داشتم از کتابخونه برمیگشتم که یهو دیدم وا یه دختری رفت تو کوچیمون عین دوستمه تو کتابخونه
رفتم دیدم عه سه تا از دوستامن دیگه رفتیم خرید کلی
من هر وقت آل استارامو پوشیدم مجبور به طی کردن مسافت زیادی شدم و پاهام نابود شد
یک آغوش گم شده است .
همینجاست اما نیست، آن آغوش میان خاطراتم گم شده است ، اما به یاد میاورم گرمایش ، آرامشش ،صدایش را ،صدای تپش قلبش را ...
#feels