𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟔𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
تهیونگ درست قبل از ورود به کلاس ایستاد.
چشمهایش کمی باریک شد.
«جای نشستنها عوض شده.»
جونگکوک اخم کرد.
«چی؟»
تهیونگ با سر به سمت جلوی کلاس اشاره کرد.
برگهی جدیدی روی در نصب شده بود.
همهی دانشجوها برای دیدنش دور آن جمع شدند.
جیمین خودش را میان جمعیت جا داد و شروع به خواندن اسامی کرد.
«...داری شوخی میکنی.»
جونگکوک پرسید:
«چی شده؟»
جیمین آرام برگشت و لبخند بزرگی روی لبش نشست.
«ته...»
با انگشت به برگه اشاره کرد.
«تو و ا/ت کنار هم نشستین.»
برای اولین بار آن صبح، حالت چهرهی تهیونگ خیلی جزئی تغییر کرد.
«...چی؟»
جونگکوک زد زیر خنده.
«خب... این دیگه قراره جالب بشه.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟕𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
تهیونگ برای چند لحظه، بیصدا به برگه خیره ماند.
نگاهش روی ردیفی که اسمش نوشته شده بود، ثابت ماند...
درست کنار آن، اسم ا/ت قرار داشت.
Kim Taehyung — Seat 14
ا/ت — Seat 15
نه تکان خورد...
نه چیزی گفت.
انگار هوای اطرافش برای چند لحظه سردتر شده بود؛ در حالی که سعی میکرد این اتفاق را هضم کند.
جونگکوک با خنده محکم روی شانهاش زد.
«ته، اینقدر قیافهی بدبختا رو نگیر! فقط جای نشستنته.»
بعد با شیطنت ادامه داد:
«مگه اینکه میترسی ا/ت توی کلاس ریاضی هم ازت بهتر باشه.»
تهیونگ بدون اینکه حتی به او نگاه کند، با همان صدای آرام اما خطرناکش گفت:
«من از هیچچیز نمیترسم.»
بعد بیمعطلی از میان جمعیت دانشجوها عبور کرد.
در حالی که شانهاش به چند نفر برخورد میکرد، بدون اینکه حتی عذرخواهی کند، راهش را باز کرد.
او اولین نفری بود که وارد کلاس شد.
صدای قدمهای محکم و منظمش در فضای کلاس پیچید.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟖𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
جیمین نگاهی به لیست انداخت و بعد با خندهی کوتاهی زیر لب گفت:
«بیچاره استاد...»
جونگکوک با تعجب پرسید:
«چرا؟»
جیمین شانه بالا انداخت.
«فقط تصور کن... تهیونگ و ا/ت، کنار هم، یک ترم کامل.»
جونگکوک خندهاش گرفت.
«به نظرت چند روز طول میکشه تا ته از کوره در بره؟»
جیمین با خونسردی جواب داد:
«اگه بخوام خوشبین باشم... سه روز.»
ا/ت که هنوز به برگه نگاه میکرد، لبخند محوی زد.
«شاید قبل از تموم شدن هفته، هر دومون بهش عادت کنیم.»
جونگکوک با خنده گفت:
«اگه تهیونگ به یه نفر عادت کنه، اون روز رو جشن میگیرم.»
جیمین درِ کلاس را باز کرد.
«خب... بریم ببینیم این ترم قراره چه بلایی سرمون بیاد.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟗𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
تهیونگ از قبل روی صندلی شماره ۱۴ نشسته بود.
پاهای بلندش را زیر میز دراز کرده بود و کیفش را بیخیال کنار صندلی روی زمین انداخته بود.
به هیچکس نگاه نمیکرد.
حتی به جلوی کلاس هم نگاه نمیکرد.
فقط با فکی منقبض، مستقیم روبهرویش را خیره شده بود.
جونگکوک و جیمین هم پشت سر او وارد کلاس شدند و چند ردیف عقبتر نشستند.
در حالی که آرام با هم پچپچ میکردند و خندهشان را به زور نگه میداشتند.
چند لحظه بعد...
زهرا وارد کلاس شد.
برای یک لحظه کوتاه، وقتی از کنار ردیف صندلیها رد میشد، کلاس در سکوت فرو رفت.
تهیونگ سرش را به سمت او برنگرداند.
اما انگشتهایش محکمتر لبهی میز را گرفت.
حضور او را حس میکرد...
بوی ملایم عطرش...
و صدای آرام قدمهایش...
که به صندلی درست کنار او نزدیک میشد.
وقتی زهرا روی صندلی کناری نشست، تهیونگ خیلی آرام، طوری که صدایش میان همهمهی کلاس گم شود، گفت:
«دیر کردی.»
با این حال...
هنوز هم حتی به او نگاه نکرد.
زهرا کیفش را روی زمین گذاشت و نگاهی به او انداخت.
«فقط سی ثانیه بعد از تو رسیدم.»
لبخند محوی زد.
«فکر نمیکردم متوجه بشی.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟎𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
«من همهچیز رو متوجه میشم.»
برای اولین بار، سرش را به سمت زهرا برگرداند و مستقیم به او نگاه کرد.
چشمهای تیرهاش مثل همیشه آرام و غیرقابلخواندن بودند، اما پشت آن نگاه، رگهی محوی از توجه دیده میشد؛ نه از روی عصبانیت، بلکه نوعی دقت و تمرکز که باعث میشد فاصلهی بین آن دو ناگهان کمتر به نظر برسد.
بعد دستش را داخل کیفش برد.
یک دفتر و یک خودکار بیرون آورد و با حرکاتی دقیق و منظم آنها را روی میز گذاشت.
سپس با لحنی کاملاً جدی و بیحاشیه گفت:
«سی ثانیه هم برای شروع یک کلاس کافیه.»
دفترش را روی یک صفحهی خالی باز کرد و صدای ورق خوردن کاغذ، در سکوت کلاس پیچید.
چند ردیف عقبتر...
جونگکوک خودش را به جیمین نزدیک کرد و آهسته گفت:
«دیدی؟ واقعاً بهش نگاه کرد... تازه اخم هم نکرد!»
جیمین آرام سرش را تکان داد.
«فکر کنم پیشبینی سه روزهمون اشتباه بود... باید دوباره حسابش کنیم.»
زهرا چیزی نگفت.
فقط خیلی آرام سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و نگاهش را به جلوی کلاس دوخت.
بدون اینکه حرف دیگری بزند، دفترش را باز کرد و درِ خودکارش را برداشت؛ انگار آن گفتوگو، از نظر او همانجا تمام شده بود.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
هدایت شده از 𝗛𝗮𝘀𝗿𝗮𝘁.کم بفور؛ دسترسی بده
— «گپ چت چnلمونه»
— قانون انسانیته
_ اینجا شروع رفاقتای قشنگه✨
_ بیا و کنار ما یه دنیای تازه بساز
_ با ادب باش تا بین همه تک بشی
_ جات کنارمون خالیه، منتظر حضورتیم
𝗟𝗶𝗻𝗸 𝗴𝗮𝗽:👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/246679222Cb7beaf829c
🚻 #محدودیت_سنی_نداریم
ببینمت مشتی🩸⛓
هدایت شده از 𝗛𝗮𝘀𝗿𝗮𝘁.کم بفور؛ دسترسی بده
https://eitaa.com/joinchat/2347894449C40fffb4288
چنل زاپاسمون جوین بدید
هدایت شده از 𝗛𝗮𝘀𝗿𝗮𝘁.کم بفور؛ دسترسی بده
همسایه ها همگی اینجا باشید
https://eitaa.com/joinchat/2680293035C664f4cab80
جوین اجباری
لف ندید