز تا خروجی همراهیش کنه.»
شانههای تهیونگ کمی سفت شد.
نه حرفی زد...
نه مخالفتی کرد...
فقط مثل قبل به راهش ادامه داد و نگاهش را از راهروی روبهرو برنداشت.
چند لحظه بعد، هر چهار نفر مقابل درِ چوبی بزرگ کلاس ایستادند.
تهیونگ ناگهان قدمهایش را متوقف کرد.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚