eitaa logo
251 دنبال‌کننده
6 عکس
0 ویدیو
0 فایل
نام فیک:دختر که همه چیز را تغییر داد ژانر: • مدرسه‌ای 🏫 • عاشقانه 🤍 • درام 🎭 • دوستی 🫂 • اسلو برن (رابطه‌ای که به‌آرامی شکل می‌گیرد) ❤️‍🔥 شخصیت‌های اصلی: • کیم تهیونگ • جئون جونگکوک • پارک جیمین • ا/ت وضعیت: در حال انتشار فضای داستان: دبیرستان
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟗𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ از قبل روی صندلی شماره ۱۴ نشسته بود. پاهای بلندش را زیر میز دراز کرده بود و کیفش را بی‌خیال کنار صندلی روی زمین انداخته بود. به هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد. حتی به جلوی کلاس هم نگاه نمی‌کرد. فقط با فکی منقبض، مستقیم روبه‌رویش را خیره شده بود. جونگکوک و جیمین هم پشت سر او وارد کلاس شدند و چند ردیف عقب‌تر نشستند. در حالی که آرام با هم پچ‌پچ می‌کردند و خنده‌شان را به زور نگه می‌داشتند. چند لحظه بعد... زهرا وارد کلاس شد. برای یک لحظه کوتاه، وقتی از کنار ردیف صندلی‌ها رد می‌شد، کلاس در سکوت فرو رفت. تهیونگ سرش را به سمت او برنگرداند. اما انگشت‌هایش محکم‌تر لبه‌ی میز را گرفت. حضور او را حس می‌کرد... بوی ملایم عطرش... و صدای آرام قدم‌هایش... که به صندلی درست کنار او نزدیک می‌شد. وقتی زهرا روی صندلی کناری نشست، تهیونگ خیلی آرام، طوری که صدایش میان همهمه‌ی کلاس گم شود، گفت: «دیر کردی.» با این حال... هنوز هم حتی به او نگاه نکرد. زهرا کیفش را روی زمین گذاشت و نگاهی به او انداخت. «فقط سی ثانیه بعد از تو رسیدم.» لبخند محوی زد. «فکر نمی‌کردم متوجه بشی.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟎𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 «من همه‌چیز رو متوجه می‌شم.» برای اولین بار، سرش را به سمت زهرا برگرداند و مستقیم به او نگاه کرد. چشم‌های تیره‌اش مثل همیشه آرام و غیرقابل‌خواندن بودند، اما پشت آن نگاه، رگه‌ی محوی از توجه دیده می‌شد؛ نه از روی عصبانیت، بلکه نوعی دقت و تمرکز که باعث می‌شد فاصله‌ی بین آن دو ناگهان کمتر به نظر برسد. بعد دستش را داخل کیفش برد. یک دفتر و یک خودکار بیرون آورد و با حرکاتی دقیق و منظم آن‌ها را روی میز گذاشت. سپس با لحنی کاملاً جدی و بی‌حاشیه گفت: «سی ثانیه هم برای شروع یک کلاس کافیه.» دفترش را روی یک صفحه‌ی خالی باز کرد و صدای ورق خوردن کاغذ، در سکوت کلاس پیچید. چند ردیف عقب‌تر... جونگکوک خودش را به جیمین نزدیک کرد و آهسته گفت: «دیدی؟ واقعاً بهش نگاه کرد... تازه اخم هم نکرد!» جیمین آرام سرش را تکان داد. «فکر کنم پیش‌بینی سه روزه‌مون اشتباه بود... باید دوباره حسابش کنیم.» زهرا چیزی نگفت. فقط خیلی آرام سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و نگاهش را به جلوی کلاس دوخت. بدون اینکه حرف دیگری بزند، دفترش را باز کرد و درِ خودکارش را برداشت؛ انگار آن گفت‌وگو، از نظر او همان‌جا تمام شده بود. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
00:00+¹
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟏𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ برای کسری از ثانیه او را نگاه کرد. اینکه زهرا بدون بحث کردن، بدون تلاش برای جلب توجهش و فقط با آرامش حرفش را پذیرفت و نگاهش را از او گرفت، برایش غیرعادی بود. بیشتر آدم‌های این دانشگاه یا بیش از حد تلاش می‌کردند به او نزدیک شوند... یا آن‌قدر از او فاصله می‌گرفتند که حتی جرئت حرف زدن هم نداشتند. اما زهرا هیچ‌کدام از این دو نبود. تهیونگ یک بار دکمه‌ی خودکارش را فشار داد. صدای تق آن در سکوت کلاس پیچید. بعد نگاهش را به سمت تخته برگرداند. استاد، مردی میانسال با عینکی که روی بینی‌اش قرار داشت، شروع به نوشتن معادله‌های پیچیده روی تخته کرد. کلاس رسماً شروع شد. اعداد، فرمول‌ها و متغیرها یکی پس از دیگری روی تخته ظاهر می‌شدند. دست تهیونگ با دقت روی کاغذ حرکت می‌کرد. دستخطش مرتب و منظم بود و با تمرکز کامل، مسئله‌ها را حل می‌کرد. هر از گاهی... فقط برای یک لحظه کوتاه، از گوشه‌ی چشم نگاهی به زهرا می‌انداخت تا ببیند آیا او هم با درس پیش می‌رود یا نه. و زهرا... کاملاً همراه درس پیش می‌رفت. خودکارش با همان ریتم آرام روی دفتر حرکت می‌کرد و چهره‌اش آرام و متمرکز بود. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟐𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ برای کسری از ثانیه او را نگاه کرد. اینکه زهرا بدون بحث کردن، بدون تلاش برای جلب توجهش و فقط با آرامش حرفش را پذیرفت و نگاهش را از او گرفت، برایش غیرعادی بود. بیشتر آدم‌های این دانشگاه یا بیش از حد تلاش می‌کردند به او نزدیک شوند... یا آن‌قدر از او فاصله می‌گرفتند که حتی جرئت حرف زدن هم نداشتند. اما زهرا هیچ‌کدام از این دو نبود. تهیونگ یک بار دکمه‌ی خودکارش را فشار داد. صدای تق آن در سکوت کلاس پیچید. بعد نگاهش را به سمت تخته برگرداند. استاد، مردی میانسال با عینکی که روی بینی‌اش قرار داشت، شروع به نوشتن معادله‌های پیچیده روی تخته کرد. کلاس رسماً شروع شد. اعداد، فرمول‌ها و متغیرها یکی پس از دیگری روی تخته ظاهر می‌شدند. دست تهیونگ با دقت روی کاغذ حرکت می‌کرد. دستخطش مرتب و منظم بود و با تمرکز کامل، مسئله‌ها را حل می‌کرد. هر از گاهی... فقط برای یک لحظه کوتاه، از گوشه‌ی چشم نگاهی به زهرا می‌انداخت تا ببیند آیا او هم با درس پیش می‌رود یا نه. و زهرا... کاملاً همراه درس پیش می‌رفت. خودکارش با همان ریتم آرام روی دفتر حرکت می‌کرد و چهره‌اش آرام و متمرکز بود. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 چند دقیقه بعد، استاد گچ را روی لبه‌ی تخته گذاشت و رو به کلاس برگشت. «ببینیم چه کسی واقعاً حواسش به درس بوده.» نگاهش بین دانشجوها چرخید و روی تهیونگ ثابت ماند. «آقای کیم.» تهیونگ بدون کوچک‌ترین مکثی از جایش بلند شد. استاد به آخرین معادله‌ی روی تخته اشاره کرد. «ممکنه این سؤال رو برای کلاس حل کنی؟» تهیونگ فقط یک بار به معادله نگاه کرد. همین برایش کافی بود. گچ را برداشت و با آرامش، مرحله‌به‌مرحله شروع به حل سؤال کرد و هم‌زمان با اعتمادبه‌نفس راه‌حلش را توضیح داد. وقتی کارش تمام شد، استاد با رضایت سر تکان داد. «عالی.» بعد بخشی از راه‌حل را از روی تخته پاک کرد و دوباره نگاهی به کلاس انداخت. «و حالا...» نگاهش روی ا/ت ثابت ماند. «خانم ا/ت.» «می‌تونی همین سؤال رو با یک روش متفاوت حل کنی؟» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
مگه نمیگم فور نه🔪
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟒𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 برای چند لحظه، کلاس در سکوت فرو رفت. ا/ت با آرامش از جایش بلند شد، گچ را برداشت و به سمت تخته رفت. چند ثانیه با دقت به معادله نگاه کرد. بعد، بدون کوچک‌ترین تردیدی، شروع به نوشتن کرد. او به جای اینکه راه‌حل تهیونگ را تکرار کند، سؤال را با روشی کاملاً متفاوت حل کرد. با هر مرحله‌ای که توضیح می‌داد، سکوت کلاس بیشتر می‌شد. حتی استاد هم دست‌به‌سینه ایستاده بود و با دقت به راه‌حل او نگاه می‌کرد. وقتی ا/ت کارش را تمام کرد، گچ را روی لبه‌ی تخته گذاشت و یک قدم کنار رفت. استاد چند لحظه به تخته خیره ماند. بعد لبخندی زد. «عالی.» با رضایت سر تکان داد. «دو روش متفاوت...» نگاهش بین تهیونگ و ا/ت جابه‌جا شد. «...و هر دو کاملاً درست.» همهمه‌ی آرامی در کلاس پیچید. جونگکوک با تعجب پلک زد. «...واقعاً حلش کرد.» جیمین با لبخند کوتاهی گفت: «می‌دونستم از پسش برمیاد.» برای اولین بار از شروع کلاس... تهیونگ مستقیم به ا/ت نگاه کرد. نه از روی کنجکاوی... بلکه از روی احترام. 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟓𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 تهیونگ نگاهش را تا وقتی ا/ت به سمت صندلی‌اش برمی‌گشت، از او برنداشت. قدم‌های آرام و مطمئنش را دنبال کرد. وقتی ا/ت نشست، تهیونگ فوراً نگاهش را برنگرداند. صبر کرد تا او کاملاً سر جایش بنشیند، بعد دوباره نگاهش را به سمت تخته برگرداند. حالت چهره‌اش مثل همیشه غیرقابل‌خواندن بود. اما... خودکارش دیگر روی کاغذ حرکت نمی‌کرد. چند لحظه بعد، خیلی آرام، طوری که فقط ا/ت صدایش را بشنود، گفت: «جالب بود.» هنوز هم به او نگاه نمی‌کرد. نگاهش روی تخته‌ای بود که راه‌حل ا/ت هنوز با رد سفید گچ روی آن دیده می‌شد. بعد ادامه داد: «روش انتگرال‌گیری جزءبه‌جزء...» «تا حالا ندیده بودم کسی توی این کلاس از اون استفاده کنه.» برای اولین بار، از گوشه‌ی چشم نگاهی کوتاه اما عمیق به ا/ت انداخت. همان یک نگاه، از هر تعریفی که تا به حال از کسی کرده بود، ارزش بیشتری داشت. بعد خیلی آرام گفت: «پس فقط برای پر کردن صندلی اینجا نیستی، نه؟» چند ردیف عقب‌تر... جیمین آرام به پهلوی جونگکوک زد. «دیدی؟» «واقعاً خودش بحث ریاضی رو شروع کرد.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔𐙚 𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚 ا/ت برای لحظه‌ای به او نگاه کرد و لبخند محوی روی لبش نشست. «نمی‌دونستم برای بودن اینجا، دلیل درست یا غلطی وجود داره.» دفترش را آرام بست. «من فقط از حل کردن مسئله‌ها لذت می‌برم.» چند لحظه، بین آن دو سکوت برقرار شد. تهیونگ چند ثانیه به حالت چهره‌ی او نگاه کرد. بعد خیلی آرام سرش را تکان داد. «...خوبه.» فقط همین یک کلمه بود. اما از زبان تهیونگ... بیشتر شبیه یک تأیید بود تا یک جواب معمولی. چند ردیف عقب‌تر، جونگکوک آرام خودکارش را پایین آورد. «...الان ته واقعاً ازش تعریف کرد؟» جیمین به پشت سر تهیونگ خیره شد. «فکر نکنم خودش هم فهمیده باشه که این یه تعریف بود.» 𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚